Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

آخرین پست سال 90
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
 

سلام دوستای عزیزم. خوبین؟ کاراتونو کردین؟ امروز نمی‌خوام زیاد وقتتونو بگیرم، فقط از اونجایی که قراره برم مسافرت و روز عید نیستم گفتم زودتر بیام و تبریک سال جدید رو بگم! البته چند تا از حرفهای جدیدم رو هم می‌خوام براتون بگم.

-اول برای اینکه یادم بمونه اینجا می‌نویسم که توی مهد مراسم 4شنبه سوری داشتیم و من برای اولین بار از روی آتیش پریدم و خاطره‌ی بسیار خوبی برام از اون روز ثبت شده، ولی متاسفانه عکس نداریم، چون مامان‌ها اجازه نداشتن بیان.دست خاله‌های مهد درد نکنه که زحمت کشیدن.

-چند روز پیش مامانی همین جوری یهویی ازم پرسید هانیا دوست داری چه کاره بشی؟ منم گفتم"می‌خوام فرشته بشم! "جالبه که انقدر توی این تصمیمم جدی هستم که چند وقت بعدش هم که بابا ازم اون سوالو پرسید یادم نرفته بود و کاملا مصمم همون جواب رو دادم.

-دیشب توی تی وی( به تلویزیون می‌گم تی‌وی) داشت تبلیغ فیلم ورود آقایون ممنوع رو نشون می‌داد، فوری به مامان گفتم مامان یادته این فیلم رو با هم رفتیم سینما دیدیم؟ مامان و بابا شاخ درآوردن، چون اون روز توی سینما اگه یادتون باشه من حوصله‌م سر رفته بود و همش داشتم برای خودم بازی می‌کردم.

-چند روز پیشا هم تی وی داشت یه سریال که مامانی گفت حدودا مال 10 سال پیشه رو نشون می‌داد که آقای بیژن  بنفشه‌خواه توش بازی می‌کرد، من در حالی که داشتم می‌دویدم به سمت دستشویی یه لحظه چشمم به تی‌وی افتاد، گفتم مامااااااااان ، این آقاهه، مامان گفت کدوم آقاهه؟، گفتم این همونه که توی فیلم شبا با اون 2 تا گنده‌ها هست! (حالا این فیلم شبا رو که اسمشم نمی‌دونیم کلا یه بار دیدما، اما حافظه تصویریم ظاهرا خوبه،ضمنا من از روی بی ادبی نگفتم گنده،اما نمی دونم چرا از روز اول به آدمای تپل می گم گنده و این کلمه برام جا افتاده!)

-چند وقته هوس داداش کردم، به مامانی گفتم مامان من دوست دارم یه داداش داشته باشم، مامانی گفت یعنی یه داداش کوچولو؟ گفتم نههههههههه! داداش بزرگ مثل معین، مامانی گفت خوب می‌خوای معین داداشت باشه؟ گفتم نهههههه، اونو که کردیم شوهرم! مامانی غش کرد از خنده، منم که خجالت کشیده بودم گفتم خوب مامان مَری گفته معین شوهرم باشه!!!

-داشتم عکسهای عروسی مامان رو می دیدم، با کلی ذوق گفتم مامانی خیلی خوشگل بودی عروس بودی! مامانی گفت مرسی عزیزم!‌منم گفتم ایشالا منم عروس بشم !(قبلا مامانی یه بار بهم گفته بود ایشالا عروس بشی و من به مذاقم خوش اومده بود)

خوب دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد، ایشالا که سال خوبی منتظرتون باشه با کلی خبرهای عااااااااااااااااالی و همه‌تون هم سالم باشید! اینم یه عکس از هفت سین کاردستی من و مامان:

 وقتی دیدم مامانی از هفت سین عکس گرفت با اخم و طلبکارانه گفتم :"چرا همش از هفت سین عکس می‌گیری؟ فک کردی من مهم نیستم؟"

 

 

پی نوشت: راستی دوستای مهربونم به زودی،حدود 2 هفته دیگه، یه پست می‌ذارم درباره‌ی یه مسابقه، به یاری و رای همه‌تون نیازمندیم. توی پست بعدی مفصل می‌گم! قول بدید بهم سر می‌زنید و رای می‌دین! مرسی! روی ماه همه‌تون رو از روی همین مانیتور می‌بوسم!ماچ


 
comment نظرات()

 
باز هم با عکس اومدیم!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
 

سلام. خوبین؟ یادتونه توی پست قبلی گفتم مامانی از عکسهای مهد خوشش نیومده؟ خوب از اونجا که مامانی از زمان تولدم می‌خواست منو ببره ازم عکس بگیرن وقتی فهمید که مهدمون برنامه‌ی عکاسی دارن خوشحال شد و گفت پس دیگه حله، اما وقتی عکسها رو دید توی ذوقش خورد و تصمیم خودش رو گرفت، و همون روز زنگ زد و برام از یه آتلیه وقت گرفت، این طوری شد که روز 13 اسفند 90 رفتیم و یه سری عکس باب میل مامانی گرفتم، حالا قضاوت با شما، به نظرتون مامانی حق داشت از عکسهای مهد خوشش نیاد یا نه؟( اینا همه‌ی عکسها نیستن، یه گلچین هست به سلیقه‌ی مامانی و البته کیفیت عکسها پایین اومده):

خوب حالا از 5 شنبه‌ی گذشته هم براتون بگم که قرار بود با مامانی و خاله مریم و خاله محیا بریم استخر و بعدش هم بریم خونه‌ی خاله مریم، منم که کلی ذوق داشتم توی خونه 4-5 تا مایو رو پرو کردم و آخرش یکی رو انتخاب کردم که بپوشم و رفتیم، اما وقتی رسیدیم، خانمی که اونجا مسئول بود گفت که من نمی‌تونم برم توی استخر چون بچه‌های زیر 12 سال رو راه نمی‌دادن! مامانی و خاله‌ها مونده بودن چیکار کنن، به من گفتن چیکار کنیم که من گفتم بریم یه استخر دیگه! اما مامانی گفت که استخر دیگه که بچه‌ها رو راه بدن الان نزدیک نیست، خلاصه زنگ زدیم بابایی اومد ولی من راضی نمی‌شدم تنها باهاش برم، حتی با وعده‌ی سرزمین عجایب، تا اینکه مامانی تصمیم گرفت باهام منطقی صحبت کنه، گفت دخترم من الان از خاله‌ها خجالت می‌کشم که تا اینجا اومدن، اما تو می‌تونی کمکم کنی، می‌خوای کمک کنی؟ که من با دلخوری گفتم آره، گفت می‌شه با بابا بری تا من بتونم برم استخر؟( خاله‌ها راضی نمی‌شدن بدون مامان برن استخر) گفتم باشه می‌رم، و با خنده مامان رو بدرقه کردم تا نگران نباشه، بعدش هم اومدم خونه و کلی به بابا کمک کردم تا خونه رو مرتب کنه و بعد از اینکه غذامو خوردم با بابا رفتیم سرزمین عجایب، کلی خوش گذروندیم و بعدش هم رفتیم خونه‌ی خاله مریم مهمونی!‌ خاله‌ها اون روز از این رفتار منطقی من کلی متعجب و ذوق زده شدن! ایشالا عکسهای اون روز رو هم بعدا می‌ذارم ببینین، فعلا مامانی ذوق این عکسها رو داشت!چشمک


 
comment نظرات()

 
عکسهای یلدای 90-مهد کودک
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

سلام . گفته بودم زود میام. این عکسها رو توی مهد ازمون گرفتن، مامانی با اینکه از عکسها خوشش نیومد اما فقط برای اینکه برام یادگاری بمونه، این چند تا رو انتخاب کرد که چاپ کنن. بفرمایید ببینید:

 

 

فعلا همین! بعدا برای تعریف‌های جدید میام خدمتتون!


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس