Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

تحول بزرگ
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳
 

سلام دوستای گلم. خوبین؟ من خیلی خوب نیستم چون یه پست طولانی نوشتم که همش پرید!!! حالا مجبورم همشو خلاصه کنم،‌چون خسته شدم !

اولین خبر این دفعه تولدی هست که مهد برامون گرفتن،‌ خیلی بهمون خوش گذشت، اینم عکساش:

من و دوست عزیزم تسنیم جون:

برامون یه نمایش عروسکی هم اجرا کردن که من کلی ذوق کرده بودم ،‌ مامانی سعی می‌کرد از ذوق من عکس بگیره ولی من همش بهش می‌گفتم :«مامانی اینارو!!!»(یعنی عکس رو بیخیال،‌ اینارو ببین)

خبر دوم و مهمترین خبری که امروز دارم و عنوان پست هم مربوط به همونه اینه که من بعد از 2 سال و 10 روز شیرخوارگی بالاخره شیر مامان رو ترک کردم، البته ترکم دادند! قضیه اینطوری بود که روز 3 شنبه مامانی از عطاری یه چیزی به اسم صبر زرد گرفت ، ولی وقتی اومدیم خونه دلش نیومد من از اون چیز تلخ بخورم، واسه همین تصمیم گرفت اول چسب زخم رو امتحان کنه و در صورت جواب نگرفتن از صبر زرد استفاده کنه! این بود که در یه فرصتی که من حواسم نبود یه چسب روی محل مورد نظر چسبوند! من که اومدم شیر بخورم ،‌وقتی از یکی شیر خوردم و طبق معمول خواستم دومی رو هم خالی کنم ، مامانی بهم گفت اون یکی اوف شده و نشونم داد! منم دلم سوخت و یه کم نازش کردم و گفتم خوب میشی و بعد دوباره رفتم سراغ  اولی! شب که خوابیدم مامانی از هر دوش بهم شیر داد ولی فرداش دیدم که دومی هم اوف شده! بازم دلم سوخت، هر از چند گاهی می‌اومدم و شیر می‌خواستم که مامانی بهم یاد آوری می‌کرد که اوف شده، منم می‌گفتم نازش بکنم، بعد نازش می‌کردم و می‌رفتم، یه بارم به مامانی گفتم چسبش درآر بخورم! که مامانی گفت نمیشه و منم قبول کردم! شب دوم یه بار نزدیک صبح شیر خواستم که مامانی خواست بهم بده، ولی چون دید من یه لحظه چشمامو باز کردم ترسید که یادم بمونه و دوباره در طول روز شیر بخوام ، اما قبل از اینکه اون چیزی بگه، خودم گفتم بده نازش کنم، اون یکی هم ناز کنم ،‌بعدش مامانی بهم آب داد خوردم و خوابیدم!

مامانی کلی قربون صدقه‌م می‌ره که با وجود وابستگی زیادم خیلی اذیتش نکردم، همین طورم خیلی خدا رو شکر می‌کنه که کمکش کرد بتونه 2 سال کامل به من شیر بده!

5 شنبه شب با بابایی رفتیم بیرون، من توی ماشین توی بغل مامانی کز کرده بودم و هیچی نمی‌گفتم، مامانی از این حالت من گریه‌ش گرفته بود، اما بعد که از ماشین پیاده شدیم و رفتیم توی پاساژ، من چنان می‌دویدم و جیغ می‌زدم و از دست مامان و بابا در می‌رفتم که مامانی و بابایی کلی تعجب کردن! و فهمیدن که من افسردگی دَدَر گرفته بودم نه افسردگی مَم!

خوب بگذریم، بریم سراغ شیرین کاریها و بلبل زبونیهای اخیرم:

*شبهای از شیر گرفته شدن خوابم نمی‌برد،(به دلیل عادت به خوابیدن با شیر)‌،‌این بود که می‌رفتم پیش مامانی دراز می‌کشیدم، بعد از 5 دقیقه می‌گفتم مامان، صب شده،‌ بریم صُمونه بخوریم، مامانی زیاد تحویلم نمی‌گرفت ولی یه شب بابایی 5 بار منو برد برام لقمه گرفت ولی من بعدش می‌گفتم سوما بوخور! بعدش دوباره چند دقیقه بعد برنامه تکرار می‌شد!

*این روزا روزی 25 بار 25 جلد کتابم رو برای مامانی می‌خونم و قصه‌ش رو می‌گم!

*هر وقت کاری که منجر به خرابکاری می‌شه می‌کنم و مامانی عصبانی می‌شه فوری می‌گم:«تقصیر من نبود!» و اگه نتونم از زیر مسوولیتش شونه خالی کنم می‌گم :«حواسم نبود!»

*هر وقت در انجام کاری ناتوان باشم و حرصم در بیاد با اعتراض می‌گم:«ای بابا!!!»

*دیشب یه پشه اومده بود توی خونه،مامانی داشت به بابایی می‌گفت چرا پنجره باز کردی که من دویدم و رفتم پشه کش برقی رو از یه جایی که کسی نمی‌دونه کجاست آوردم! مامانی خیلی ذوق کرد چون از تابستون تا حالا ازش استفاده نکرده بودیم ولی من یادم بود برای چیه!

*وقتی بابایی توی اتاق خودشه هر 3 دقیقه یه بار می‌رم بهش سر می‌زنم و می‌گم:«درس موخونی؟»

*یکی از هدایای تولدم یه ست پزشکیه که روزی یه بار مامان و بابا رو باهاش ویزیت می‌کنم. اولین بار هم که باهاش بازی می‌کردم گوشی رو دادم به مامانی تا معاینه‌م کنه، بهش گفتم :«صیدا(صدا) قَبَم(قلبم) گوش کن» بعدش مامانی بهم گفت نفس بکش ،‌منم یه نفس عمیق کشیدم !

*یه بار با بابایی کار داشتم بابایی حواسش نبود،‌ 2-3 بار صداش زدم نشنید، آخر بهش گفتم :«حاد آقا(حاج آقا)، با سومام»!!!!

*چند روز پیش که سرما خورده بودم، آب خواستم، مامانی بهم آب ولرم داد، یه ذره که خوردم لیوان رو پس دادم و گفتم:«آبِ خنک بده!»

*بابایی برای اینکه شبها آروم بخوابم برام با گلاب شربت درست می‌کنه و می‌ده بخورم، یه بار که باز آب خواستم بابایی می‌خواست به جاش شربت بده، که من اول لیوان رو بو کردم، بعد بهش گفتم« آب می‌خوام!!»

*یه بار کیف پول مامانی رو باز کرده بودم که مامانی سر رسید و گفت هانیا چرا دست زدی به کیفم؟ منم با تاسف بهش گفتم :«هیچی پول نداره!»

*بابایی چند روز پیش یه کیبورد ژله‌ای خرید که چون خوشگل و رنگی بود من از همون اول صاحبش شدم(نه اینکه به چیزای غیررنگی کاری ندارم)، به محض اینکه مامانی یه کاری ازم می‌خواد که می‌خوام از زیرش در برم،‌مثل خوردن غذا، می‌گم :«برم کارامو بکنم» و می‌رم شروع می‌کنم به تایپ کردن پایان نامه‌م!

*هر شب وقت خوردن داروهام، تا شیشه‌ی شربت آهن رو می‌بینم،‌فرار می‌کنم و بی صدا توی یکی از اتاق‌ها قایم می‌شم! و وقتی بابایی پیدام می‌کنه، با شیطنت جییییییغ می‌زنم!

*دایی کوچیکه از وقتی که من توی دل مامانی بودم اسمم رو گذاشته بود ارسلان و هنوزم منو به همون اسم صدا می‌کنه، تا حالا مشکلی نبود و جوابشو می‌دادم اما دیروز وقتی صدام زد یهو با عصبانیت داد زدم:« من هانیاااااااااااااااااااااااام»!!!!!!!!!

*یه آهنگ که جدیدا ورد زبونم شده اینه: « جیغر من ،هی،‌ تادِ سرِ من ،‌هی» ترجمه:« جیگر من ، هی ، تاج سر من ، هی»!

اینم یه عکس درحال جارو کردن اتاقم با جاروبرقی که از هدایای تولدمه:

 

خدا بهتون رحم کرد که خلاصه‌ش کردم، مگه نه؟(تازه مامانی از کلی از کارهام فاکتور گرفت!)


 
comment نظرات()

 
جشن تولد 2 سالگی ام
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱
 

امروز تولدمه! می‌دونستین؟ امروز دقیقا 730 روزه که من به این دنیا اومدم و اگه قرار باشه زمانی رو که توی دل مامانی بودم رو هم بهش اضافه کنیم ، می‌شه 989 روز ! جالبه نه؟ مامانی می‌گه 989 روزه که دنیا رو براش مثل بهشت کردم. خودم نمی دونم چه جوری، ولی اون اینطور می‌گه! 989 روزه که مامانی به داشتن من افتخار می‌کنه!‌ خودش بهم گفته اینارو بنویسم ، خوب منم ناچارم دیگه، از دیروز همش با خوشحالی و از ته دل برام آواز می‌خونه :

عزیزم هدیه‌ی من برات یه دنیا عشقه،‌ زندگیم با بودنت درست مثل بهشته!

(اقتباس از اون آهنگ معروف،اینو برای حفظ کپی رایتش گفتیم)

خوب دیگه رومانتیک بازی بسه ، بریم سر اصل مطلب، مامانی به مناسبت تولدم برام یه جشن گرفت، البته با کمک مامان مریم و بقیه که حالا می‌گم! البته جشن رو روز 5 شنبه گرفتیم که همه راحت بتونن شرکت کنن! حدود 50 نفر مهمون داشتیم و کلی از این مهمونا مثل خودم فینگیلی بودن!‌

مهمونی رو خونه‌ی مامان بزرگ مامانی برگزار کردیم ، و زن دایی های مهربون مامانی کلی زحمت کشیدن!

تزیینات اتاق و همین طور هدایای تولدم (‌که به مهمونا دادم)‌ و کلاه‌های تولد رو محیا جون،‌سارا جون و معین جون آماده کرده بودن!‌ البته دایی جون هم یه جاهایی با سلیقه‌ش کمک کرد!

اینم از هدایا، البته حمل بر خودستایی نشه ها ، ولی چون همیشه برای عکسهای من متقاضی وجود داره، مامانی  تصمیم گرفت عکسمو به مهمونا هدیه بده!

لباسی که پوشیدم هم کار نازنین جون،‌ زن دایی مامانی بود!قشنگه ،‌نه؟

البته باید بگم که من اون روز انقدر خوشحال بودم که اصلا به درخواست‌های مامانی برای عکس گرفتن توجهی نمی‌کردم و همین که مامانی می‌خواست ازم عکس بگیره ، می‌دویدم می‌رفتم یه سمت دیگه که مثلا بچه‌ها اونجا بودن!

تازه ،‌من که کلا در انجام حرکات موزون استادم هر چی بهم گفتن هانیا برقص می‌گفتم «نمی‌قَصَم!‌» اینجا هم دارم پیشنهاد رقص ایشون رو که پسر دوست مامانی هست و از اول تولد گفتن که برای خواستگاری اومدن رو رد می‌کنم:

ولی همین که همه شروع کردن به خوردن غذا ،‌منم از اتاق پذیرایی اومدم بیرون و توی هال شروع کردم به قَصیدن!‌ اونم چه قَصی!‌ دور هال می‌دویدم و با آهنگه که ریتم تندی داشت می‌قَصیدم و هر چی مامانی بهم می‌گفت:« هانیا سرت گیج می‌ره !‌بسسسسه!‌» من اهمیتی نمی‌دادم و کار به جایی رسید که مهمونا بشقاب‌های غذاشون رو بیخیال شدن و اومدن توی هال و همشون برام دست می‌زدن!‌ خلاصه که هنرنمایی کردم در حد ورزش باستانی!

اینم یه عکس از کیک تولدم : 

وقتی برام روی کیک شمع گذاشتن و روشنش کردن تا فوت کنم حتی به مامانی فرصت ندادم دوربین رو بذاره روی حالت فیلمبرداری و فوری شمع‌هارو فوت کردم! انقدر برای این کار عجله داشتم که با صورت رفتم توی کیک و یه کمی هم شونه‌م رفت توی کیک!‌ولی زن دایی مامانی زود صورتمو تمیز کرد برای همین مامانی نتونست ازم در اون حالت عکس بگیره!

اینم از پذیرایی و غذاهای خوشمزه دستپخت مامان مری جونم:

راستی کلی هم کادوهای‌«باحال» (این کلمه از افاضات جدیدمه)گرفتم، علاوه بر کادوهای نقدی و طلاها اینارو گرفتم:

اینجا هم بعد از باز کردن کادوها داریم با بچه ها بازی می‌کنیم، جالب اینه که اول مراسم هر بچه‌ای به میز کادوها نزدیک می‌شد فوری می‌گفتم:« دست نزن، کادو تولد خودمه!!!»

کلا خیلی روز خوبی بود و به همه خوش گذشت، جای همه‌ی شما خالی بود!

 پی نوشت1:الان که مامانی داشت عکس هامو آپلود می کرد خیلی اذیتش کردم، مامانی یهو عصبانی شد، منم فورا تغییر موضع دادم و تند تند بهش می گفتم :«آیوم باش، آیوم باش» که اولش مامانی نمی فهمید چی می گم ، بعد که متوجه شد کلی خندید و کلی بوسم کرد! می بینین چقدر خوب بلدم حالشو خوب کنم؟؟!!!

پی نوشت 2:ببخشید اگه می بینید چند وقتیه که مامانی کامنتهاتون رو کامل جواب نمی ده! این به خاطر کمبود وقته! ولی ما همچنان از دیدن اسم های دوستای خوبمون توی کامنت ها بسسسسسسسسسسسسیار خوشحال می شیم!


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس