Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

تازه چه خبر؟
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

سلام . خوبین؟تعطیلات خوب بود؟ عزاداریهاتون قبول. به من که خیلی خوش گذشت. کلی سینه زدم.(انقدر خوب سینه می زنم که همش بهم می گن سینه بزن). کلی جاهای مختلف رفتم. کلی غذاهای نذری خوشمزه خوردم.جای شما خالی . تازه از همه مهمتر اینکه مامان بزرگ و بابا بزرگ هم پیشم بودن. انقدر براشون شیرین کاری کردم که دیگه نتونن دوریمو تحمل کنن. مثلا وقتی میگفتن هانیا زبونت کو؟ تند و تند زبونم رو میاوردم بیرون و می بردم توی دهنم. یا وقتی می گفتم دماغتو پاک کن یه دستمال بر می داشتم و می مالیدم به مماخم. اگر هم می گفتن چشماتو ببند زودی چشمهامو می بستم.دندونام هم که ۶ تا شدن. تازه چند تا کلمه هم که حرف میزنم. مثل دایی، مامان،بابا،دَدَ(به معنی گردش و تفریح)،مَمَ(به معنی من شیر می خوام)که البته این کلمه همراه با دست به یقه شدن با مامانی هست،دودو(همون جوجو)،نی‌نی (بچه ها هر چقدر هم از من بزرگتر باشن از دید من نینی هستن)،اَوو(یعنی الو)،تیه(یعنی کیه؟) ، ا‍‍ِ ده (یعنی بده)و چند تا چیز دیگه که مامانی هنوز معنیشونو کشف نکرده! تازه همین پریروزا یه کاری کردم که دیگه مامانی و مامان مری داشتن منو می کشتن انقدر که ذوق کردن. ماجرا از این قرار بود که مامان مری قبلنا برای آینده ی من یه کیف کوچولوی کوله پشتی خریده بود که یه خرس خوشگل کیفمو بغل کرده. اون روز در کمدم باز بود. من رفتم و این کیفو در آوردم و بدون هیچ گونه تجربه ی قبلی دستمو از توی بندش رد کردم و اونو روی پشتم انداختم . این بود که مامانی می خواست منو قورت بده.

 تازگی ها هم یاد گرفتم هر وقت گرمم باشه حتی اگه توی خیابون باشم خودم کاپشن یا ‍ژاکتمو در میارم. یه کار دیگه هم کردم که مامانی برای اینکه بعدن یادش نره اینجا می نویسه. دیروز مامانی توی شیشه‌ی نی‌دارم برام چایی ریخت. من اولش میل نداشتم و نخوردم. بعدش دیدم مامان مری می خواد چاییمو ببره دور بریزه همین که در شیشه رو باز کرد با عجله و حرص از دستش گرفتم و با سرعت خیلی زیاد و به صورت یک‌نفس همه‌ی ‌چایی‌مو نوشیدم. مامانی میگه من نفسم حبس شده بود چون فکر کردم الان خفه میشی ولی بعدش همشون کلی بهم خندیدن.خلاصه توی این دو روز عزاداری نذاشتم خونواده خیلی ناراحت باشن.فکر کنم ثواب کردم.

راستی،چند وقت پیش رفته بودم آتلیه چند تا عکس انداختم . انقدر شیطونی کردم و خندیدم که مامانی بهم گفت "عزیزم یه کم جدی باش".به خاطر همین یه دونه هم عکس جدی انداختم. تصمیم دارم کم کم توی پستها اون عکس ها رو بذارم ببینید.فعلا اینارو داشته باشید:

 

 

 

مامانی عاشق شیطونی چشمام توی عکس بالاییه‌!

 

 

 

 

این هم همون عکس جدی که گفتم!

 

پی نوشت١:این عکسها توسط دوربین از روی عکسهای اصلی گرفته شده به همین خاطر زیاد شفاف نیست. قول میدم در اولین فرصت عکسها با فایل اصلیشون جایگزین بشن.

پی نوشت٢:امروز هفتمین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی هست که از همین جا بهشون تبریک میگم و امیدوارم هفتادمین سالگرد ازدواجشون رو جشن بگیرن . البته همین طور با خوشحالی. مامانی هم به بابایی این روز رو تبریک میگه که خداوند چنین همسر و فرزندی بهش داده. بابایی هم دیشب آخر وقت(یعنی در اولین ساعات امروز) مراتب تبریکش رو رسما به مامانی اعلام کرد.خلاصه همه به همدیگه تبریک می گیم. ان‌شاءاله همیشه خوشبخت باشیم.

 


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس