Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

سفر کیش
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 

سلام به همه، خوبین؟ خوب از اونجا که مامانی خیلی گرفتاره و اینترنتمون هم توی خونه چند روزه که به خاطر کابل برگردون منطقه قطعه، الان مامانی از توی اداره یه وقت کوچولو پیدا کرده تا عکسهای کیش رو که از 9 تا 13 بهمن رفته بودیم براتون با توضیح مختصر بذاره! فکر کنم نیاز به توضیح مکان عکسها هم نباشه، چون بیشترش کنار دریاست! راستی به زودی با عکسهای مهد میام!

توی 2 تا عکس اول مامانی داشت سکته می‌کرد ولی بابا گوشش بدهکار نبود، اینجا که نشستم یه صخره‌ هست که زیرش آبه و منم همش سنگ برمی‌داشتم و می‌انداختم توی آب که مامانی فکر می‌کرد هر لحظه ممکنه با سنگها خودم هم پرتاب بشم!

هتل

خرید

غروب و کشتی یونانی

پارک دلفینها

اینجا یه توضیح و تشکر لازمه، چند روزی که کیش بودیم 3 روز اول رو هتل بودیم و بعدش رفتیم خونه‌ی دایی مامانی که توی همه‌ی گردشهامون هم زحمتمون با اونها بود و انقدر برامون زحمت کشیدن و بهمون خوش گذشت که روز برگشت توی فرودگاه دلمون نمی‌خواست برگردیم ولی امان از این کارهای مامان و بابا که همیشه مزاحم خوشگذرونیمون هستن، عکس پایین هم یه جایی توی جاده جهان هست که یه به اصطلاح"قارچ دریایی" که یه مدل صخره بود، توی آب بهمون نشون دادن، و اینم من و پارسا جون کنار اون قارچ!

باز هم عشق من دریا

اینجا هم بولینگه که کلی علاقه‌مند شدم، اولش هر وقت نوبت مامان بود بهش می‌گفتم این توپو برای من بنداز، اما بعد دیدم خیلی وسوسه انگیزه و خودم دست به کار شدم و با تمام وجود توپ رو قل می‌دادم تا به هدف بخوره!!!

بعضی جاها رو هم که رفتیم متاسفانه عکس ندارم، چون یا خواب بودم(از فرط شیطونی خسته می‌شدم) ، یا برای عکس همکاری نمی‌کردم.اما در کل مامان و بابا ازم راضی بودن چون دختر خوبی بودم!

اینم واسه اینکه زیاد گرمتون نشه، یه روز برفی توی حیاط خونه‌مون


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس