باز هم با عکس اومدیم!

سلام. خوبین؟ یادتونه توی پست قبلی گفتم مامانی از عکسهای مهد خوشش نیومده؟ خوب از اونجا که مامانی از زمان تولدم می‌خواست منو ببره ازم عکس بگیرن وقتی فهمید که مهدمون برنامه‌ی عکاسی دارن خوشحال شد و گفت پس دیگه حله، اما وقتی عکسها رو دید توی ذوقش خورد و تصمیم خودش رو گرفت، و همون روز زنگ زد و برام از یه آتلیه وقت گرفت، این طوری شد که روز 13 اسفند 90 رفتیم و یه سری عکس باب میل مامانی گرفتم، حالا قضاوت با شما، به نظرتون مامانی حق داشت از عکسهای مهد خوشش نیاد یا نه؟( اینا همه‌ی عکسها نیستن، یه گلچین هست به سلیقه‌ی مامانی و البته کیفیت عکسها پایین اومده):

خوب حالا از 5 شنبه‌ی گذشته هم براتون بگم که قرار بود با مامانی و خاله مریم و خاله محیا بریم استخر و بعدش هم بریم خونه‌ی خاله مریم، منم که کلی ذوق داشتم توی خونه 4-5 تا مایو رو پرو کردم و آخرش یکی رو انتخاب کردم که بپوشم و رفتیم، اما وقتی رسیدیم، خانمی که اونجا مسئول بود گفت که من نمی‌تونم برم توی استخر چون بچه‌های زیر 12 سال رو راه نمی‌دادن! مامانی و خاله‌ها مونده بودن چیکار کنن، به من گفتن چیکار کنیم که من گفتم بریم یه استخر دیگه! اما مامانی گفت که استخر دیگه که بچه‌ها رو راه بدن الان نزدیک نیست، خلاصه زنگ زدیم بابایی اومد ولی من راضی نمی‌شدم تنها باهاش برم، حتی با وعده‌ی سرزمین عجایب، تا اینکه مامانی تصمیم گرفت باهام منطقی صحبت کنه، گفت دخترم من الان از خاله‌ها خجالت می‌کشم که تا اینجا اومدن، اما تو می‌تونی کمکم کنی، می‌خوای کمک کنی؟ که من با دلخوری گفتم آره، گفت می‌شه با بابا بری تا من بتونم برم استخر؟( خاله‌ها راضی نمی‌شدن بدون مامان برن استخر) گفتم باشه می‌رم، و با خنده مامان رو بدرقه کردم تا نگران نباشه، بعدش هم اومدم خونه و کلی به بابا کمک کردم تا خونه رو مرتب کنه و بعد از اینکه غذامو خوردم با بابا رفتیم سرزمین عجایب، کلی خوش گذروندیم و بعدش هم رفتیم خونه‌ی خاله مریم مهمونی!‌ خاله‌ها اون روز از این رفتار منطقی من کلی متعجب و ذوق زده شدن! ایشالا عکسهای اون روز رو هم بعدا می‌ذارم ببینین، فعلا مامانی ذوق این عکسها رو داشت!چشمک

/ 27 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپيده عمه آريانا

اااااااااااااااااااااااااااااااي جون دلم الهي قربونت برم من با اون عكسهاي خيلي خيلي خوشگلت . جيگرتو برم عسلي نازم . كلي از ديدن اين عكسهاي خوشگلت رفرش شدم . بووووووووووووووووووووووووووووووووووس براي هانياي ناز و منطقي.[ماچ][بغل][قلب][گل][گل]

مامان محمد طه

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] خیلی عکس ها نازه

مامان محمد طه

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] خیلی عکس ها نازه

شعیا

ماشاالله . تو رو خدا اسفند یادتون نره . عکسها عالی هستن مخصوصاً اون عکس که گاری داره . جیگر اون ناز کردنت برم من خاله

مامان نازدونه ها

عزیزم پیشاپیش اومدنه سال جدید رو تبریک میگم واز خدا بهترینها رو برات خواهانم[قلب]

مامان ستایش

قربونت برم که انقدر نانازی ...عکسات مثل فرشته ها شدی .. هر چند یه فرشته ناز کوچولو هستی عاشق اون عکستم که داری چرخ دستی هل میدی[ماچ] ما روببخشین دیر اومدیم یه کم سرمون شلوغ بود[چشمک] دخترفهمیده و باکلاسم میدوستمت خودت و مامانیتو[قلب]

بابای محمدصادق

سلام. اسفند دود کردن برات یا نه موش کوچولو؟ چندوقت پیش که با بانو شهروند بهرود بودیم یادت افتادیم. انشالله جشن تولد 100 سالگیت عکس بندازی

علی نهضتی

خوشحالم که از عکس ها راضی بودید . امید وارم بازهم افتخار عکاسی از هانیا رو داشته باشم... همیشه شاد باشید.