Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

مسابقه
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩
 

سلام، امروز پستمون بیشتر به تعریف حرف‌های من اختصاص داره و کمتر عکس داریم، البته یه مسابقه هم داریم که بهتون می‌گم چیه!

-یکی از جملات معروف من اینه که وقتی کسی بهم می‌گه هانیا بخورمت، می‌گم :"من غذا نیستم!!!!!!!"و گاهی هم:"اصلا هم خوردنی نیستم!"

-گاهی که از یه کار مامانی یا بابایی شاکی می‌شم می‌گم:"چه آآآآآدمی هستیا!!!!"

-وقتی مامانی به فیص بوک سر می‌زنه، می‌آم پیشش و می‌گم :"مامان توی وی پیانی؟" (منظورم همون وی پی انه )جالبه که فقط وقتی توی فیص بوکه اینو می‌گم!!!

-یه بار که یه کار بدی انجام داده بودم و مامانی حسابی از دستم ناراحت بود و جوابم رو نمی‌داد، بعد از کمی فکر شروع کردم به شعر خوندن و دست زدن و بالا و پایین پریدن:"از همه بهتر مامان منه!!!" و انقدر به این کار ادامه دادم تا مامانی خنده‌ش گرفت و باهام آشتی کرد!

-کلا خیلی برای مامانی زبون می ریزم، جمله هایی مثل :"مامان چقدر تو ماااااهی" ورد زبونمه، حتی یه بار که کنار مامانی دراز کشیده بودم و موهاشو ناز می کردم ، گفتم :"مامانی چه موهای قشنگی داری، کاش موهات مال من بود!!!!"

-یه بار که غذا خورده بودم، مامانی بهم گفت: برو بابایی رو بوس کن(دلیلش رو یادش نیست،مال خیلی وقت پیشه)، گفتم :"الان دهنم ماکارونی اییه ، صورت بابام کثیف می شه، بذار بشورمش، بعد!!!"

-دیروز قاشقِ لیوانی رو که دایی مهدی مامانی برام خریده بود شکستم، مامانی داشت بهم می‌گفت کار بدی کردی که اینو شکستی، منم در جواب گفتم:"اشکال نداره، مهدی بازم برام می‌خره!!"

 -شعر پدر رو هم یاد گرفتم و برای بابایی اینجوری خوندم:" بابای مهربانم، تویی چراغ خانه، از لُفط و مهربانی ، داری تو صد نشانه، حرف تورا پدر جان، پیوسته می دهم گوش، اندرزهای خوبت، نمی کنم فراموش!!"

خوب بریم سراغ سوال مسابقه‌مون:‌ اگه گفتین این دختر کوچولو چه نسبتی با من داره؟

جواب تا چند روز دیگه همین جا اعلام می‌شه!(نبینم کسی تقلب بکنه‌ها!!)

اینم چند تا عکس از خودم:

این عکس رو با شلوار جدیدم که خاله نرگس جونم برام خریده و کفش جدیدم که همش به دایی طفلکی پز می‌دادم که:"کفش من مارکه(البته منظورم این بود که نایکه)‌، تو کفش مارک داری؟" گرفتم!

اینم که طبق معمول مامانی چون عاشق خوابیدنمه گرفته:

پی‌نوشت 1:‌جواب مسابقه رو یکی از خواننده‌های عزیز دادن،‌ ولی من خصوصیش کردم تا بقیه هم بتونن شانسشونو امتحان کنن! هر کس که جواب داد هم خصوصی جواب بده،‌ بعدا پابلیش می‌کنم(دوست ندارم نظرات رو تاییدی کنم خوب)!!!

پی‌نوشت 2:‌اونی که جواب رو داده جایزه‌ش محفوظه!!!

پی‌نوشت 3: خوب دیگه،‌ فکر کنم هر کی‌ می‌خواست توی مسابقه شرکت کنه،‌ جواب داده، دیشب نظرات رو پابلیش کردیم و الانم می‌خوایم به همه‌ی اونهایی که گفتن عکس بالا عکس مامان مریمم (مامان ِ مامانی) هست،‌ بگیم آفرین!!!!!درست حدس زدین!!!هر کس از برنده‌ها رو هم که ببینیم جایزه‌ش رو تقدیم می‌کنیم!!!البته برنده‌ی اولمون پریسا جونه!!!چشمک


 
comment نظرات()

 
عکسهای مهد-اسفند 89
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸
 

سلام دوستای خوبم،‌ امروز بالاخره با عکسهای مربوط به نوروز ٩٠ که البته در تاریخ ١۴ اسفند ٨٩ در مهد ازمون گرفتن اومدم،‌ البته این تاخیر به خاطر این بود که عکسها رو دیر بهمون تحویل دادند و البته مامانی هم یه چند روزی گرفتار بود، بالاخره امروز اومدیم که  همه‌ی عکسها رو اینجا بذاریم،روز عکاسی ما از صبح زود آماده بودیم، ولی متاسفانه به خاطر عدم هماهنگی نزدیک ظهر که وقت خوابمون بود نوبتمون شد و من بداخلاق شدم و اصلا همکاری نکردم و همه‌ی عکسهایی که ازم گرفته شد همین‌ها بود، به همین دلیل حق انتخاب نداشتیم و به همین‌ها اکتفا کردیم:(کلا راضی نبودیم)

ببینین چه اخمی کردم:

اینم چند تا از حاضر جوابی‌ها و اتفاق‌های اخیر:

-توی یه پارکینگ با مامانی از ماشین پیاده شدیم،‌ من خواستم شروع کنم به دویدن، مامانی گفت:هانیا نرو خطرناکه، ببین اینجا چقدر ماشین هست، یه نگاهی به ماشینها انداختم و بی اعتنا گفتم:«اینا که خاموشن!»

-همه خونه‌ی مامان‌بزرگ مامانی سر سفره مشغول صرف ناهار بودن،‌ من که ناهارمو خورده بودم،‌ دور سفره می‌چرخیدم و با شونه‌ای که دستم بود پشت هر کس رو یه نوازشی می‌کردم،‌ مامان بزرگ مامانی با مهربونی بهم گفت‌: هانیا کی بهت گفته با شونه بزنی تو پشت ما؟ منم که سریع نکته رو گرفتم، با خونسردی بهش گفتم:« وسط غذا حرف نزن!!!»

-رفته بودیم خونه‌ی خاله نرگس، خاله که میوه آورد،‌ به یه سیب سبز توی بشقاب اشاره کردم و گفتم :«مامانی این چیه؟» (فکر نکنین تا حالا ندیده بودما، دلم می‌خواست یه ذره سر به سر مامانی بذارمنیشخند)، مامانی هم بهم گفت :سیبه عزیزم،‌ من گفتم :«نه،‌سیب نیست، گوجه سبزه» که مامانی و خاله کلی خندیدن!! بعدا مامانی اینو برای مامان مریم تعریف کرده بود،‌ یه بار که مامان مریم داشت میوه می‌شست که بیاره بخوریم،‌ یه دونه سیب سبز بهم نشون داد گفت:هانیا این چیه؟ که من گفتم سیبه! بعد مامان مریم که می‌خواست جواب قبلی (گوجه سبز) رو ازم بشنوه دوباره گفت:‌گفتی چیه؟ گفتم سیبه دیگه بابا، بهش می‌گن apple!!!!

-به شعر هم خیلی علاقه‌مندم، ولی چون نمی‌خوام مامانی زیاد ذوق‌زده بشه و برای قلبش بد باشه،‌ هر شعری رو که حفظ می‌کنم اصلا به روی خودم نمی‌آرم، یه وقتایی مامانی می‌بینه که دارم یه شعر جدید رو زیر لب زمزمه می‌کنم،‌ تازه می‌فهمه که یه چیز جدید حفظ کردم! البته گاهی با شعر به مامانی ابراز احساسات می‌کنم و هر حرفی رو که می‌خوام بزنم با آهنگ براش می‌خونم، مثلا: مامان جونم ، بیا خونه‌م!!! شعر پدر رو هم که دارم برای روز پدر حفظ می‌کنم!!!(برای اینکه یادمون بمونه اسم بعضی شعرهایی که حفظم رو می‌نویسم:قورباغه، ای بچه‌ی بی دندون، کتری آب جوش، سرباز، صبح که از خواب پا می‌شم، مسواک، برف، ماهی سرخ کوچولو، توپ، ساعت، پستچی، آهویی دارم، ...بقیه‌ش رو هنوز مامانی نتونسته کشف کنه!!!)

-چند روز پیش مامانی منو با دوچرخه‌م برد پارک، البته پارکش وسایل بازی بچه‌ها رو نداشت و به همین دلیل مامانی برام دوچرخه و توپ آورده بود،‌ کلی بازی کردم و کلی دوست پیدا کردم، در یک لحظه توی چمنها نشسته بودم و داشتم یه مورچه رو نگاه می‌کردم که یهو به دلیلی نامعلوم تعادلم رو از دست دادم و با کله شیرجه رفتم توی چمنها و بینیم شروع کرد به خونریزی!!! مامانی اولش هول شد، ولی بعد از چند دقیقه که صورتم رو پاک کرد و دید اتفاق خاصی نیفتاده،‌ به حالت عادی برگشت،‌ هر چند دقیقه از من می‌پرسید هانی بینیت درد نمی‌کنه؟ و منم جواب می‌دادم:«نه، دیگه خوب شده» نکته‌ی جالب ماجرا این بود که همچنان یه ذره خون از بینیم میومد،‌در حد یه قطره،‌ ولی من حتی به مامانی که می‌گفت بذار خون بینیتو پاک کنم ،توجهی نمی‌کردم و باز شروع به بازی کرده بودم و مامانی کلی از این اخلاق من که بیخودی لوس بازی درنمی‌آرم خیلی خوشش اومد!(ناگفته نماند که به محض برگشت به خونه در همون لحظه‌ی ورود رفتیم توی حموم !!!از بس  که همه جامون خونی شده بود!!نیشخند)

این بود احوال ما در این چند روز!!!

پی نوشت: ببخشید عکسها خیلی کیفیت ندارن،‌ مامانی با عجله اسکن کرد و یادش رفت غبار سطح اسکنر رو پاک کنه!چشمکآخه منم همش می‌خواستم بهش کمک کنم، واسه همین هول شده بود!


 
comment نظرات()

 
2سال و نیمه شدم
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٦
 

سلام ! خوبین؟ چه خبر؟ روز مادر رو با تاخیر به همه‌ی مامان‌های مهربونی که اینجا رو می‌خونن تبریک می‌گم!! اومدم که بگم که من روز اول خرداد ٢ سال و نیمه شدم، به همین مناسبت مامانی برام یه کیک خوشمزه پخت و با امکانات کم تزیین کرد و چند تایی هم عکس گرفتیم:

تازگی‌ها ژست‌های جالبی می‌گیرم:

در حال ناخنک زدن به کیک:

حدود ٢۵ بار هم شمع کیک رو که البته توی خونه فقط ٢ رو داشتیم و به همون اکتفا کردیم، فوت کردم:

شب قبل از روز مادر داشتم تلفنی با مامان مریم صحبت می‌کردم، مامان مریم گفتن : هانیا به مامان گفتی روزت مبارک؟ منم جواب دادم:« نه!!آخه هنوز کارتمونو ندادن!!» و البته منظورم این کارت بود که توی مهد با کمک مربی هامون برای مامان‌هامون درست کرده بودیم:

اینجا کاملا خواب آلود هستم و به خاطر باد اخم کردم،‌ ولی وقتی کارت رو به مامانی دادم، با زبون شیرین خودم بهش گفتم:

"happy mother's day"

و کلی مامانی رو خوشحال کردم!!! (از ذوقی که کرد فهمیدم که بهترین هدیه ی عمرش بوده!)به مامان مریم هم تلفنی همین جوری تبریک گفتم و البته

"I love you mom "

رو هم اضافه کردم!

کلا این روزها خیلی محبتم به مامانی زیادتر شده و دائما از سر و کولش بالا می رم و می بوسمش و می گم :« مامانی دوسِت دارم، یه کمی برام حرف بزن!!!»

بی ربط: دیشب دم در ورودی خونه یه سوسک بزرگ دیدیم و مامانی با دمپایی بابایی که نزدیکترین وسیله ی ممکن بود سوسکه رو کشت، امروز صبح که بیدار شدم یاد اون موضوع افتادم و گفتم :«مامان شانس آوردم سوکسه زیر دمپایی بابا بود!»

 


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس