Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

سال نو مبارک
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥
 

سلام دوستای خوبم. حالتون چطوره؟ حتما بعد از یه تعطیلات طولانی خیلی خوبین. اینطور نیست؟ من که خوب خوبم. کلی هم بهم خوش گذشته. مسافرت و مهمونی و گردش و تفریح خیلی خوبه! کاشکی همیشه عید باشه!

-از تعطیلات بگم براتون که چند تا مسافرت رفتم. برای عیددیدنی به خونه‌ی بزرگترا و فامیل رفتم. یه جاهایی هم برای استفاده از هوای خوب بهاری رفتم. کلی هم عیدی گرفتم.نقدی و غیرنقدی . نقدیهارو می‌خوام بدم به مامان و بابا که برای بزرگ شدنم سرویس طلا بخرن.(آینده نگری رو کیف می‌کنین؟)غیر نقدی هارو هم که عاشق همشون شدم.همش دارم باهاشون کیف می‌کنم .مخصوصا با دوچرخه‌م که هدیه‌ی دایی مجتبی جون(دایی مامانی‌)هست!

-توی عید با پدیده‌ای به اسم آجیل آشنا شدم که خیلی لذت داشت بذارم توی دهنم و چند تیکه شون کنم و بعدش درشون بیارم و بدم به مامانی!

-باید بگم که توی مهمونی هم خیلی به من خوش می‌گذشت انگار که توی خونه‌ی خودمون هستم، چون با کلی بچه بازی می‌کردم و تفاوت سنی هم اصلا برام مهم نبود:

 من و بهار و امید و نیلوفر(قیافه‌ی من تابلوئه که چقدر دویدم؟)

- دیگه خیلی خوب حرف می‌زنم. یه بار توی خیابون که توی بغل مامان مری بودم توی یه ماشین عروسک دیدم. به طرفش اشاره کردم و گفتم "عئوسک".نازنین جون که اینو شنید از بس ذوق کرد همون لحظه منو از بغل مامان مری گرفت و برد برام یه عروسک خوشگل خرید!

-گفتم عروسک یه چیز دیگه یادم افتاد. یه روز که رفته بودیم خونه‌ی دایی مهرداد (دایی مامانی) اونجا من از یکی از عروسک های حسنا جون خوشم اومده بود و همش باهاش بازی می‌کردم. چند روز بعد معین جون اومد خونمون و دیدم برام یه عروسک مثل اون خریده! ببینین چقدر معین جون حواسش جمعه!

-هر جا عیددیدنی می‌رفتیم می‌دیدم بک گراند همه‌ی موبایل ها عکس منه یا اینکه چند تا از عکسای منو از وبلاگم پرینت گرفته بودن و توی خونه گذاشته بودن!

-چند نفر از دوستای مامانی از همون بدو تولد به من می‌گفتن سرندی پیتی! مامانی هم فکر می‌کرد چون منو دوست دارن اینجوری درباره‌ی چشمهام اغراق می‌کنن. اما روز سیزده به در که رفته بودیم بیرون یه خانومی تا منو دید به آقایی که همراهش بود گفت :"اینو ببین،شبیه سرندی پیتیه!" دیگه می‌خوام کارتونشو برم بگیرم ببینم واقعا شبیهم؟

-وقتی داشتیم دیگه جمع می‌کردیم که سیزده به درمون رو تموم کنیم بابایی بهم گفت :"راستی هانیا!نمی‌خوای سبزه گره بزنی؟"منم چنان با قاطعیت گفتم"نع" که بابایی فهمید حالا حالاها قصد ازدواج ندارم و کلی از این موضوع خوشحال شد!

-یه چیز دیگه. من یهو با هم دارم ۴ تا دندون بالا و ٢ تا دندون پایین در میارم،یعنی نوکشون زده بیرون،به این ترتیب من ١۴ دندونه می‌شم.

-تازه مامانی وقتی خواب بودم جلوی موهامو که میومد توی چشمم قیچی کرد،واسه همین قیافه‌م شبیه پسرای شیطون شده!ناراحت

-تازگیها هم یاد گرفتم توی آینه به خودم نگاه می‌کنم و می‌گم "هانّا" و بعدش برای خودم زبونمو در میارمو می‌خندم.

دیگه سرتونو درد نمیارم. عکسها رو ببینین:

اینجا توی راه سفر هستیم و من در حال مطالعه:

 این فکر کنم درخت اکالیپتوس باشه،قشنگه ،نه؟

این دوچرخه‌مه(یا همون سه چرخه) که عیدی گرفتم و همین طور که چسبیده شدم بهش دارم تلویزیون می‌بینم:

اون پاها هم متعلق به دایی علی هست که خوابیده روی مبل!

این گلها هم توی حیاط خونه‌ی مامان بزرگ مامانیه:

اینم همونجاس،دارم برای پرنده‌ها ابراز احساسات می‌کنم:

پای هفت سین خونه‌ی دایی مهرداد(دایی مامانی) که بیش از سه تا هفت سین توش بود:

 

اینجا هم تیپ زدم که با برو بچ بریم صفا سیتی:

و در نهایت روز سیزده به در که داشتیم از سرما یخ می‌بستیم:

 

 

پی نوشت: ببخشید که اینقدر پراکنده تعریف کردم.آخه سرعت اینترنت بسیار پایینه و مامانی کلافه شده و همه‌ی حرفامونو فراموش می‌کنه! 


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس