قرار وبلاگی

سلام به همه‌ی دوستای عزیزم.همون طور که از عنوان پست پیداست خبرای امروزم درباره‌ی یه قرار وبلاگیه! یه قرار بین من و دوست خوشگلم ستایش جون و البته مامان هامون! خوب مامانی و مامان ستایش جون چند وقتی هست که از طریق اینترنت با هم دوست شدن و خیلی وقت بود که دلشون می‌خواست همدیگه رو ببینن، که چون ستایش و خانواده‌ش توی چین زندگی می‌کنن موقیتش پیش نمی‌اومد، تا اینکه این دفعه که اونا اومدن ایران ،مامانا تصمیم گرفتن که حتما همو ببینن! این بود که ۵ شنبه شد روز قرار ما و مرکز خرید تیراژه هم محل قرارمون! خلاصه، صبح ۵ شنبه با اینکه من یه کم لجباز شده بودم با کمک مامانی حاضر شدیم و رفتیم سر قرار! وقتی رسیدیم مامانا از روی ما بچه ها همدیگه رو شناختن و کلی از دیدن ما کوچولو ها ذوق زده شدن! ما هم اولش یه کم تعجب کرده بودیم ولی بعد کم کم خوشمون اومد و مشغول شیطنت های همیشگی شدیم.

گاهی من از یه طرف می‌دویدم و ستایش از یه طرف دیگه و دنبالمون هم مامانامون . واسه همین بعدش مجبور می‌شدن مارو به زور به یه جهت دیگه هدایت کنن که به هم نزدیک تر بشن! اون روز خیلی پیاده روی کردیم ! تازه خوراکی ‌های خوشمزه هم خوردیم. اولش که چوب شور خوردیم ، بعدش هم مامان ستی جون برامون پاپ کورن خرید که من به جای خوردنش همشو در جاهای مختلف مرکز خرید روی زمین ریختم. تازه بعدش هم با ستایش با پاهامون می رفتیم روشون و بعدش می‌خواستیم ازشون بخوریم که مامانا مداخله می‌کردن!قهر

(اینجا آقای صاحب مانتوفروشی بهم گفت همه‌ی مانتوهای مغازه مال تو!!!مامانی می‌خواست بهش بگه نمی‌شه حالا مال من باشه؟)

اونجا یه مغازه اسباب بازی هست که میز و صندلی و چند تا اسباب بازی هم داره که نی‌نی ها باهاش بازی کنن. مامانا مارو بردن اونجا و نشستیم دور میز و شروع کردیم به بازی .انقدر خوش می‌گذشت که دیگه دلمون نمی‌خواست بیایم بیرون. تازه یه کم هم سر مداد رنگی و اسباب بازی با هم دعوامون شده بود و همش جیغ های بنفش می‌کشیدیم که دیگه مامانا دیدن ممکنه به زودی آقای مغازه دار بیرونمون کنه به همین خاطر ما رو زدن زیر بغلشون و سریع از اونجا دورمون کردن.

کلی هم منتظر شدیم تا سرزمین عجایب باز بشه تا بریم اما باز نشد!ناراحت

وای که چقدر راه رفتیم!!!!!

راستی مامانا هم می‌خواستن با هم عکس بگیرن که ما انقدر شیطونی کردیم نتونستن!زبان یه آقاهه هم که اونجا مغازه داشت بهمون آب نبات داد . ستایش جون که تندی آب نباتشو جوید و قورتش داد ولی من یه کم مکیدم بعدش از دهنم درش آوردم ، بعدش از دستم افتاد روی زمین که مامانی زودی برش داشت و گفت دیگه نخورش تا یکی دیگه برات بخرم ، ( یه آقایی هم که داشت با خانومش رد می‌شد گفت عمراَ اگه نخوره) ولی مامانی زود برد انداختش توی یه سطل آشغال از این مدلا که بالاش جا سیگاریه ! توش هم تاریک بود خداییش ، ولی من با چشمان تیز بین خودم از یه لحظه غفلت مامانی سوء استفاده کردم و سریع آب نباتو پیدا کردم و قبل از اینکه مامانی بفهمه که پیداش کردم ،گذاشتمش توی دهنم !از خود راضینمی‌دونم چرا مامانی اینجوریعصبانی نگاهم کرد؟

خلاصه حسابی که توی تیراژه آتیش سوزوندیم و مامانامون دیگه از نفس افتادن تصمیم گرفتن که بریم بیرون و ناهار بخوریم. جای شما خالی ،رفتیم به یه رستوران همون نزدیکی! در بدو ورودمون یه آقایی اومد و نفری یه بادکنک بهمون داد که همون اول داشتیم سر بادکنک ها با هم بحث می‌کردیم!نیشخندبعدش رفتیم و مثل خانوما سر میز نشستیم . اما یه کم که غذا خوردیم و سیر شدیم (ممنون خاله جون)دیگه مامان نمی‌شناختیم و با هم راه افتادیم به گردش در رستوران! دیگه کارمون به جایی رسیده بود که کف رستوران نشسته بودیم رااااااااااحت و داشتیم مردم رو نگاه می‌کردیم!!!!!بعدش هم رفتیم کنار پنجره‌های رستوران که شیشه‌های قدی بود و پشت یکی از میزها(درست مثل موش)‌ نشسته بودیم. وقتی غذا خوردن و صحبت کردن مامانا تموم شد اومدن که ما رو ببرن دیدن حریف ما نمی‌شن، به خاطر همین مامان ستایش جون منو بغل کرد و مامانی منم ستایش رو ، به این ترتیب به خاطر رو دربایستی هم که شده مخالفتی نکردیم. بعدش هم که دیگه از هم خداحافظی کردیم و اومدیم خونه‌هامون! ولی باید بگم از همین حالا دلم برای ستایش جون و مامان مهربونش تنگ شده!!!!!!!!!

راستی یه چند تا کلمه هم که مامانی دفعه‌ی قبل یادش رفته بود بگه ایناس:

1-دوب دو: چوب شور

2-ماشی: ماشین

3-عس: عکس

4-محسن: محسن

ضمنا وقتی بهم می‌گن بگو اسب خودمو بالا و پایین می‌کنم و می‌گم پیتی پیتی! مامانی نمی‌دونه از کی یاد گرفتم .

به ستایش هم می‌گفتم:« سیتی»

دیگه هر کلمه ای هم که بهم بگن بگو سعی می‌کنم بگم!هر چند شاید خیلی شبیه نباشه!

اینم یه عکس در حال بالا رفتن از میز تلویزیون :

اینجا هم دارم برای خودم سی دی می‌ذارم!

 پی نوشت: منو ستایش جون که با هم راه می‌رفتیم چند نفر از مامانا پرسیدن که ما دوقلو هستیم؟ به نظر شما بهمون میاد دوقلو باشیم؟ یا به خاطر جثه‌هامون این فکر رو کردن؟ 

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارغوان و کوچولوها

الهی جیگر هانیای خوشگل و دوست داشتنی [ماچ]کاشکی ماهم بتونیم تو یه قرار ببینیمت عسلی[چشمک][قلب] عکساتون خیلی قشنگ بود[قلب]

ارغوان و کوچولوها

راستیییییییی یه چیز جالب الان که دقت کردم دیدم تولد و من هانیا تو یه روزه 1آذر[چشمک][مغرور]میگم من چرا اینقدر هانیا رو دوست دارم نگو واسه اینو[زبان][چشمک][ماچ]

فریبا

سلام خوبی؟؟؟ نگران قدش نباش قدش خیلی خوبه..الاله من به خانواده باباش رفته قدش بلند نیست...82 هستش ..باید بذارمش کلاس ورزش تا بلند بشه ...قد هانیا جون که خیلی خوبه... بوسسس بای

سپیده عمه آریانا

قربون این دختر ناز و عسلی بشم . 1000 ماشااله براش اسفند دود کنید. صورت مثل ماهش رو هم ببوسید[ماچ][قلب][بغل] خوشحال میم با هم تبادل لینک داشته باشیم. سبز و پاینده باشید.[گل][گل][گل]

مامان نازدونه ها

ای جان مگه رو میز دوب دو گذاشتن که اینقد دوست داری بری بالا[ماچ][قلب][ماچ]

مامان ستایش

[گل]سلام به هانیای خوشگل خودم خوبی خاله جون اینبار که اومدم وبلاگت یه حس قشنگی دارم چون از نزدیک دیدمت و بهتر میتونم تصورت کنم[قلب]مامانی شما خوبین؟ دیدارمون برای من حسابی لذت بخش بود[ماچ]کلی روحیه م ر و عوض کرد[گل]امیدوارم بتونیم یه قرار دسته جمعی با همه ی بچه های نینی سایتی بزاریم[چشمک]ما برگشتیم چین و وبلاگ خاک گرفتمون رو اب و جارو کردیم [خجالت]خوشحال میشیم بیاین پیشمون[ماچ]

سیب سرخ

سلاام دوباره منم!!!!! اومدم بگم شما رو لینکوندم..شما هم منو بلینکوونید!!!!!!!! با اسم".::سیب سرخ::. منتظرمااااااااااااااا