Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

خبرهای جدید
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸
 

سلام به همه! خوبین؟ امیدوارم همه خوب باشن. امروز اومدم اخبار این چند روز رو براتون بگم . اول اینکه هفته‌ی گذشته با مامان و بابا رفتیم به دومین نمایشگاه بهترین‌ها برای غنچه‌های شهر. خوب مامان و بابا با وجود خستگی و اینکه توی یه روز کاری منو بردن خیلی خسته بودن، اما به خاطر من تحمل می‌کردن! مخصوصا وقتی که من از محوطه بازی که اونجا بود بیرون نمی‌اومدم! اینم یه عکس تو فضای پر از بادکنک اونجا که من اصلا با مامانی برای عکس همکاری نکردم:

 

بعدش که می‌خواستیم بریم به سمت بیرون از نمایشگاه من هوس گریم صورت به سرم زد و کوتاه هم نیومدم، به این ترتیب بود که کلی راه رو برگشتیم به سمت غرفه‌ای که یه خانمی این کار رو انجام می‌داد و کلی هم اونجا توی نوبت منتظر شدیم که منو این شکلی کنن:

 

تازه تا فرداش هم به مامانم می‌گفتم صورت منو نشور تا خوشگلیام پاک نشه!!!

دیگه اینکه توی این هفته یک شب هم مهمون خاله مریم بودیم و خیلی خوب بود، اونجا با شوهر خاله مریم که البته من بهش می‌گم "دامادِ خاله مریم "کلی دوست شدم و بازی کردم، یه بار که بهم گفت "خوشگل من"،‌ سریع بهش گفتم من خوشگل تو نیستم، و رفتم دست خاله مریمو گرفتم و به شوهرش گفتم "این خوشگل توئه!"

یه رستوران هست که ما فقط 2 بار رفته بودیم و اصلا هم توی مسیرمون نیست! یه بار که داشتیم از جلوش رد می‌شدیم، فوری به مامان و بابا که مشغول صحبت بودند گفتم مامان من .... رو دیدم! بعد مامان و بابا این شکلی شدن: تعجب بعد چند ساعت بعد مامان که فکر می‌کرد من به خاطر ظاهر رستوران شناختمش، یه قبضشو که توی کیفش داشت بهم نشون داد و گفت :"هانیا، این چی نوشته؟" منم سریع به اسم روی قبض که شبیه تابلوی رستوران بود نگاه کردم و گفتم:"...." یعنی همون اسم رستوران رو گفتم که باز مامان همون شکلی شد و کلی ذوق کرد.

امروز صبح هم که مامان و بابا آماده شدن و من رو هم آماده کردن که بریم بیرون، به مامان گفتم مامان کجا می‌ریم؟ مامان گفت می‌خوایم شما رو ببریم دکتر،‌ که من با یه حالت تعجب گفتم:"مریض نشده، چرا می‌ریم دکتر؟" که مامانی توضیح داد که برای کنترل قد و وزنم می‌ریم و منم که آب نبات‌های آقای دکتر رو خیلی دوست دارم، قبول کردم!

یه چیز خنده دار، من از قدیم به جای پازل می‌گفتم فازل و حالا هم که حرف زدنم کامله اصرار عجیبی دارم که بگم فازل، بعد تازگی‌ها یه پسربچه وارد مهدمون شده که اسمش فاضل هست و من بهش می‌گم پازل!!!!تازه اصلا از همزه هم خوشم نمی‌آد و مثلا به مائده می‌گم مایده!!

راستی توی این هفته ترم اول زبانم رو با موفقیت تموم کردم و قراره که ترم جدید رو شروع کنم.

اینم مامانی می‌خواد اضافه کنه که به قول خودش بزنم به تخته تازگیها خیلی از من راضیه و خیلی دختر خوب و حرف گوش کنی شدم.

اینم چند تا عکس جدید:

 این لباس هندونه‌ای رو خودم انتخاب کردم و از بس همه بهم گفتن می‌خوریمت دیگه از ترس خورده شدن توی مهد نمی‌پوشمش(دلیلم رو خودم به مامانی گفتم)

این هم 2 تا عکس با مدل موی جودی که عاشقشم! این که می‌گم مدل جودی معنیشو نمی‌دونما، اما از مامان پرسیدم این چه مدلیه؟ بهم گفت جودی!

اینم یه عکس با خروس!!! محبوبم

تازه از حموم دراومدم

مامانی می‌خواست موهامو بافت آفریقایی ببافه، بعد از اینکه یکی دو رشته بافت به این نتیجه رسید که نمی‌صرفه و پشتهاشو درشت‌تر بافت، همینشم نیم ساعت طول کشید حالا وقتی بازشون کردم هم یه عکس براتون می‌گیرم


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس