Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

بهارانه
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱
 

سلام به همه!خوبین؟ خوش می‌گذره؟ از این هوای خوب بهاری لذت کافی می‌برین؟ امیدوارم که ببرین! من که به نوبه‌ی خودم حسابی دارم استفاده می‌کنم و با همت دایی ها و مامان و بابا تقریبا هر وقت آزادی که پیدا می‌کنیم با هم می‌ریم گردش! هفته‌ی پیش هم همگی به اتفاق دوست دایی و خانم و برادر خانمش رفتیم که مثلا بریم پیک نیک!!!اولش رفتیم به پاتوق همیشگیمون و متاسفانه دیدیم که اون رود کوچولویی که کنارش می‌نشستیم خشک شده و بنابراین با کمی اندوه شروع کردیم به گشتن برای یه جای با صفا!!!خلاصه یه جایی ماشینها رو متوقف کردیم و آقایون رفتن برای بررسی جای مورد نظر، وقتی برگشتن گفتن که جاییست بسیار زیبا ولی کمی باید پیاده روی کنیم!مامانی هم که به خیال یه جای مسطح با کفش تابستونی با لژ چند سانتی اومده بود گفت من با این کفشها نمی‌تونم بیام، خانوم دوست دایی گفت من یه جفت دمپایی توی ماشین دارم و مامانی هم به خیال اینکه دمپایی بهتره اونها رو پاش کرد، غافل از اینکه.... خوب اون پیاده‌روی که آقایون گفته بودن،یه چیزی تو مایه‌های کوهنوردی در جهت عکس(از بالا به پایین)بود اونم کوهی که سنگ نبود بلکه همش خاک بود!!!خلاصه من توی بغل بابایی بودم و مامانی هم خودش داشت میومد که یه جایی که دید داره لیز می‌خوره نشست و همون جوری در حالی که نشسته بود به صورت غیرارادی لیز می‌خورد و پایین می‌رفت، خودش می‌گه که احساس کرده الانه که تا ته دره لیز بخوره، خلاصه دیگه کم آورد و همون وسطا نشست! (دمپایی ابری هم مزید بر علت بود،وگرنه مامانی قبلنا کوهنورد خوبی بود)خلاصه این شد که آقایون به خاطر ما خانوما از خیر رودخونه‌ی ته دره گذشتن و همون جا بساطو پهن کردیم!!!جالب این بود که هوا یه لحظه آفتاب می‌شد و یه لحظه بعد چنان بادی میومد که مثلا کفشامون رو باد می‌برد!!! همه‌ی اینها گذشت و ما بالاخره ناهارمونو خوردیم و چای هم خوردیم و تصمیم به برگشت گرفتیم و نکته‌ی مهم ماجرا اینه که من خودم با پای خودم برگشتم بالا و تااااازه، چون پشت سر مامانی بودم گاهی از روی عمد و البته شوخی پامو می‌ذاشتم پشت دمپایی مامانی و مامانی لیز می‌خورد و من می‌خندیدم!!!اینم عکسم بعد از اولین فتح زندگیم:

خلاصه که خیلی خوب بود و از کوه خوشم اومد!

در باره‌ی وضعیت پوشکم هم باید عرض کنم که بنده توی مهدکودک دیگه پوشک به پام نمی‌بندم و جیشمو به خانوم مربیم می‌گم ولی طبق اون اصل قبلی(اذیت کردن مامانی) توی خونه هیچ گونه همکاری نمی‌کنم و یا پوشک به پامه و یا ...

این عکس رو وقتی با مامانی و خاله مریم برای انتخاب آرایشگاه عروسی خاله مریم رفته بودیم مامانی ازم گرفته، لازم به ذکره که همون طور که می‌بینین جو اونجا منو هم گرفته ،مامانی این عکسهارو که می‌بینه می‌گه:شیطنت از چشم سیات می‌ریزه،عشوه از اون قدو بالات می‌ریزه!!!!

 

آخرین خبر هم اینه که امروز مامانی برای بازدید از برج میلاد دعوت شده بود که منم بهشون افتخار همراهی دادم،خیلی خیلی خوشم اومد و کلی هم بازی کردم، ضمنا همه‌‌ی دوستای مامانی بهش گفتن که من دقیقا شبیه خودشم،مامانی هم کلی کیف کرد،یه اتفاق جالب هم این بود که یکی از دوستای مامانی و خانومش به مامانی گفتن بیا عکس بگیریم،منم یه کم اونورتر مشغول شیطونی بودم،مامانی که رفت باهاشون عکس بگیره گفتن:نههههههههه!!!!!!!دخترتو بیار!!!!!!از خود راضی

اینجا قبل از صعود به برج و در ورودی هست که من شطرنج بازی کردم:

اینجا هم در ارتفاع ٢۶٣ متری هستیم و از اون بالا همه چیز تهرانو خیلی خیلی کوچولو دیدم:

 

این روزها حرفهای زیادی می‌زنم که بهم می‌گن اینارو از کجا یاد گرفتی و هنوزم هیچ کس منبعشو نفهمیده،مثلا:

-یه روز صبح با نق نق از خواب بیدار شدم و وقتی مامانی بهم گفت چرا بداخلاقی گفتم:«آخه کاهووس دیدم!!!»

-بابایی بهم گفت هانیا عاااااشقتم،منم در پاسخ گفتم:«مامانی هم عاشق توئه!!!»زبان

-تلویزیون داشت یه فیلمی نشون می‌داد که یه پسربچه داشت اسکیت بازی می‌کرد، مامانی که دید با علاقه نگاه می‌کنم پرسید هانیا می‌خوای از این بازیا بکنی؟ منم با ذوق گفتم:«اسکیت؟ آره، می‌خوام کفش اسکیت بپوشم، باهاش سُر بخورم!!»

-یه روز که داشتم با مامانی نقاشی می‌کشیدم،البته من دوست دارم مامانی بکشه و من نگاه کنم، مامانی ٢ تا چشم و ابرو کشید و گفت هانیا بقیه‌ش رو تو بکش،منم که توی نقاشی اصولا تنبلم ٢ تا خط درااااااااز از پایین اون چشمها تا پایین صفحه کشیدم و گفتم :«داره گریه می‌کنه!!!!»(یعنی از اشک راحت‌تر چیزی به ذهنم نرسید که بکشمنیشخند)

-شبها که پیش زیبا جون،عروسکم می‌خوابم و به پتویی که روی اون می‌ندازم از پتوی خودم مقیدترم، بقیه‌ی عروسکهام رو هم در طول روز همش براشون لالایی می‌خونم،و اگه جایی باشیم که عروسک در دسترس نباشه مثلا کاپشنمو شبیه بچه می‌کنم و بغل می‌گیرم و می‌خوابونم!

-خوراکیهای مورد علاقه‌م هم که ژن هر کدومش رو از یکی گرفتم:هندونه(بابایی)،نون خامه‌ای(مامانی)،بستنی(باباحسن)...بقیه‌ش رو یادم نمیاد،ولی چند روز پیش که بابایی با یه جعبه نون خامه‌ای اومد خونه من نشستم سر جعبه و آخرش به زور از جلوی دستم برداشتن که مریض نشم!!!

اینجا هم مهده با دوستم روژین:

راستی مربیمون به من عناوین مختلفی می‌ده، ازجمله شاگرد اول کلاس، مبصر کلاس،...چند روز پیش هم که کارنامه ٣ ماهه آخر ٨٩ رو آوردم خونه تمام شعرهامو برای مامانی طوری از روی نوشته‌هاش می‌خوندم که انگار سواد دارم، حتی یه بار که خاله مریم بهم گفت برام شعر قورباغه رو بخون گفتم:«نمی‌تونم، شعر قورباغه توی خونه‌س!!!»

 

راستی به اسم پست دقت کردین؟ خوب این اسم یه کم ایهام داره، یک معنیش نوشتن در مورد فصل بهاره و معنی دومش تبریک تولد بهار جونمه که ١٢ اردیبهشت(یعنی همین امروز) تولدشه!!!بهار گلم، تولدت مبارک!!!خیلی دلم می‌خواست توی جشنت شرکت کنم ولی متاسفانه نتونستم!!!ایشالا صد ساله بشی!!!قلبماچقلب


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس