Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

هانیای استقلال طلب
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
 

سلام . من بازم اومدم. زود اومدم؟ خوب دلیل داره،دلیلش هم اینه که می‌خوام یه خبر بهتون بدم. این خبر برای مامانی خیلی مهم بود. ممکنه برای شما این طوری نباشه ،اما مامانی چون خیلی ذوق زده‌ست اومد که به شما هم بگه:

من دارم استقلال خودمو کم کم به دست میارم و روی پای خودم ‌می‌ایستم. اینم نمونه هاش:

١-دیگه شبها تنهایی توی اتاق خودم می‌خوابم(وقتی که گرسنه‌م می‌شه مامانی رو صدا می‌زنم اونم زود میاد بهم شیر می‌ده)

 

٢-از در مهد کودک تا توی اتاقمون که راه طولانی هم هست رو خودم می‌رم ،البته با حضور مامانی.

٣-کیف مهد کودکم رو خودم دستم می‌گیرم. به همین خاطر مامانی دیگه کیفمو عوض کرده و به جاش وسایلمو توی کوله پشتی‌م می‌ذاره تا راحت باشم.

 

۴-وقتی می‌رسیم خونه کفشهامو از پام در میارم و توی جاکفشی دم در می‌ذارم و در جاکفشی رو می‌بندم. قبلا جاکفشی من اینجا بود.

۵-وقتی مامانی برنج رو از توی جاش درمیاره و می‌خواد بریزه توی ظرف که بشوره حتما پیمانه رو از دستش می‌گیرم و  توی ظرف خالیش می‌کنم تا دست مامانی خسته نشه!

۶-وقتی مامانی می‌خواد لباس‌ها رو بریزه توی ماشین لباسشویی من بهش کمک می‌کنم و لباس‌های کوچولو رو من توی ماشین میندازم!

٧-دیروز که مامانی منو برد دستشویی که منو بشوره،چون بعد از شستنم دستش بند بود ،خودم حوله رو دور بدنم نگه داشتم و رفتم توی اتاق تا بیاد بیرون!

* مامانی میگه خیلی خانوم شدم،به نظر شما درست می‌گه؟

راستی دیروز توی مهد رفتیم تولد یکی از بچه‌های بزرگتر ،وقتی مامانی اومد بهم شیر بده تا دیدمش با ذوق شروع کردم به تعریف کردن جشن تولد و کارایی که کردیم و تندوتند هم دست می‌زدم و می‌خندیدم و می‌گفتم تَتلو ،همه‌ی کسایی که اونجا بودن کلی برام ذوق کردن و خندیدن!


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس