Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

شکلات
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸
 

پنج شنبه صبح با مامانی و بابایی رفته بودیم خرید.البته من قبلا هم وقتی تو دل مامانی بودم اونجا رفته بودم. اما این دفعه با چشمای بازتری به همه چیز نگاه می کردم. از اونجا که من علاقه زیادی به ویفر رنگارنگ دارمخوشمزه مامانی به بابایی گفت که بریم یه دونه رنگارنگ برای هانیا بخریم ،اما چون اون مغازه رنگارنگ نداشت مامانی گفت پس یه تک تک براش بگیریم که بچه نا امید نشه ،بابایی گفت تک تک خوب نیستا اما مامانی گفت چرا خوبه.خلاصه تک تک رو گرفتن و یه تیکه به من دادن.منم از شما چه پنهون  خیلی خوشم اومد. تشویقکلی دور دهنمو کاکائویی کردم.تازه چون که یواش می خوردم کم کم توی دستام آب می شد. توی میوه فروشی بودیم .من تو بغل بابایی توی صف صندوق بودیم و مامانی داشت یه میوه های دیگه ای انتخاب می کرد. یه آقایی توی صف جلوی ما بود ،دیدم لباسش خیلی قشنگه ،خواستم بپرسم جنسش چیه متفکر،هر چی صداش زدم جواب نداد، منم خودم دست زدم به لباسش ببینم نرمه یا نه.یهو دیدم بابایی که تا اون وقت حواسش نبود، داره از آقاهه معذرت خواهی می کنه آقاهه هم با کمال آرامش گفت خواهش می کنم. بعد یهو انگار برق گرفته باشدشعصبانی برگشت گفت دستاش تمیز بود؟ دیدم بابایی با عرق شرم که به پیشونیش نشسته بازم معذرت خواهی می کنه. مگه من کار بدی کرده بودم که بابایی انقدر از آقاهه عذر خواست؟ ها؟شما بگین ! سوال


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس