Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

18 ماهگی
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

سلام . خوبین؟ امروز مامانی متوجه شد که خیلی وقته اینجا مطلبی ثبت نکرده این بود که تصمیم گرفت یه کمی از چند روز اخیر براتون تعریف کنه. تازه امروز 18 ماهه شدم، یعنی یک سال و نیمه!مبارکه!!!!

اول از همه نمایشگاه کتاب که رفته بودم.اونجا مامانی و بابایی برام کلی کتاب و سی دی و اسباب بازی خریدن. کلی هم کادو گرفتم مثل کتاب، بادکنک و ... وقتی هم که مامانی و بابایی می‌خواستن برای خودشون کتاب بخرن انقدر اذیتشون کردم که دیگه کتاب نخریدن. خوب من به فکر جیبشون بودم . همش هم می‌خواستم توی بغل مامانی باشم. وقتی هم که رفته بودیم روی پشت بوم شبستان من از بغل مامانی اومدم پایین و شروع کردم به دویدن. انقدر از مامانی دور می‌شدم که اندازه‌ی یه نقطه می‌شدم بعدش که می‌ترسیدم برمی‌گشتم ،همین که مامانی و بابایی رو از دور می‌دیدم براشون دست تکون می‌دادم و دوباره دورتر می‌شدم! آخرش هم که می‌خواستیم بیایم خونه بارون گرفته بود و یکی از تیرهای برق تقریبا افتاده بود. ماشینمون هم دور بود به همین خاطر موش آب کشیده شدیم تا به ماشین رسیدیم.

من و خریدهام:

در حال بازی فوتبال با بادکنک(دروازه هم دارم):

دومین اتفاق هفته‌‌ی قبل(فردای نمایشگاه) این بود که مامان مری جونم اومده بود پیشم و به من حسابی خوش گذشت. مهمترین نکته هم این بود که من به شدت به حرفای مامان مریم گوش می‌دادم و اصلا اذیتش نمی‌کردم. مامانی هم این شکلی می‌شد:تعجب بعدشم:کلافه(می گفت پس چرا با من این جوری نیستی؟)کلی هم سوغاتی خوشگل برام آورده بود و یه عالمه با هم رفتیم گردش و تفریح!

در حال نینای کردن در چرخ خرید در ملاء عام:

بعد از خوردن توت فرنگی:

توی رستوران در حالی که تمام مدت روی صندلی ایستاده بودم و 2 بار هم نزدیک بود بیفتم:

این تل رو هم مامان مری برام خرید که خیلی بهم میاد اما نمی ذارم مامانی باهاش ازم عکس خوب بگیره:

اتفاق سوم این بود که انگشت مامانی رفت توی چشمم و کلی چشمم قرمز شده بود . خلاصه رفتیم دکتر و دکتر بهم قطره داد ،البته گفت اصلا چیز مهمی نیست.بماند که سر قطره ریختن چقدر مامانی رو اذیت می‌کردم و در عوض چقدر با مامان مریم همکاری می‌کردم.زبان(به قطره هم می‌گم: قط قط)

روزی که مامان مریمو بردیم فرودگاه تا برگرده خونشون من توی فرودگاه کلی شیطونی کردم. 2 تا دوست هم پیدا کردم به اسمهای رانیا و دیانا که مامانشون می‌گفت رانیا که کوچولوتر بوده اسمشو بلد نبوده بگه و به جاش می‌گفته هانیا! کلی با دوستام توی فرودگاه چرخ سواری کردیم. بعدش که اونا رفتن ، منم همین جوری توی سالن چرخ می‌زدم . یه جا یه آقایی نشسته بود که بعدا فهمیدم بهش می‌گن روحانی ، من رفته بودم ایستاده بودم جلوش و زل زده بودم بهش ،داشتم فکر می‌کردم این چیه روی سرش و آیا می‌تونم ازش بگیرم یه تستی بکنم یا نه؟

اینجا رفته بودم توی اتاق و درو هم بسته بودم و از بالای دراور (معلوم نیست چه جوری؟) مداد شمعی هامو برداشته بودم و بی صدا مشغول نقاشی کشیدن بودم:

راستی یه سری از اسباب بازیهایی که اصطلاحا بهش می‌گن لگو یا خونه سازی مامانی برام خریده ،بابایی برام باهاش تفنگ درست کرد و بهم یاد داد باهاش کیو کیو کنم. همه رو بکشم. البته من به جای کیو کیو می‌گم :«تخه تخه»! بعدشم که کسی رو که کشتم اگه زود زنده بشه دوباره می‌کشم اما اگه زنده نشه صداش می‌زنم تا زنده بشه!

یه دونه از این عروسکهایی که توی وان هستن هم مامانی برام خرید، که من خیلی خوشم اومده بود و وقتی که آبشو باز می‌کردم خودم از دوشش آب می‌خوردم، یعنی سرمو می‌بردم زیر دوشش و آب می‌خوردم. انقدر باهاش بازی کردم تا آخرش باتریش تموم شد!

تازگی ها هر وقت کار بدی می‌کنم و مامانی با اخم می‌گه هانیا چی کار کردی؟ شروع می‌کنم می‌زنم روی دستم و گاهی روی صورتم و می‌گم :« نچ نچ ، نچ نچ! وای وای »

5 شنبه هم واکسن 18 ماهگیمو زدم! درد داشت .خوب نبود . پام درد می‌کرد و همش می‌گفتم :«اوی اوی اوی» . همین!

دیشب رفتم کیف کوله پشتیمو که مربی مهد گفته بود کوچیکه و مامانی دوباره کیف بزرگه رو برام می‌آورد مهد از توی کمد در آوردم و رفتم کیف مهدو آوردم و یکی یکی لباسها و وسایلمو از توی اون کیف در آوردم و گذاشتم توی کوله پشتیم!آخرش هم انداختمش پشتم . حتی وقت خوابیدن هم حاضر نشدم درش بیارم تا اینکه مامانی ساعت 4 صبح یواشکی از پشتم درش آورد.

راستی من به مو خیلی حساسم .یعنی اگه مثلا مو روی دستم چسبیده باشه یا سعی می‌کنم بکنمش یا اگه نتونم به مامانی نشونش می‌دم و می‌گم:«مو»!

چند تا کلمه‌ی جدیدی هم که می‌گم تا جایی که یادم میاد اینهاست:

بهته(بچه) ، مو ، قط قط( بالا گفتم یعنی قطره) ، بَسه (همون بسه) ، نائنی( نارنجی) ، بیش (بشین) ، سیاااد(‌ زیاد ، وقتی مامانی می‌پرسه هانیا چقدر جیش کردی؟ می‌گم سیاااااد)!  افعالی که استفاده می‌کنم : پا: ( پام کن . پات کن. در نقش اسم هم یعنی جوراب و کفش) ! در ( درشو باز کن، درشو ببند ،‌بیارش بیرون  و به معنی در هر چیزی)

پی نوشت: ٢ تا چیزو مامانی بعد از ارسال این پست یادش اومد که الان بهتون می‌گم: یکی دیگه از اصطلاحاتی که من به کار می‌برم اینه:« دو» اگه گفتین یعنی چی؟ خوب مطمئنم نمی‌تونین بگین. یعنی اگر من توی بغل(یا هر جای بلندی) هستم می‌خوام بیام پایین و اگر پایین هستم می‌خوام بیام بالا ( یا توی بغل ) کلا یعنی الان وضعیت «دو» رو می‌خوام! یکی دیگه از کارهایی هم که دایی جون بهم یاد داده اینه که وقتی بهم می گه بزن قدش منم محکم دستمو می‌زنم به دستش! همین!


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس