Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

آخرین روزهای 3 سالگی
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
 

سلام عزیزای دلم. چه خبرا؟ می بینین توروخدا؟ فکر می کنم مامانی خودش رو چشم زد که یه بار زود اومده بود، این شد که دوباره حسابی سرش شلوغ شد و تا حالا نتونست بیاد. حالا بیاین با هم تلاش کنیم این گرفتار بودنش رو چشم بزنیم بلکه یه کم وقت آزادش زیاد بشه! واییییی چه مامانی گرفتاری!!!!!!(امیدوارم اثر کرده باشه). زبانبگذریم، همین طور که از عنوان پست پیداس، من دارم روزهای آخر 3 سالگی رو می گذرونم. توی این روزها کمال رشد رو دارم از خودم نشون می دم. مامانی روز به روز از رفتارم راضی تر میشه(ماشاالله هزار ماشاالله) و کلی هم حرفای جالب و خنده دار می زنم که همه رو به خنده میندازه. چند تاشو که یادمون هست براتون می گم:

-یه روز که توی مهد درباره خونه ی خدا برامون صحبت کرده بودن، وقتی اومدم خونه به مامانی گفتم مامان خدا ما رو توی خونه ش راه می ده؟ و مامانی کلی برام توضیح داد که کعبه خونه ی خداست ولی خدا همه جا هست و کعبه توی یه مسجد هست که ما می تونیم بریم توی اون مسجد، باز پرسیدم ما می تونیم توی کعبه بریم؟ که مامانی گفت نه. گفتم خدا اجازه نمی ده؟ مامانی که کم آورده بود گفت خدا اجازه می ده ولی آدمایی که خونه ی خدا توی کشورشون هست اجازه نمی دن کسی وارد کعبه بشه. منم احساساتی شدم و با عصبانیت گفتم خوب بهشون زنگ بزن بگو آدمای بد!!!چرا نمی ذارین ما بریم توی خونه ی خدا؟ حالا قراره که مامانی باهاشون وارد مذاکره بشه تا اجازه بدن ما وارد کعبه بشیم!

-یه روز که توی خونه پیش مامان مری مونده بودم، به مامانی که اداره بود زنگ زدم و گفتم مامانی می شه اون اسباب بازی که پشت تخته بیارم بیرون بازی کنم؟ مامانی هم که یادش نبود کدوم اسباب بازی پشت تخته گفت از مامان مری بپرس اگر اجازه داد درش بیار. منم با یه حالتی که به مامانی اعتماد به نفس می داد گفتم مامانی تو باید اجازه بدی!(قابل ذکره در موارد عادی وقتی مامان مری هست من اصلا مامانی رو تحویل نمی گیرم ولی گویا اون روز به نفعم بود از نبود مامانی استفاده کنم.)

-چند روز پیش دلم برای خاله نرگس تنگ شده بود، به مامانی گفتم مامانی به خاله نرگس بگو بیان خونمون، بعدش بلافاصله گفتم بهشون بگو اول باید خونمون رو سرچ کنید بعد بیاید.مامانی گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی آدرس رو پیدا کنن!

-خاله مریم توی دلش نینی داره، چند وقت پیش به مامانی گفتم من اسم پسر خاله مریم رو انتخاب کردم، بهش ایمیل بفرست بگو من اسم پسرش رو گذاشتم کیارش!

-یه بار با مامانی شوخی کردم زدم توی دلش، مامانی گفت آخ دردم اومد، گفتم چرا؟ گفت آخه قبلا تو توی دلم بودی، اگه بزنی توی دلم درد می گیره، گفتم وقتی اونجا بودم خیلی خوب بود، تاریک بوووووووووود، راحت می خوابیدم!!!خیال باطل

-چند وقت پیش مامانی منو برد آرایشگاه و اول به خاطر راضی شدن من موهای خودش رو قربانی کرد و کوتاهشون کرد، بماند که من باز هم راضی نشدم موهامو کوتاه کنم، بعدش که شنیدم بابایی به مامان گفت فشن شدی، منم دائم بهش می گم مامانی خیلی خشن شدی!

-چند روز پیش یه درخت بید دیدم، به مامانی گفتم مامان این درخته چرا شکل آبشاره؟

-یه روز داشتم اسم همه ی مربی های مهد رو با اسم مخففشون برای مامانی می گفتم، آخرش هم بهش گفتم مامانی همه ی خاله هامو توی وبلاگم بنویس.

-امروز مامانی می خواست بیاد توی اتاقم یه چیزی رو ببینه، بهش گفتم تو خودتو به زحمت نکش! من میارمش!

-با بابایی داشتم در مورد گلهای توی بالکن صحبت می کردم، بهش گفتم این چرا اینجوری شده؟ حقیقتشو بهم بگو!

-راستی سه شنبه 16 آبان ماه هم مهدمون ما رو اردو بردن سرزمین عجایب که باز هم طبق معمول خوش گذشت. وقتی برگشتم مامانی ازم پرسید هانیا توی راه شعر می خونید؟گفتم نه برامون آهنگ می ذارن، مامانی گفت چه آهنگی؟ گفتم آهنگهای شااااااااااااد!(دقیقا الفش رو همین قدر کشیدم). بعد مامانی گفت شما هم دست می زنید؟ گفتم نه، می رقصیم! مامانی گفت همونجوری روی صندلی هاتون می رقصین؟ گفتم نه، توی راهروی ون می رقصیم! خلاصه که خدارو شکر خیلی شاد هستیم!هورا

-بابایی برای مسابقه کاردستی مهدم یه تاب خوشگل درست کرد که به خاطرش هم 10 امتیاز جایزه گرفتم، بعدش اومدم به مامانی گفتم حدس بزن کی اینجا رو کثیف کرده؟ مامانی گفت کی؟ با یه حالت از خود متشکر گفتم بابایی!(انگار نه انگار که به خاطر من بوده)از خود راضی

بریم سراغ عکسها:

این عکسها رو محیا جون ازم گرفته، اما به مامانی گفت ژستهاش کاملا ابتکار خودمه.(اینکه می بینین توی عکسهای جدیدم لبام اینقدر قرمزه به خاطر علاقه ی وافری هست که به رژلب پیدا کردم، در حدی که حتی مامانی به خاطر اینکه من هوس نکنم کلا این چیزا رو تحریم کرده اما من تا می خوام عکس بگیرم یادش می افتم، مامانی امیدواره این هم گذرا باشه،لباسم هم هدیه‌ی یکی از دوستان مامانی هست که هرچی مامانی می‌گه بهت بزرگه و الان فصلش نیست من باز می‌خوام بپوشمش)

این عکسهای پاییزی رو هم توی مهد گرفتیم:(مامانی فقط از آخری خوشش می‌آد،واسه همینم حوصله نداشت اسکنشون کنه، همین الان سریع ازشون عکس گرفت)

 

این عکس 5 شنبه ی گذشته هست که با مامانی و بابایی رفتیم زمین تنیس، اونا بازی می کردن و منم به آقای توپ جمع کن کمک می کردم،البته به شیوه ی خودم و بعدش هم تا آقاهه میومد نزدیکم چنان اخمی بهش می کردم که چشم به توپهای من نداشته باشه!

بعدش هم رفتیم قسمت سوارکاری و اسبها رو دیدیم. هم ازشون خوشم میومد و هم می ترسیدم برم نزدیکشون، با این آقا پسر هم که اسمش ایلیا بود همونجا دوست شدم.

 

هورااااااااااااااااا،(مامانی بود که هورا کشید) بالاخره جلوی موهامو موفق شد کوتاه کنه، یه بار که بهم پیشنهاد داد و منم سرحال بودم و گفتم باشه معطل نکرد و سریع قیچی آورد و بدون دقت کوتاهش کرد، بعدا هم من پشیمون شدم و گفتم زود باش درستش کن که مامانی یه تارش رو آورد و سعی کرد برام بچسبونه که گفت نمی چسبه و با شوخی و خنده مشکل حل شد. اینجا هم باز از اون ژستهای من درآوردی گرفتم:

 وایییییییی، ما که دستمون درد گررفت امیدوارم شما چشمتون درد نگرفته باشه،دیگه باید تلافی دیر اومدنمون رو بکنیم دیگه! به امید دیدارخیلی زود.

 پی‌نوشت مامانی: تابلوئه که بی‌حوصله‌ام، نه؟شما به بزرگی خودتون ببخشید.


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس