این روزهای من

سلام عزیزای دلم. خوبین؟ من خوبم شکر خدا .مامانی هم خوبه و سلام داره خدمتتون! طبق معمول دیر اومدیم و دیگه جای توضیح نداره که چرا، خودتون می دونین. تازه یه اتفاق دیگه هم افتاده که احتمالا از این به بعد کمتر هم بیایم و اون هم قبولی مامانی توی دانشگاهه.(مدیونین اگه فکر کنین مامانی خواسته خبر بده که دانشگاه قبول شده ها!!)البته باید اعتراف کنیم که توی تکمیل ظرفیت قبول شده ولی خوب در شرایطی که هیچی نخونده بود و اصلا نمی‌خواست سر کنکور حاضر بشه و رشته ش هم غیرمرتبط با رشته کارشناسیش بود، یه کمی خوشحاله! خلاصههههههههههه، گل بود و به سبزه نیز آراسته شد!

اول سال نو میلادی مبارک! این هم عکس هدیه سال نو هست که یکی از دوستای مامانی برام آورده :

کلی خوشحال شدم و تازه به مامانی می گم اینو بابانوئل برام آورده؟

-روز 30ام تولد دایی جون بود که براش یه مهمونی خودمونی گرفتیم، انقدر براش هنرنمایی کردم که مامانی نمی‌تونست یه لحظه آرومم کنه تا ازم عکس بگیره، اینم حرکت پایانی یکی از آهنگها هست:

اینم یه ژست من درآوردی برای عکس:

البته فکر نکنین من آدم تک بعدی هستما، نه،بنده در همه‌ی امور دستی دارم، مثلا اینجا خونه‌ی مامان بزرگ مامانی هست بعد از روضه‌شون، و من دارم برای حضار سخنرانی و خوانندگی می‌کنم:

بگذریم، از صحبتهای این روزهام بگم که نبودیم. چند ماهی هست که توی مهد اسم همه ی قاره هارو یاد گرفتم، یه بار توی ماشین داشتم با خودم بازی می کردم، یهو به مامانم گفتم مامان یکی از قاره هارو انتخاب کن، مامانی هم گفت اروپا، بعد رومو به یه طرف دیگه کردم و با یه شخص خیالی شروع به صحبت کردم:«خانوم ببخشید، یه بلیط برای اروپا برای مامانم بدین!» ، بعدش به مامانی گفتم بفرمایید اینم از بلیطتون. بعد گفتم حالا یه قاره دیگه انتخاب کن و به همین ترتیب تا آخرین قاره عمل کردم، تا وقتی که رسیدیم به جاییکه مامانی قاره آسیا رو انتخاب کرد، منم با تعجب برگشتم گفتم :«مامانی الان که ما توی آسیا هستییییییییم!!!»

یه بار داشتیم با مامانی با عروسکهام بازی می کردیم، اینجوری که به جای اونها صحبت می کردیم، بعدش عروسک من بقیه رو خونه شون مهمونی دعوت کرده بود، عروسک مامانی اومد و بعد از احوالپرسی و اینها به عروسک من گفت چه خبرا؟ منم گفتم هیچی دیگه، دانشگاه می رم ، بعدش مامانی گفت کدوم دانشگاهین به سلامتی؟ که من با یه خجالت خاصی گفتم:«دانشگاه وزارت علوم»

با مامانی رفته بودیم برای نینی خاله مریم لباس بخریم، اما همه ی لباسهای خوشگل دخترونه بودن، مامانی گفت کاش نینی خاله دختر بود، منم فوری گفتم:«شاید دختر باشه مامانی، یادت نیست گردنبندت گردی می رفت؟» (حالا جریان چیه؟ اینکه همون روزهای اولی که فهمیده بودیم خاله داره نینی دار می شه، خاله به مامانی گفت بیا فال بگیریم ببینیم بچه م چیه، بعد این فال با زنجیر و یه آویز انجام می شه و من نتیجه ش رو بعد از این همه وقت که دیگه نینی چند روز دیگه میاد یادم مونده بود!)

یه روز عصر داشتیم برمی گشتیم خونه که مامانی ماه و خورشید رو که همزمان توی آسمون بودن بهم نشون داد، منم با کمال بی تفاوتی گفتم:«من به خدا گفتم هر دوتاشونو بیاره» (اعتماد به نفسم مامانی رو کشته)

توی یه آهنگی می خوند که عروس دسته گلو پرتاب کن و ... گفتم:«پرتاب کردن کار بدیه، عروس نباید گلشو پرتاب کنه،من هیچ وقت این کارو نمی کنم!»

یه بار که آزمایشی منو فرستاده بودن کلاس خاله نیلوفر، خوشم نیومده بود و به مامانی می گفتم:«اونجا کلاس نیمو چهار ساله هاس، منم فقط 4 سالمه!»

تازگیها وقتی مامانی میاد مهد دنبالم، تا می‌بینمش بلند می‌گم :سلام مامانی، خسته نباشید، دوستت دارم و بعد می‌پرم و می‌بوسمش.

با مامانی توی ماشین بازی می کردم، بعد وانمود می کردم که اونجا خونه س، مامانی گفت اینجا ماشینه، گفتم اینجا خونه س، مامانی گفت:«here is the car»،گفتم:«here is the house» و از اونجا که این کلمات رو هنوز توی کلاس زبان یادمون ندادن و فقط house رو بلد بودم مامانی از این جایگزینی کلمه در جمله م کلی ذوق مرگ شد.

گفته بودم از مامانی 2 تا برادر و 1 خواهر می خوام،اسماشونم انتخاب کردم، خواهرم هستی و برادرام سروش و سیاوش ، تازه هر وقت هم می ریم خرید تند و تند براشون لباس و اسباب بازی انتخاب می کنم(مامانی این برای هستی خوبه؟ آره مامان خوشگله. آخه مامانی هستی پوستش سفیده این بهش میاد!)

یه تخم مرغ سفالی مامانی برام خریده بود که روش نقاشی بکشم، بهم گفت می خوای چی بکشی؟ گفتم:«می خوام یه عالمه چیزای پر بیننده بکشم»

 

اخیرا یه کم ژن تنبلی داره خودشو در من نشون می ده، یه بار که بابایی بهم گفت برو برام فلان وسیله رو بیار، گفتم :«مگه من دستیارتونم که هی بهم کار می دین؟»

یه روز که مهمون داشتیم وسایل غذا خوردن رو داشتم می چیدم، یه دونه چنگال مامانی کم گذاشته بود، رفتم توی آشپزخونه بهش گفتم:« مامانی یه دونه چنگال نیومده!» 

می خواستم از مامانی سجاده ش رو برای خوندن نماز قرض بگیرم، گفتم:«مامانی میشه جانمازی ت رو بهم قرض بدی؟»

تازگیها به گل و گلکاری علاقه پیدا کردم، این گلدونهارو برام گرفتن که خودم بزرگشون کنم، دائما دلم می خواد بهشون آب بدم و هرچی هم بگن آب زیادی خرابشون می کنه باز دوست دارم آب بدم.

 

علاقه‌ی بعدیم دوچرخه سواری هست:

 

خوب از علاقه‌مندیها و تفریحات گفتیم، از علاقه های مامانی(که با نظر تحمیلی من بهشون علاقه‌مند می‌شه) هم ببینین: 

راستی یه چیز دیگه، یه بار یه فیلمی داشت از تلویزیون پخش می شد، بازیگرش یه شباهتی با مامانی داشت که از قدیم هم خیلی ها به مامانی گفتن(مخصوصا قبل از اینکه مامانی دندوناشو ارتودنسی کنه)، ولی مامانی گفته اسمشو نگیم که بنده خدا شاکی میشه! چشمکتوی یه صحنه ای داشت صورتشو از نزدیک نشون می داد، یهو برگشتم به مامانی گفتم :«مامانی چقدر چشماش و لباش شبیه شماس!» مامانی کلی به خاطر این هوش و دقتم ذوق کرد.

/ 23 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده عمه آریانا

بووووووووووووووووووووووووووووس برای هانیای نازم و مامی مهربونش[ماچ][بغل][قلب][گل][گل]

زهره

سلام وبلاگ زیبایی دارید میشه به وبلاگ من هم سر بزنید منتظر حضورتان هستم[گل]

خاطره

سال نو شما هم مبارک[گل] کلی از خوندن حرفا و شیرین زبونی های هانیا خوشگله لذت بردم[بغل][ماچ][قلب] قربونش برم[قلب][ماچ]

رویا

سلام به هانیا جون و مامان گلش[قلب] تبریک اولم که خیلی ویژه هست به مامانی بابت قبولیش توی دانشگاهه که انشالا موفق باشه و دومین تبریکم دوباره به مامانیه بابت داشتن چنین دختر باهوش وگلی[ماچ] امیدوارم همیشه موفق و شاد باشید[گل][گل][گل]

سپیده عمه آریانا

بوووووووووووووووووووووووووووس برای دخملی ناز و مامی مهربونش . دلتنگتون هستیم و منتظر پست جدید [قلب][بغل][ماچ][قلب][گل]

سجاد

سلام . سال نو مبارک . یه عیدی ناقابل از طرف سجاد کوچولو می دونین چیه ؟ عکس فتوشاپ فرزند دلبندتان در وبلاگ سجاد منتظریم ...