Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

اولین عکس پرسنلی هانیا
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
 

سلام خوبین؟ وای من چقدر اینجا از اولین ‌ها می‌گم. ببخشید دیگه ،تقصیر مامانیه که همش الکی برای اولین‌های من ذوق می‌کنه.

خوب قصه از کجا شروع شد؟ از اونجا که دیروز مربی مهدمون به مامانی گفت یه قطعه عکس 4*3 از هانیا برامون بیارید که می‌خوایم برای بچه‌ها کارت ورود و خروج صادر کنیم. (کلاس رو دارین؟ ما اینیم دیگه!) . برای عکس هم عجله داشتند. مامانی هم خوشحال از اینکه توی کوچه‌ی خودمون یه آتلیه هست ، از مهد که برگشتیم منو برد اونجا تا عکس بگیرم. دایی جونم همون لحظه دیدیم و اونم برای کمک با خودمون بردیم. خلاصه رفتیم توی آتلیه و منتظر عکاس بودیم. توی این مدت هم من کلی از اون اتاق که پر از عکس نی‌نی های بامزه بود ،خوشم اومده بود و روی اون صندلی مخصوص عکس گرفتن نشسته بودم و پاهامو هم تکون می‌دادم. ولی همین که آقای عکاس وارد شد و خواست ازم عکس بگیره ترسیدم و شروع کردم به گریه کردن. حالا گریه نکن کی گریه کن! خلاصه دایی جون و مامان کلی برام بازی در‌آوردن و ازم خواهش کردن که گریه نکنم تا آقای عکاس تونست یه عکس بدون گریه ازم بگیره، البته با بینی و چشمهای قرمز و بادکرده! در نهایت نتیجه این شد :

یه عکس هم مامانی قبل از ورود به آتلیه از پشت سرم گرفته که موهام معلوم باشه،آخه خیلی موهامو دوست داره:

اگه بخوام براتون از اتفاقات اخیر و کارهایی که می‌کنم تعریف کنم یکیش اینه که با مامانی و بابایی رفته بودیم یه جایی که یه طوطی داشتن. من اولش کلی برام جالب بود و داشتم نگاهش می‌کردم که متوجه شدم طوطیه حرف هم می‌زنه، دیگه خیلی جالبتر شده بود . کلماتی مثل سلام و جان و ... اینا رو می‌گفت تا صاحبش بهش تخمه بده بخوره!مامانی گفت هانیا بگو طوطی، منم جلوی اونا سربلندش کردم و قشنگ گفتم طوطی! بعدش یه چیز جالب اتفاق افتاد ،مامانی خیلی وقته که می‌خواد به من یاد بده بگم سلام اما من نمی‌گم. ولی طوطیه که گفت سلام ،بعد از اون روز هر وقت مامانی می‌پرسه که طوطی چی می‌گه ؟ می‌گم :«سلا»!!!!!!!!تازه طوطیه با پاش باهام بای بای هم کرد!آخرش مامانی تصمیم گرفت از من و طوطی عکس بگیره ولی من یهو شروع کردم به ترسیدن از طوطی ، اینم در حال گریه و ترس از طوطی:

راستی باباجونم (بابابزرگم)‌ هم از کربلا برگشته و یه عروسک خوشگل برام آورده که نی‌نی توی بغلشه ،‌و کلی لباس هم برام آورده!و البته این خونه‌ی جدید و خوشگل رو:

که همش هم همه رو دعوت می‌کنم بیان تو .(بهشون اشاره می‌کنم و می‌گم :«تو،تو» دیشب  مامانی و 2 تا دایی‌هام رو دعوت کردم اومدن تو،بعدش دایی بزرگه گفت جای بابات هم خالیه‌ها ولی خوب اون خونه نبود!بعد از 30 ثانیه خونه‌م داشت منفجر می‌شد!

تازگیها چند تا کار هم یاد گرفتم : 1- هر کس که تلفن می‌زنه باید باهاش صحبت کنم و رضایت نمی‌دم که طرف قطع کنه . تا احساس کنم می‌خواد قطع کنه بلند داد می‌زنم:«الوووو!!!!!» خلاصه اینقدر ادامه می‌دم تا دیگه خودم خسته می‌شم!

چند روزیه که وقتی می‌خوام  نینی‌هامو بخوابونم براشون لالایی هم می‌خونم و همین طور وقتی مامانی منو می‌ذاره توی تختم و تکونم می‌ده برای خودم لالایی می‌خونم! مامانی فکر می‌کنه لالایی خوندن رو از توی مهد یاد گرفتم!

سرگرمی جدیدم هم اینه که مامانی برام نقاشی می‌کشه و من رنگشون می‌کنم!

تازگیها هم استعداد تقلیدم عجیب زیاد شده،مثلا چند روز پیش روی پای مامانی ایستاده بودم که یهو به علت وول خوردن زیاد نزدیک بود بیفتم، مامانی دستشو گذاشت روی قلبش و گفت :ترسیدم!‌ منم دقیقا همون کارو تکرار کردم و دقیقا با لحن مامانی گفتم :« تَسیدَم!» ،دایی جونم هم برام سوسن خانوم می‌ذاره ،منم دقیقا همون کارایی رو که اونا می‌کنن رو می‌کنم!

راستی کلمه‌ی «توت» رو هم مامانی دفعه‌ی قبل فراموش کرده بود که اونم از خوراکی‌های مورد علاقه‌مه!  

 


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس