Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

سفرنامه حج
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠
 

سلام به همگی.سال نو برای همه تون مبارک باشه و امیدوارم سال بسیار خوبی در انتظارتون باشه. امروز با یه سفرنامه طولانی اومدیم. حتما از عنوان و پست قبل فهمیدین کجا بودیم. بله، به یه سفر خیلی خیلی خوب و زیبا رفته بودم که شاید بتونم بگم بهترین سفر عمرم بود،سفر حج. توی این سفر خاطره های زیبایی برام رقم خوردن که برای اینکه برای همیشه موندگار بشه اینجا می نویسم. عکسهای سفر رو هم بین خاطره هام می بینین:(درباره رسیدنمون و ذوق من از دیدن مدینه و مکه و ... دیگه نمی‌نویسم که طولانی نشه)

-خاطره اولم مربوط به جشن عمره گزاران 2 تا 12 ساله بود که برای اولین بار بود توی مدینه برگزار می شد و از شانس خوب من محل جشن هتل ما بود.منم از صبح روز قبل از جشن همش می گفتم من 10 سالم شده، چون فکر می کردم در این صورت می تونم توی جشن شرکت کنم . شب که برای جشن وارد سالن شدیم اولش که دیدم خبری از تزیینات شبیه جشنهای مهد کودک نیست، کلی توی ذوقم خورد و گفتم این که جشن نیست، بریم اتاقمون، اما بعدش که برنامه شروع شد خوشم اومد و با کلی شوق و ذوق توی برنامه شرکت کردم، ، آخر جشن هم یه سری جایزه گرفتم .این هم عکسهای جشن:

-خاطره دوم مربوط می شه به یه شب که توی حرم پیامبر توی صحن نشسته بودیم، یه دختر بچه 6 ساله شیطون داشت می دوید و بازی می کرد، منم که با اصرار خودم چادر سرم کرده بودم با دیدن اون دختر به مامان مری گفتم وای این چادر دیگه منو خسته کرده ، مامان مری هم گفت خوب اگه می خوای درش بیار، منم درآوردم و باز به اون دختر نگاه کردم، که دختر خانومه اومد طرفم و بهم اشاره کرد که باهاش بازی کنم، این دوست خوب که اسمش حبیبه بود اهل مصر بود و اصلا ما زبون همدیگه رو نمی فهمیدیم ولی من به فارسی و اون به عربی با هم حرف می زدیم و بازی می کردیم در حدی که آخرش از خستگی غش کردم و توی راه برگشت خوابم برد. نکته جالب برای مامانی این بود که زبان بازی و کودکی همه جای دنیا یکیه! راستی توی مسجد یه روز هم یه خانم پاکستانی با 4 تا بچه ش اومده بود که 2 تا دختر داشت و 2 تا پسر، با دخترهاش دوست شدم ولی پسرهاش از بس شیطون بودن و مامانشون و خواهرها رو اذیت کردن که من نظرم درباره برادر داشتن عوض شد و به مامانی گفتم دیگه برادر نمی خوام فقط برام هستی رو به دنیا بیار!

- مامانی کلی درباره ی مسجدالحرام برام تعریف کرده بود و داستانهای جاهای مختلفش رو برام تعریف کرده بود. وقتی برای اولین بار وارد مسجدالحرام شدیم قبل از ورود مامانی بهم گفت برای اولین بار که کعبه رو می بینی هرچی آرزو کنی خدا بهت می ده، حالا می خوای چی آرزو کنی؟ که من گفتم:«آرزو می کنم سارا جون توی کنکور رشته ای که دوست داره قبول بشه» مامانی کلی بوسم کرد و ذوق کرد و بهم گفت می تونی برای خودت هم هرچی دوست داری آرزو کنی.

-خاطره چهارمم که شبیه خاطره دوم هست مربوط به مسجد الحرامه که اونجا هم با چند تا دختر از کشورهای مختلف دوست شدم، بعضیاشون که از من بزرگتر بودن بهم خوراکی می دادن، منم بهشون از خوراکیهای خودم می دادم. دوباره چند تا دوست مصری پیدا کردم که این دفعه می تونستیم زبون هم رو بفهمیم، چون اونا انگلیسی بلد بودن و یه کمی رو من می فهمیدم و بقیه رو مامانی برام ترجمه می کرد.جالب بود که هر کس باهامون صحبت می‌کرد اولش فکر می‌کردن لبنانی یا ترکیه‌ای هستیم!

-خاطره پنجمم هم باز توی مسجدالحرام هست که من و مامانی توی یکی از ورودیها منتظر بقیه نشسته بودیم چون دوربین همراهمون بود نمی شد بریم داخل، یهو 2 تا خانوم اندونزیایی اومدن پیشمون و همش سعی داشتن با اشاره یه چیزی به مامانی بگن، که مامانی متوجه نمی شد، آخرش ازشون پرسید انگلیسی بلدین که اونا هم شروع کردن به انگلیسی صحبت کردن، بعد  سن منو از مامانی پرسیدن و گفتن که اجازه می دین ببوسیمش؟ مامانی هم از من پرسید و من اجازه دادم و اونا کلی صورت و سر منو بوسیدن، بعدش اسمم رو پرسیدن که وقتی مامانی گفت هانیا دوتاییشون از خوشحالی جیغ کشیدن، چون اسم یکیشون هانیا بود و باز هم اومدن منو بوسیدن و همش به مامانی می گفتن چقدر دماغش خوشگله و به بینی های خودشون اشاره می کردن که مدلش با ما متفاوته!

-خاطره ششمم خیلی به یاد موندنی شد. شبی که قرار بود ساعت 3 نیمه شبش به سمت ایران حرکت کنیم، ساعت حدود 7 رفته بودیم مسجدالحرام، مامانی هم که دید من عکس خوبی نگرفتم دوربین کوچیکش رو زیر چادرش روی شونه ش انداخت و آورد. یه جا نشسته بودیم که مامانی بهم گفت هانیا اینجا بایست تا من یه عکس یواشکی ازت بگیرم، منم که کلا حوصلا عکس نداشتم، مامانی یواشکی دوربینش رو روشن کرد که یهو یکی از پلیس های اونجا که اصطلاحا بهشون می گن شرطه اومد و گفت:«خانم لا کمرا، لا تصویر»، مامانی هم فوری از ترسش گفت چشم و دوربین رو خاموش کرد، بعدش بابایی به آقاهه گفت یه دونه عکس که چیزی نیست، آقاهه که فارسی رو خوب بلد بود گفت همه می گن یه دونه ، ولی بعدش زیاد می گیرن، بعد مامانی به آقاهه گفت نه، من فقط می خوام یه عکس از دخترم بگیرم، آقاهه منو نگاه کرد و گفت اگر از این می خوای بگیری هر چند تا می خوای بگیر، خلاصه آقاهه با بابایی دوست شد و شماره موبایلش رو داد و گفت هر کاری داشتین به من زنگ بزنین، بعدش هم پرسید ساعت 12.5 میاین حرم؟ بابایی گفت شاید بیایم، گفت پس بیاین حجر اسماعیل پیش من، بابایی هم گفت باشه و خداحافظی کردیم، آخر شب من خواب بودم که مامان و بابا برای آخرین بار رفتن حرم، اونجا 2 ساعتی عبادت کردن و بعدش یادشون افتاد که برن پیش اون آقا و ازش خداحافظی کنن، رفتن پیشش و سلام کردن، آقاهه پرسید پس هانیا کو؟ بابایی گفته خواب بود، نیاوردیمش، آقاهه گفت حیف ، من می خواستم ببینمش و ببوسمش، بعدش گفته یه لحظه صبر کنین، بعد دستش رو زیر پرده کعبه کرده و یه بسته درآورده و گفته این برای هانیاست، خلاصه یه عروسک خوشگل (که از قضا من عاشق کارتونش هستم) برام هدیه داده بود. وقتی مامان و بابا عروسک رو بهم دادن و برام تعریف کردن که اون آقا برات فرستاده چشمهام از ذوق برق می زد! اینم شد یادگاری من از اون سفر:

کلا هر جا که می رفتم همه خیلی تحویلم می گرفتن، توی فروشگاه ها گل سرو گردنبند و شال و ... بهم هدیه می دادن، توی حرم ها هر کسی منو می دید یه دستی به سرم می کشید و ذوق می کرد، منم که لوووووووووووووس ، به مامانی غر می زدم که چرا اینا همش به من دست می زنن؟

حالا عکسهای باقیمونده رو به ترتیب می دارم تا ببینین:

توی فرودگاه

حرم پیامبر(ص)

مسجد ذوقبلتین

وقتی حرم رو با آتلیه عکاسی اشتباه گرفته بودم

مسجد شجره

 

با دوستانی از ایران در مسجدالحرام

اول با حجاب کامل

وقتی از حجاب خسته شدم و خودمونی شدم

بازی با چوب و خاک در دامنه جبل الرحمه

راستی قبل از این عکس رفتیم و غار ثور رو از پایینش دیدیم و من که داستانش رو از مهد یاد گرفته بودم برای مامانی تعریف کردم

از کالسکه عزیزم که یار همراهم توی این سفر بود و یکی از عوامل اخلاق خوبم هم بود، تشکر می‌کنم. 

خلاصه سفر بسیار خوبی بود و دوست دارم که باز هم برم اونجا . به یاد همه تون هم بودیم و اگه خدا قبول کنه به جای همگی زیارت کردیم و دعا کردیم. ان شاء اله قسمت همه تون بشه!

 


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس