Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

همایش
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
 

سلام . خوبین دوستان؟ من خوبم. چه خبر؟  چی؟  خبرا پیش ماست؟  خوب بله ،البته که ما خیلی خبر داریم. اما اگه بگم دیگه حتما برام یه اسمی تو مایه‌های مارکوپولو یا مسافر کوچولو پیدا می‌کنین.چرا؟   آخه بازم من رفته بودم سفر. کجا؟  مشهد!   کی؟ از ۵ شنبه تا صبح زود شنبه!    چرا؟ برای همایشی که مامانی دعوت شده بود. آخه مامانی که بدون من جایی نمی‌ره. برای همینم به دعوت کننده‌ها گفت من به شرطی میام که با دخترم بیام. اونها هم گفتن دختر گلتون رو هم بیارین. منم رفتم اونجا و حسابی خوش گذروندم. چه توی همایش،چه توی هتل و بیشتر از همه جا توی حرم امام رضا(ع)! 

طفلکی مامانی روز همایش از ترس اینکه من آبروریزی راه بندازم توی ردیف اول پیش دوستاش ننشست . به جاش اومد ردیف دوم که شیطونی‌های من پیدا نباشه، غافل از اینکه من  یه جا بند نمی‌شم. اولش از ردیف اومدم بیرون و از پایین سالن می‌رفتم بالا،از بالا میومدم پایین! و این روند ادامه داشت. چند تایی هم نی‌نی پیدا کرده بودم که وسطهای سالن بودن و گاهی به اونها هم سر می‌زدم. یه کم که گذشت یکی از دوستای مامانی منو برد ردیف اول روی پاش نشوند که موسیقی زنده رو خوب ببینم. منم مثل یه خانم با شخصیت تا آخر موسیقی رو خوب گوش دادم و دیدم. بعد که تموم شد و براشون دست زدم از روی پای دوست مامانی اومدم پایین و شروع کردم به رصد کردن آدم های ردیف اول!گاهی هم بسته‌های پذیرایی‌شونو بررسی می‌کردم. آخر همایش هم رفتم روی سِن و مامانی که دوربینو توی هتل جا گذاشته بود این عکسو با گوشیش ازم گرفت:

 

 از حرم هم که نگو و نپرس.  شب اول که رفتیم انقدر خانوما بوسم کردن و بهم خوراکی دادن که می‌تونستم باهاش مغازه باز کنم.تازه کلی هم با امام رضا حرف زدم (با صدای بلند و رو به ضریح). شب دوم هم که رفتیم توی طبقه زیرین حرم که خلوت تره ،به قدری بازی کردم که شبش بیهوش شدم از خستگی. اونجا با اینکه کوچیکترین بچه‌ای بودم که بازی می‌کرد همه‌ی بچه های دیگه رو دور خودم جمع می‌کردم و با هم بازی می‌کردیم.یه پا سردسته‌ی گروه خرابکارا بودم. مامانی اولش همش دنبالم می‌دوید اما بعد دید فایده‌ای نداره یه جا نشست و شروع کرد به دعا خوندن. یهو وقتی که در حال دویدن بودم یکی از خانومهای خادم حرم اومد به سمت مامانی ،مامانی تو دلش گفت وای خداجون ،الان می‌گه بچه‌تو یه جا نگه دار،اما خانومه اومد با لبخند به مامانی گفت خانوم جورابهای دخترتونو در بیارین که وقتی می‌دوه لیز نخوره و خدای نکرده بیفته! مامانی این شکلی شده بود:تعجب

 

حالا از خاطرات سفر که بگذریم یه خبر دیگه بدم که مامانی برای هفته‌ی آینده هم به یزد دعوت شده اما هنوز نمی‌دونه با وجود من رفتن براش راحته یا نه آخه اون یه کم مدتش طولانی‌تره!ولی اگه مجبور بشه اونجا رو هم با هم می‌ریم!

راستی اگه گفتین تازگی‌ها چیا یاد گرفتم؟ بگم؟ بگمممممممممم؟ باشه ‌‌می‌گم:

-بابایی بهم یاد داده که وقت سرفه و عطسه دستمو می‌گیرم جلوی دهنم. اونم دو دستی.بچه به این با ادبی کی دیده وای کی دیده؟(شعر از عمو پورنگ)

 - وقتی بهم می‌گن یه کاری بکنم بعد آخرش بهم می‌گن باشه، منم می‌گم باته!!!!

- وقتی برنامه کودک نگاه می‌کنم وبچه‌ها همه با هم می‌گن بعله، منم می‌گم بعععععععععده!!!!-هرکس هر حرفی بزنه منم عین طوطی با تمام حرکات اون شخص تقلیدش می‌کنم. توی همون سفر مشهد توی ماشین دوست مامانی داشت با موبایل صحبت می‌کرد . یه بار گفت آره ،آره!منم همون طوری سرمو تکون دادم و بلند گفتم آره آره!

 

-اسم کمک مربی هامونم دیگه صدا می‌زنم: به خانم آزاد میگم آداد و به لیلا هم می‌گم للا!

-صدای گنجشک و هاپو رو هم خوب تقلید می‌کنم فقط به جای جیک جیک می‌گم « دی دی » !

-علاقه‌ی وافری به چوب شور دارم مخصوصا اگه بزنمش توی خامه!

-رنگ درد(زرد )و سبز رو می‌گم.

-با کمک مامانی و بابایی و با ریختن عرق فراوان و نفس نفس زدن از پله‌ها بالا می‌رم. (فقط به خاطر حس استقلال طلبی)

-در زمینه‌ی حرکات موزون پیشرفت چشمگیری داشتم، مامانی نمی‌دونه دلیل این همه پیشرفت چیه!

-هر وقت کسی بهم خوردنی بده بلافاصله می‌گم ده ده (به فتح دال) که مخفف «دستت درد نکنه هست»!تا حالا هیچ کس اینجوری مخفف کرده؟

-وقتی یه چیزی می‌خوام و مامانی یا بابایی بهم نمی‌دن یا از چیزی ناراضی هستم با حالت غر زدن می‌گم:      « خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!»

این عکس رو هم مامانی در حالی که توی مهد داشتیم با امیرعلی خرابکاری و البته بعدش دعوا می‌کردیم ازم گرفته. البته یه فیلم هم گرفته که خیلی با مزه‌است  ولی حجمش زیاده !

 

اینجا هم مامان امیرعلی می‌خواد یه تیکه از یونولیتی رو که از لاک پشت کلاس کندم و می‌خوام بخورم ازم بگیره!

توی این عکس هم مسواک و ریش تراش دایی جونو برداشتمو می‌خوام ازشون استفاده کنم. لباسی هم که روی لباس خودم تنمه مامانی نمی‌دونه مال کیه و از کجا آوردمش!

 

این عکس هم مامانی خیلی دوستش داره چون خودش هم دقیقا توی همین نقطه از خونه‌ی مامان بزرگش یه عکس داره!قابل ذکره که اینجا یه جایی توی بوفه‌ی دیواریه!

 


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس