Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

کرم خورشید
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩
 

سلام ،چه خبر؟ امروز می‌خوام ماجرای کرم خورشید رو تعریف کنم، چند روز پیش مامانی یه کرم برام خرید که بهش می‌گفت کرم ضد آفتاب، منم چون دوست دارم خودم اسم وسایل خودمو انتخاب کنم، اسمشو گذاشتم کِرِم خورشید! خوب از اونجایی که قیافه‌ش بچه‌گونه بود و مخصوص بچه‌ها من از همون لحظه‌ی اول توی دست خودم گرفتمش و از خودم جداش نکردم!!!وقتی اومدیم خونه، مامانی مشغول کاری شد و بابایی هم پیش من بود و مثلا مواظبم، چند دقیقه که گذشت، یهو برگشتم به بابایی گفتم :«بابا کرم خورشیدم تموم شد!!!» بابایی هم که تا اون لحظه پشت من بود اومد و با این صحنه مواجه شد:

تازه کلی هم ذوق کرد و مامانی رو صدا کرد تا منو ببینه، اما نمی‌دونم چرا مامانی این شکلی شده بود:عصبانی

راستی ۵ شنبه هم من و مامانی رفتیم نمایشگاه کتاب، از اونجا که صبح رفتیم و تازه روز دومش بود و نسبت به روزای دیگه خلوت بود، ولی باز هم مامانی نتونست خوب به غرفه‌ی انتشاراتی‌های مورد نظرش برسه!!! در نتیجه همه‌ی خریدهامون به کتاب و اسباب بازی برای من تعلق گرفت!!! مامانی برام کلی کتاب و بازی فکری خرید، تازه بازیهای مخصوص محدوده سنی بالاتر از سن من خرید که یه کم برای انجامشون از فکرم کار بکشم و بیشتر مشغولشون بشم، ولی با این وجود وقتی اومدیم خونه در همون ١ ساعت اول همه‌ی بازیهارو که بیشتر جورچین بودن تموم کردم و از اون به بعد دیگه تنها جذابیتشون برام اینه که مامانی یا دایی رو راهنمایی کنم تا بتونن جورچین رو بچینن!!!عینک

راستی مامانی برام چند تا سی دی هم خرید که البته فکر کنم بیشتر برای خودش و بابایی بود، چون تا رسیدیم خونه مامانی و بابایی موقع خوردن ناهار داشتن علیمردان خان رو گوش می‌کردن و باهاش شعراشو می‌خوندن!!! عین بچه کوچولوها!!واقعا که!!!ابرو

اینم بگم که پارکینگ نمایشگاه توی ضلع جنوبی مصلی بود و سالن‌ها در ضلع شمالی، مامانی برای اینکه من راحت باشم، برام کالسکه آورده بود، وقتی از پارکینگ اومدیم بیرون که به سمت سالن‌ها بریم دیدیم که یه سری ون دارن مردم رو از پارکینگ به سمت سالن‌ها می‌برن، مامانی با خودش فکر کرد باید راه طولانی باشه و از یه آقایی سوال کرد، اون آقا هم تایید کرد،‌ مامانی فکر کرد که کالسکه رو برگردونه توی ماشین یا اینکه جمعش کنه و ببره توی ون، ولی در نهایت تصمیم گرفت راهو پیاده بریم، واسه همین من یه سواری حسابی کردم!!تازه تو راه برگشت پا روی پا انداخته بودم و داشتم بستنی هم می‌خوردم، ژستم طوری بود که هر کس منو می‌دید یه چیزی می‌گفت، بعضی‌ها ذوق می‌کردن و بعضیها هم به راحت طلبیم می‌خندیدن!!!

توی سالن‌ها هم برای اینکه بتونم کتابها رو ببینم کفشهامو در آوردم و روی کالسکه ایستاده بودم و مامانی هم منو جلوی غرفه‌ها می‌برد تا همه چیزو ببینم!

در آخر ، حرفهایی که اخیرا زدم و بقیه رو خندوندم:

-می‌خواستم لباسی بپوشم که مامانی موافق نبود، گفتم :«مامانی خوشگل و بااااااااانمکم،‌می‌خوام اینو بپوشم!»

-عکس شهید مطهری رو روی یه کاغذ دیدم و از مامانی پرسیدم این کیه؟ مامانی هم گفت این شهید مطهریه!!چند روز بعدش تلویزیون داشت شهید مطهری رو نشون می‌داد، گفتم :«مامان، این شهید مطهریِ خودمونه؟»

-رفته بودیم خونه‌ی مامان بزرگ بابایی، من خیلی خوش اخلاق نبودم چون تازه از خواب بیدار شده بودم، وقتی برگشتیم به مامانی گفتم:«اونجا خیییییییییلی خوب بود» مامانی هم گفت پس چرا بد‌اخلاق بودی دخترم؟ گفتم:«آخه خواب‌آلود بودم!»

-هر کس بابامو صدا می‌زنه،‌من بهش اعتراض می‌کنم، مثلا عمه‌م که به بابایی می‌گه داداش، بهش می‌گم :«نباید بگی داداش،باید بگی بابا!!!»

-دایی جون داشت یه سری عکس‌های پارسال رو بهم نشون می‌داد، بهم گفت هانیا ببین اینجا بچه بودی، من با عصبانیت گفتم :«نه، من بچه نبودم، من همیشه هانیا بودم!!!!»

 -دیشب وقتی توی تختم آب خوردم، دراز که کشیدم دلم صدای قور قور داد، منم به مامانم گفتم:«دلم صدای قورباغه می‌ده،نمی‌ذاره بخوابم!»

-دیروزم به مامانی گفتم زیبا وقتی می‌خوابه چشماش بازه!آخه نمی‌تونه چشماشو ببنده، یه شب هم که بابایی سعی می‌کرد منو بخوابونه، نمی‌خوابیدم، وقتی بابایی گفت بخواب هانیا ، ببین زیبا جون هم خوابیده زود شروع کردم به تکون دادن شونه‌های زیبا و می‌گفتم:«زیبا بیدار شو، الان وقت خواب نیست!!!»

اینم من در حالی که زیبا جونمو توی خواب بغل کردم!!!(بیچاره داره خفه می‌شه)


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس