Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

2سال و 2ماه و 2 هفته و 2 روز!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
 

سلام. همون طوری که از عنوان پست پیداست، امروز فقط اومدم که بگم همین امروز من ٢ سال و ٢ ماه و ٢ هفته و ٢ روزه که توی این دنیای زیبا زندگی می‌کنم. البته باید همین جا اعلام کنم که این تاریخ رو خاله فاطمه مامان آویسا جون به مامانی یادآوری کرد و پیشنهاد داد که مامانی پست بذاره که من هم مراتب تشکرم رو به ایشون اعلام می‌کنم!!! مرسی خاله جون.

حالا براتون بگم که من در این سن زیبا چه جوری حرف می‌زنم(البته چون فاصله با پست قبلی زیاد نیست مامانی هم چیز زیادی یادش نمی‌آد، فعلا به همینا بسنده می‌کنیم:)

-چند روز پیش که مامانی می‌خواست برای خودش شلوار بخره،‌ همین که رفت توی اتاق پرو منم سریع از زیر پاش دویدم اون تو و هر چی مامانی گفت برو بیرون اینجا جا نیست من متقاعد نشدم! تااازه هر کاری که مامانی می‌کرد هم انجام می‌دادم ، مثلا شروع کردم به در آوردن پوتین‌هام از پام،‌ که دیگه مامانی نذاشت ادامه بدم. در همون زمان مامان مری جونم زنگ زد و مامانی هم برای اینکه منو سرگرم کنه فوری گوشی رو داد دست من! مامان مری ازم پرسید هانیا جون کجایی؟ گفتم :« توی کمد مغازه»!!!

-یه شب که مامانی توی اتاق خواب مشغول جمع کردن لباسهای شسته بود، از همون جا بابایی رو که توی هال بود صدا کرد، منم دوان دوان اومدم و با اخم به مامانم گفتم:«بابا دونمو (بابا جونمو) صدا نزن!» مامانی گفت چرا؟ گفتم:« داره فوتتتتال می‌بینه، الان گّل می‌کنه!» مامانی یه لحظه فکر کرد بابایی توی زمینه و قراره گل بزنه!

-دیشب هم بابایی یه چیز جالب برام تعریف کرد، منم در جواب بهش گفتم:«باور کنم؟»

-هر وقت می‌خوایم از خونه بیرون بریم، من می‌رم سر کمدم و همش به مامانم می‌گم :«مامان به نظر من، اینو بپوشم!» و اینجوریه که خودم لباس انتخاب می‌کنم!

-چند روز پیش هم توی یه مغازه رفته بودم سر یه سبد که توش دستکش بود و یه دستکش صورتی برداشته بودم و به مامانی نشون می‌دادم که برام بخره، مامانی بهم گفت عزیزم تو که ٣ جفت دستکش داری ،من فوری جواب دادم:«دستکش صورتی می‌خوام!»

-یه بار هم که مامانی از دستم عصبانی بود (چون دائما توی خونه لباسهامو در می‌آرم و دیگه هم نمی‌پوشمشون)بهم گفت هانیا اگه لباستو نپوشی،من دیگه مامان تو نیستم! منم رفتم پیش بابایی و بهش گفتم :«مامانی می‌خواد یه نینی دیگه بیاره!!!!!»تعجب(مامانی هرگز همچین حرفی به من نزده بود!)

-چند روز پیش هم گوشی موبایل مامان مری جون رو دستم گرفته بودم و با خودم حرف می‌زدم:« الو! مامانِ آویسا، سلام،‌آویسا خوابیده؟ باشه،‌خدافظ!» و این مکالمه رو حدود 10 بار تکرار کردم و البته وسطش هم غش غش می‌خندیدم انگار که مامانِ آویسا یه حرف خنده‌دار زده!ببینین:

-چند روز تعطیلی اخیر خیلی بهم خوش گذشت، چون مهمون داشتیم و بهار جون هم خونمون بود ! تازه با بهار جون یه سر هم به سرزمین عجایب زدیم(البته یه سر 3 ساعته)!

اینم عکسهامون:

اونجا که رسیدیم من خواب بودم که مامانی به زور بیدارم کرد، منم که هم خواب آلوده بودم و هم تا حالا از اون وسایل برقی سوار نشده بودم هم برام جالب بود و هم می‌ترسیدم، ولی اصلا به روی مبارکم نمی‌آوردم! مثلا این هواپیما رو که سوار شدیم از بالا پایین رفتن یهوییش (که بی شباهت به پروازهای واقعی هواپیماهای خودمون نبود) می‌ترسیدم ولی خم به ابرو نمی‌آوردم و مامانی میزان ترس منو از روی دست یخ کرده‌م فهمید!نیشخند

خلاصه از اونجا به زور دل کندم و دلم می‌خواست ماشینهایی رو هم که مخصوص بچه‌های بالای 5 سال بود رو هم سوار شم که اجازه ندادند و بالاخره رضایت دادم که بیایم بیرون!

تا بعد!


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس