Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

مشهد+سرزمین عجایب+امتحان زبان
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٩
 

سلااااااااااااااااااااااممممممممممم!!!خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا؟ بالاخره مامان با تمام اراده تصمیم گرفت تا بیاد و براتون بگه چه خبراااااا بوده.

اولین چیزی که با عکس اومدم تا بگم روز 8 شهریور بود که مامان و بابا تصمیم گرفتن بریم یه جایی خوش بگذرونیم. منم تا فهمیدم پامو توی یه کفش کردم که بریم سرزمین عجایب. مامان و بابا گفتن الان شلوغه ولی چون اصرار منو دیدن مامانی گفت بریم اگر جای پارک پیدا کردیم میریم تو وگرنه یه روز دیگه می ریم. خلاصه رفتیم و از شانس خوبم همون موقع که رسیدیم نزدیکش یه جای پارک عالی خالی شد و معلوم شد که قسمتم بوده.خلاصه من از ذوق همش بالا و پایین می پریدم و کلی هم وسایل بازی مختلف سوار شدم که اینا عکساشه. یه وسیله هم بود که مامانی می ترسید منو سوار کنه ولی من حتی صبر نکردم بابا که رفته بود کارتو شارژ کنه برگرده تا بتونم برم تو و عین موش بدون اینکه پولشو داده باشیم دویدم لابلای بچه های بزرگتر سوار شدم،بعد دیدم همه گارد جلوشونو می بندن ولی من دستم بهش نمی رسه، واسه همین بلند شدم و روی صندلیم ایستادم و گارد رو گرفتم و با خودم آوردمش پایین. در طول مدت سواری هم با اینکه معلوم بود یه خرده ترسیدم،اصلا خنده از لبام دور نشد.

این همون وسیله ست که مامانی اسمشو نمی دونه!(شماره 9 منم)

وقتی هم که حسابی از بازی خسته شدم به مامانی گفتم من می خوام صورتمو نقاشی کنم، هرچی هم مامانی گفت فردا می خوای بری مهد گفتم قول می دم پاکش کنم(که آخرش هم پاکش نکردم) اینم من بعد از گریمی که خودم مدلشو انتخاب کردم.

 

 

روز 11  شهریور هم رفتیم مشهد. اونجا هم که کلی بهم خوش گذشت. اینم از عکسهای من توی مشهد و حرم امام رضا(ع)، به حجاب کاملم دقت کنیدچشمک:

 

 

 چون توی حرم مامانی چادر سرش می‌کرد، حتما منم باید سرم می‌کردم، بعدا هم برای مامان مری تعریف کردم که من کلا توی حرم چادر می‌پوشم.

این عکس هم نزدیک شهر همدان هست و قبل از سفر مشهد گرفته شده:

    

راستی مامانی یادش رفته اینجا از برنامه هایی که توی مهد برامون می ذارن بنویسه، چون خودش حضور نداره و عکسی هم نداره تا حالا ننوشته، اما تازگیها به این فکر کرد که اینها هم باید به عنوان خاطراتم ثبت بشن. برنامه های مهد به ترتیب زمانی: یک روز توی تیرماه ما رو بردن دنیای بازی که خیلی خوب بود و خاطره ی خوبی برام موند.یک روز توی مرداد ماه توی مهد روز آب بازی بود و ما هم لباس و حوله و استخر بادی و ... بردیم و توی حیاط مهد کلی بازی کردیم.یک روز توی شهریور  هم ما رو به شهر ترافیک بردن و اونجا کلی اسکوتر و موتور و ... سوار شدیم و ناهار هم فست فود خوردیم . دیروز هم جشن خوراکیها داشتیم و اجازه داشتیم خوراکیهای غیرمجاز مثل چیپس و پفک و اینها با خودمون ببریم. مامانی هم برای من کلی خوراکی خرید و بعد توی مهد خاله ها برامون توی ظرفای به قول خودم تولدی همه ی خوراکیها رو تقسیم کردن و خوردیم.

راستی 2 تا خبر مهم: اول اینکه مجله شهرزاد به خاطر برنده شدنم توی جشنواره نوروزی آتلیه عکاسی سها توی شماره شهریورماه عکسم رو چاپ کردن.بازم مرسی از مجله شهرزاد عزیز و همینطور مرسی آتلیه سها.

دوم هم اینکه ترم دوم زبان رو با موفقیت چشمگیر تموم کردم، طوری که این 2 روزه هر وقت مامان اومده مهد خاله ها از من و عالی بودنم توی روز امتحان تعریف کردن.امروز هم خاله به مامانی گفت که با وجود اینکه توی کلاس زبان از بچه های دیگه کوچیکترم  اما شاگرد اول شدم!!البته هنوز کارنامه ندادن ولی مربی زبانمون یه یادداشت تشکر برای مامانی نوشته و توش هم نوشته هانیا عالی جواب داد.مامانی کلی به خاطر این موضوع ذوق زده ست.

2 تا اصطلاح ساخت هانیا هم براتون بگم : مشهد که بودیم با غذا زیاد نوشابه می خوردم، بعد گازش که توی بینیم می رفت به مامانی گفتم مامان جون تو هم نوشابه می خوری دماغت شور می زنه؟ دماغ من شور می زنه.مامانی اولش نفهمید منظورم چیه ولی بعدش که فهمید کلی خندید و لپمو کشید.

یه بار هم که پام خواب رفته بود به مامانی گفتم مامان جون، پام زیگ زیگک(zig zigak)گرفته، که باز هم مامانی کلی به این خلاقیت من خندید!

راستی مامانی این پست رو 2-3 ساعت پیش آماده کرد و عکسها رو الان آپلود کرد، آخه می خواستیم بریم سینما، همین الان از سینما برگشتیم، فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه رو دیدیم که من خوشم اومد اما تحمل اون قسمتهایی که پسر عمه زا رو می انداختن زندان نداشتم و به مامانی می گفتم من نمی خوام ببینم. چیکار کنم دیگه، روح لطیفم به مامانم رفته، آخه اونم وقتی آهنگ «سلام الاغ عزیز» رو شنید یاد بچگیهاش افتاد و اشکش داشت درمیومد!خجالت

 این عکس رو هم ببینید خالی از لطف نیست، داشتم خیار می‌خوردم وسطش خوابم برد:

این عکس هم به عنوان حسن ختام می ذارم که بابایی توی عید امسال ازم گرفته بود ولی تنبلی می کرد فایلشو به مامانی بده:


 
comment نظرات()

 
روزه کله گنجشکی+سفر شمال
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢
 

سلام سلام صد تا سلام! عیدتون مبارک!!! البته یه خرده دیره، ولی مبارک دیگه! راستی یادتونه توی پست قبلی گفته بودم که ما که کوچولوییم روزه نمی گیریم؟ خوب ولی ما یه روز توی مهدمون برنامه داشتیم و روزه ی کله گنجشکی گرفتیم، دقیقا 15 رمضان و ظهر هم افطار کردیم ، تازههههههههه، اون روز رو مامان و باباهامون افطار مهمون ما بودن و براشون اینارو افطاری آوردیم:

توی ماه رمضون یه شعری بود که یاد گرفته بودم و همش می خوندم، اونم این بود:

صبحانه خوردم تنهای تنها، چون روزه بودن مامان و بابا، ای کاش من هم مانند آنها، روزه بگیرم از صبح فردا!

کلی هم مهمونی های افطاری رفتم که بعضیهاش برنامه های جالبی هم داشتن، مثلا توی یکیش یه گروه موسیقی که بیشترشون دف داشتن اجرا کردن و من کلی خوشم اومد، مامانم بهم گفت دف دوست داری؟ گفتم آره ، ولی از اوناش که اینجوری میزنن برام بخر(منظورم تنبک بود)!

از روز 27 ام مرداد هم رفتیم شمال و کلللللللللللللی خوش گذروندیم. اینم از عکسهاش:

اینجا که رفته بودیم توی بازار خرید و من خسته شده بودم یهو با حالت اعتصاب نشستم روی پله ی جلوی مغازه و به بابایی گفتم من گرسنه ام، بابایی گفت چی می خوای که به پیراشکی های توی مغازه اشاره کردم و گفتم از اینا، بعد هم همونجا نشستم و نوش جان کردم:

رفتیم لب دریا و اولش مثل خانوما بودم ولی بعدش شروع کردم به بازی با دایی و لباسم رو کاملا خیس کردم، آخرش هم لباسم رو درآوردم و حتی فرصت ندادم مامانی مایو تنم کنه و همونجوری رفتم توی آب:

یه جاش که دایی منو بغل کرد و برد وسطای آب ترسیده بودم و می گفتم دایی برگردیم! غلط کردم اومدم توی آب!!!!تعجباینو دیگه از کجا یاد گرفتم، خدا می دونه!

اینم عینک مامانه که ازش گرفتم:

اینجا هم به امور کشاورزی و باغبانی مشغولم:

از وقتی توی مهد کلاس زبان می رم دیگه کلی از آموخته هام استفاده می کنم، مثلا میام به مامانی می گم :mommy,i'm hungry، یا مثلا روز دوشنبه که تولد مامانی بود و شام رفتیم بیرون، اولین گاز رو که از غذا زدم گفتم: mmmmmm,it's good!! اینجا هم توی رستورانه که دارم به قول خودم مثل police officer سلام می کنم،

(راستی اینم بگم که یادم بمونه، هر کس به مامانی زنگ می‌زد تولدشو تبریک بگه من عصبانی می‌شدم و می‌گفتم تولد مامانی نیست!تولد منه! وقتی هم مامانی پرسید مگه منو دوست نداری گفتم دارم ولی لطفا تولد نداشته باش! بعدش مامانی گفت دوست داری تولد هردومون باشه؟ گفتم آره! خلاصه دایی مامانی که زنگ زد به مامان تبریک بگه اولش از من اجازه گرفت که تبریک بگه، منم گفتم آره، چون تولد همدیگه‌مونه اشکال نداره تبریک بگین!!!! اینم از حسودی من به مامان جون! راستی اخیرا اصلا امکان نداره بدون جون اسم مامان رو صدا بزنم، مامان مری می‌گه نه به این جون گفتنت و نه به اون حسودی کردنت!!!)

یه بار هم از روی عکس های کتابم chiken دیدم و به مامانی گفتم من از این چیکن های دسته دار(منظورم رون مرغ بود) می خوام، مامانی هم برام آماده کرد و منم کاملا جوگیرانه اینجوری خوردم:

راستی یه روز که محیا جون توی بیمارستان بستری شده بود وقتی که مرخص شد و رفتیم که بیاریمش خونه من توی ماشین برگشتم گفتم:« عجب روزی داشت محیا امروز»

راستی یه توضیح: دقت کردین که همه ی عکسهای من با یه لباسه؟ این لباس جایزه ی این بود که خیلی دختر خوبی شدم و صبح ها حتی اگه خوابم بیاد بدون اذیت کردن مامانی می رم مهد(مامانی داره می زنه به تخته)، خودم هم انتخابش کردم و از اون روز فقط وقتی مامانی می خواد برام بشوره از تنم در میارمش، در غیراین صورت فقط دلم می خواد همونو بپوشم، کلی هم باهاش ژست و عکس گرفتم، شما راهی بلدین که به مامانی یاد بدین تا منو از پوشیدن بیییییییییییییییش از حد این لباس منصرف کنه؟

به شباهت تیپ من و شخصیت کارتونی کارتون توت فرنگی(پرتقال) دقت کنین:


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس