Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

باز هم سفر!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 

سلام سلام. من امروز 15 ماهه شدم. جالب نیست؟

ما باز هم مسافرت بودیم . خیلی هم بهم خوش گذشت. جاهای خیلی جالبی هم توی راه دیدم . مثلا از یه جایی رد شدیم که اسمش گردنه بود . یه دره بود وسط یه عالمه کوه که همه‌ی کوههاش سفیدِسفید بودند ، چون که اونجا پر برف بود. مامانی دلش می‌خواست اونجا پیاده شیم عکس بگیریم اما ترسید من سرما بخورم آخه تازه از خواب بیدار شده بودم.خلاصه از اونجا عکس نداریم ولی به جاش چند تا عکس دیگه براتون می‌ذارم.

راستی تازگیها چند تا کار جدید هم یاد گرفتم:

- یاد گرفتم که درگوشی صحبت کنم. (انقدر قشنگ این کارو می‌کنم انگار که یه عمر تو کار پچ پچ بودم.)

-دمپایی های قبلیم به پام کوچیک شدن ،برای همین دمپایی‌های مامانی یا بابام رو پام می‌کنم و راه می‌رم. البته دیگه دیروز مامانی برام یه جفت دمپایی خوشگل که خودم به خاطر جوجوی روش انتخابش کردم رو برام خرید.

-توی فروشگاهها مثل آدم بزرگها راه می‌رم و چیزهای دلخواهم رو برمی‌دارم و توی سبد خرید می‌ذارم!!!!!!!!!

-چند روز پیش یکی از این سس های یک نفره دست مامانی بود . ازش گرفتم و مثل کاری که آدم با نمکدون انجام میده رو باهاش انجام دادم تا غذام سس دار بشه!

-تازه از مسافرت برگشته بودیم و چمدون کنار دیوار اتاق بود. من رفتم روی چمدون و چراغ هال رو روشن کردم.

-چند وقته که دیگه با علاقه پای برنامه کودک میشینم و با آهنگ هاش دست می‌زنم و خودمو تکون می‌دم!

-وقتی می‌خوام به کسی بگم بیا ،با دست و سر تند و تند اشاره می‌کنم و همزمان می‌گم بدوبیا!

-دیگه قشنگ و کامل مفهوم آره و نه رو بلدم و ازش استفاده می‌کنم.

-وقتی یه کار بد انجام می‌دم و مامانی با اخم بهم می‌گه «هانیا!» خودم شروع می‌کنم به تکون دادن سرم و نچ نچ کردن!

 اینم 2 تا عکس که البته تا یکی دو روز دیگه چند تا دیگه اضافه میشه.آخه عکسهام روی لپ تاپ دایی جونه. باید مامانی ازش بگیره.

این عکس هنری که توسط بابایی گرفته شده، مربوط به چندماه پیشه که مشهد بودیم.

این عکس هم مربوط به چند روز پیشه(توی اتاق مامان مری جونم) که این روسری بهار جونو سرم کردم و مامانی کلی برام ذوق کرد!

 

 

 

تا بعد...................


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس