Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

هانیای 3 سال و نیمه
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٧
 

سلام عزیزای دلم. خوبین؟ چه خبرا؟ البته اینجا که من خبرا رو می‌گم. می‌دونین که من روز اول خرداد 3 سال و نیمم تموم شد. خوب اینو برای این گفتم چون که این موضوع، یعنی بزرگ شدنم کاملا توی رفتار و گفتارم مشهوده . خیلی مودبانه با مامان و بابا صحبت می کنم،(البته وقتی حالم خوب باشه و به اصطلاح قاطی نکرده باشم، چون وقتی هم قاطی می‌کنم حساب مامان و بابا با کرام الکاتبینه)!!! ولی در کل دختر خیلی خوبی هستم. مثلا دائم دلم می‌خواد به مامان و بابا کمک کنم. این روزها که جابجایی داشتیم کلی از کارها رو انجام می‌دادم و مثلا ابزار دست بابا می‌دادم و می‌گفتم بابایی بفرما! یا مثلا مامانی یه کاری بهم می داد سریع می‌گفتم چشم مامانی! و خیلی خانومانه اون کارو انجام می‌دادم. مامان هم که یه ماموریت 2 روزه رفت و چون می‌ترسید من خسته بشم بر خلاف همیشه منو با خودش نبرد و برای اولین بار منو تنها گذاشت خیلی دختر خوبی بودم و با وجود اینکه اشک توی چشمام جمع شده بود به مامانی گفتم برو اصفهان برام سوهان و گز بیار! که مامانی هم همین کار رو کرد . منم اون 2 روز رو یک روزش رو با بابایی رفته بودم محل کارش، اونجا یکی از خانمهای همکار بابا بهم گفت: هانیا چند تا عروسک داری؟بهش گفتم اونا بچه‌هامن، عروسک نیستن، بعدش خانومه گفت خوب بچه‌هاتو نیاوردی تنهایی توی خونه می‌ترسن که! منم سریع بهش گفتم بچه‌هامو گذاشتم مهد!

اسم بچه‌هامم ایناس: زیبا، آنا، پوتینا،‌ سارا، چینا، گیلا، پاریکال!!!!!(مامانی نمی‌دونه این اسمهارو از کجا در آوردم، ولی هیچ وقت هم اسمهاشونو با هم قاطی نمی‌کنم و اگه کسی اشتباهی بگه بهش تذکر می‌دم!)بعدا عکسشونو می‌ذارم و معرفی‌شون می‌کنم.

یه خبر مهم هم اینکه به علت جابجایی محل کار مامانی مهد منم عوض شده و چند روزه که به مهد جدید می‌رم. قابل ذکره چند روزی رو تا مهد خوب پیدا کنیم با مامانی میرفتم اداره‌شون و کلی با رییس مامانی(بین این همه همکار رییسشون رو انتخاب کرده بودم) دوست شدم. دیگه این آخرا به حدی باهاش صمیمی شده بودم که انگاری همسن من باشه می‌دویدم و می‌رفتم طرفشو با قدرت تمام با دستام می‌زدم به پاش!!!!! اون ذوق می‌کرد و مامانی از خجالت نمی‌دونست چیکار کنه. هرچی هم بهم می‌گفت هانیا  آقای دکتر رو اذیت نکن می‌گفتم دوسش دارم!!!

دیروز پام زخم شده بود و مامانی روش به قول خودم چخم زخم زده بود، عصر که اومدم خونه مامانی دید چسبه خونی شده، گفت الهی بمیرم بازم پات خون اومده؟ گفتم :"نه، فقط یه کمی خونش رشد کرده"!!!

چند روز پیش داشتم با یه چیزی بازی می‌کردم، مامانی دقیق یادش نیست ولی فکر می‌کنه گوشی بابایی بود، مامان مری یواش به مامان گفت چه خوبم بلده،‌که همونجوری که سرگرم بازی بودم،‌بدون اینکه نگاهمو از گوشی بگیرم گفتم :"بهش واردم"

راستی یه سفر کوتاه هم به یه شهر شمالی داشتیم که اینم یه عکس از اونجاس:

اینجا هم دریاچه‌ی شورمسته که توی راه برگشت رفتیم و من خیلی خوشم اومده بود و دایی و بابا برام یه تاب خیلی خوب درست کردن که من حتی برای غذا خوردن هم از روش پایین نیومدم و همونجا غذامو خوردم. آخرش هم با یه شِبهِ حادثه پایین اومدم،‌ اونم این بود که علی جون می‌خواست از درخت بالا بره که یهو لیز خوردو پاش مثل شوت زدن توی فوتبال از پشت خورد به کله‌ی من و با هم افتادیم پایین. خدارو شکر هیچی نشد فقط دست علی یه کم زخم شد ولی کلی بهش خندیدیم!!!

وقتی بابایی تازه ماشین جدیدش رو خریده بود من با غصه بهش گفتم تو و مامانی ماشین دارین اما من ندارم. بابایی هم اولش گفت بزرگ شدی برات می‌خرم. اما بعدش گفت اصلا این ماشین مال شماس. منم از اون وقت اون ماشین رو جز اموال قطعی خودم ثبت کردم و همیشه وقتی می‌خوایم جایی بریم به مامانی می‌گم با ماشین من بریم. چند روز پیش بابایی داشت به مامانی می‌گفت از ماشین راضی نیستم و می‌خوام بفروشمش که من یهو پریدم وسط بحث و با خشم به بابا گفتم نمی‌ذارم بفروشیش،‌میرم یه جایی قایمش می‌کنم اساااااااااااسییییییی!!!!

2 روز پیش که مامان مری از پیشم رفته بود و خیلی غصه‌دار بودم، مامانی برام سی دی توت فرنگی 3 رو به اضافه 2 تا لاک خرید که از بار غصه‌م واقعا کاست ! وقتی رفتیم خونه دایی ازش اجازه گرفتم که سی دی رو ببینم. دایی هم بهم گفت کدوم دکمه رو بزنم تا بتونم سی دی رو توی دستگاه بذارم. از اونجا که دستگاه دایی چینجر (changer )داره و مال ما نداره وقتی دکمه رو زدم و درش باز شد به مامانی گفتم مامانننننننن!!! مال اینا خیلی خفنه!!!

توی عکاسی هم کلی وارد شدم و اصطلاحاتشو خوب خوب بلدم، مثلا به بابا می‌گم بابا ایزو ش رو چنده؟ این عکس با چه دوربینی گرفته شده؟ این لنزش چیه؟ و این حرفهای قلمبه سلمبه رو می‌زنم، حالا معنیشون رو می‌دونم یا نه خدا می‌دونه!

یه آهنگ هم ساختم و دائم برای خودم می‌خونمش، شعر و آهنگ و تنظیمش هم از خودمه به این شرح: مامان مری،..،تویی مامان بزرگ منی.....باباحسن،....تویی بابابزرگ منی! یه هدیه هم که برای روز مادر برای مامان مری گرفته بودم بهش دادم و گفتم اینو به خاطر روز هدیه‌ها برات گرفتم! برای مامانی هم وقتی بابا ازم ‌پرسید چی بخریم بهش ‌گفتم ماتیک بخریم!! خوب هرکس یه سلیقه‌ای داره دیگه!!چشمک

چند روز پیش هم که یه کارتونی می‌دیدم که توش شخصیت بد داشت و من خوشم نمی‌اومد ببینم، باز از اون سوالای فلسفی از مامان پرسیدم، گفتم مامانی خدا چرا آدمای بد رو ساخته؟ که مامانی برام توضیح داد که آدما از اولش بد نیستن و ...

راستیییییییییییییی!!! یادم رفت که بگم. آخرین بار که نتایج رای گیری رو گفتم یادتونه؟ خوب از اون روز کلی از دوستان لطف کردن و باز بهم رای دادن و کلی رتبه‌م بهتر شد اما باز چند روز بعد مامانی دید توی سایت ظاهرا به خاطر تقلب بعضی از شرکت کننده‌ها رای‌های روزهای بعد رو حذف کردن و باز برگشتم به همون رتبه‌ی قبلی، ولی با این حال چون 20 نفر اول رو برنده اعلام کردن پس من هم جزء برنده‌ها بودم و بهم جایزه رو می‌دن که البته هنوز فرصت نشده بریم بگیریمش! خلاصه دست همه‌تون درد نکنه که بهم کمک کردین جزء برنده‌ها باشم. می‌بوسمتون!

ببخشید ما اینقدر دیر به دیر میایم و قاطی پاتی همه چیو تعریف می‌کنیم. کلی تعریف دیگه هم هست که یادمون رفته ، هر وقت یادمون بیاد تعریف می‌کنیم.


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس