Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

اولین تله کابین سواری
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٥
 

سلام دوستای عزیزم، خوبین؟ چیه؟ تعجب کردین که مامانی زرنگ شده و زود اومده؟ خوب حق دارین اما دلیل داره. دلیلش چیه؟ باید به عرض برسونم که روز 2 مهر سالگرد عروسی مامان و بابا بود، مامانی تصمیم داشت یه جشن کوچولو بگیره و بابایی رو سورپرایز کنه،(البته باید بگم که این مامان و بابا کلا خوشحالن، یعنی هر مناسبتی رو یه بار قمریش رو جشن می گیرن و یه بار شمسی ش رو، البته چون بیشتر مناسبتهاشون قمریش روزهای عیده اینطوره، واسه سالگرد قمریشون هم با خاله مریم اینا رفتیم بیرون)، خلاصه مامانی بهم گفت هانیا بیا بریم کیک بخریم، اینکه من توی قنادی که خیلی هم بزرگ بود چقدر از این طرف به اون طرف دویدم و بلند بلند مدلهای مختلف کیک و شیرینی رو به مامان پیشنهاد دادم و همه ی کارکنای قنادی کلی از دستم خندیدن بماند، وقتی اومدیم بیرون مامانی بهم گفت هانیا به بابا نگی کیک گرفتیما، منم با اطمینان قول دادم که چیزی نگم تا بابا یهویی خوشحال بشه، خلاصه اومدیم خونه و مامانی کیک رو توی یخچال جاسازی کرد و بعد رفت حموم، به منم گفت حواست باشه بابایی نره سراغ یخچال، منم گفتم باشه، بابایی که رسید خونه اولین کاری که کردم این بود که بابایی رو بردم سر یخچال و گفتم بابا بیا ببین کیک خریدیییییییییییییییییییییممممم!!!!مامانی هم که از حموم دراومد و فهمید همه چی لو رفته کلی حرصش گرفت ولی کلی هم خنده ش گرفت که من اینجوری رازداری کردم، قسمت اصلی ماجرا وقتی بود که من با بابایی هدیه ی مامان رو کادوپیچ کردیم و وقتی بابایی از مامانی خواست که حدس بزنه کادو چیه هرچی مامانی حدس زد و از من راهنمایی می خواست می گفتم قمقمه ست! دیگه کم کم مامانی باورش شده بود که کادوش قمقمه ست، ولی وقتی بازش کرد دید یه دوربین نیمه حرفه ای هست که بابایی از خیلی وقت پیش تصمیم گرفته بود براش بخره و بالاخره توی این مناسبت بهش هدیه ش داد، اونم با هدف علاقه مند کردن مامانی به عکاسی. این هم دلیل زود اومدنمون. مامانی فعلا ذوق دوربین جدید رو داره و همش از من عکس می گیره.(هنوز امکانات دوربین دستش نیومده واسه همین ببخشید اگه عکسها خوب نیست)

خوب بریم سر اخبار، پنج شنبه گذشته با مامان و بابا رفتیم توچال و من برای اولین بار در عمرم سوار تله کابین شدم. از لحظه ای که از ماشین پیاده شدیم من گفتم خسته ام و یک قدم راه نرفتم ولی وقتی توی ایستگاه پنجم از تله کابین پیاده شدیم انگار انرژیم برگشت و شروع کردم به جلو جلو بالا رفتن از کوه!

اینجا هم از بالا این گله ی گوسفند رو دیدم و کلی ذوق کردم:

اینم همونجا که بی توجه به مامان و بابا با گرمکن مامانی از کوه بالا می رفتم:

بعد از تله کابین هم هرکس رو که می دیدم آبروی مامانی رو می بردم و می گفتم مامانی از اون بالا می ترسید اما من نمی ترسیدم!!!

این لباسی که توی عکسهای بعدی تنم هست رو خاله مهوش، خاله ی مامان مری زحمت کشیدن و با تل و کیفش برام دوختن:

بلندی موهام رو ببینین:

این هم من و عروسکهای ماتروشکا م که مامانی چون خیلی دختر خوبی شدم  و همش خاله های مهدم ازم تعریف می کنن بهم دادشون:(کلاه سرم به خاطر اینه که تازه از حموم بیرون اومدم)

راستی مامانی یه مدت هست که برای ورزش به باشگاه می ره و منم با خودش می بره، اونجا هم چنان خانوم هستم و یه گوشه می شینم به نقاشی کشیدن که مامانی کلی برام ذوق می کنه، تازه شب هم توی خونه کل حرکات ورزشی رو برای بابایی اجرا می کنم، البته توی دو جلسه اخیر یه دوست هم سن و سال خودم هم پیدا کردم که دیگه برام نور علی نور شده! خوب اینم از اخبار جدید، امیدوارم مامانی با همین انرژی به نوشتن ادامه بده!!!!چشمک


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس