Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

اخبار آخرین روزهای یک سالگی!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦
 

اول : نمایش گل و گیاه

حدود 2 هفته پیش با مامانم و مامانش و مامانِ مامانش رفتیم نمایشگاه گل و گیاه که خیلی خوش گذشت، یه اتفاقی هم که اونجا خیلی تکرار شد این بود که من که در زمان ورود به نمایشگاه خواب و توی کالسکه م بودم، با ورود به نمایشگاه بیدار شدم و دوباره خودم راننده ی کالسکه شدم و کلللللللللللللللللللللللللللللی پای مردم رو با کالسکه لگد کردم، یه آقایی هم ترسید چون فکر کرد کالسکه اتوماتیکه!!!!!!

اینم عکسهای من با گلهای زیبا که خیلی هم با عکاس (مامانی) همکاری نمی کردم:

 

ما که با دیدنشون کلی دلمون باز شد، اینم تقدیم می کنم به شما دوستای از گل بهترم:

 دوم: خوتاه( کوتاه ) کردن موهام که دیگه شرحی نداره:

قبل از خوتاه کردن(عکس قدیمی تره از روزِ سلمانی):

دقایقی بعد از خوتاه کردن از چند زاویه:

جا داره از آرایشگر عزیزم که در کمتر از 1 دقیقه موهامو کوتاه کرد تشکر کنم:مرسی مامانی جونم! 

سوم: اولین سفره ای که توی عمرم به تنهایی چیدم:(مامانی مریض بود)

 چهارم: حوله ی کلاهی دارم!

مامانی یه حوله ی کلاهی داره که من خیلی ازش خوشم می اومد، این بود که مامانی برام یه خوشگلشو خرید، و من هم وقتی اولین بار پوشیدمش، حس  می کردم تاج پادشاهی رو روی سرم گذاشتم:

 

پنجم:تغییر دکوراسیون

اتاقم رو مامانی درراستای بیشتر گرم کردنش ،با همت بابایی تغییر دکور داد، اینم نتیجه:

 

ششم: دیگه علاوه بر اینکه کامل و درست حرف می زنم درباره ی همه چیز هم اظهار نظر می کنم، مثلا چند وقت پیش که مامانی داشت برای خودش لباس می خرید، یه لباس پوشید که یه کم تنگ بود، منم فوری گفتم:«مامانی خوچیه »! (یعنی کوچیکه)

یا مثلا در مورد غذاهایی که دوست دارم می گم:«خودَزَس» (خوشمزه س) و چیزایی که دوست ندارم رو می گم :«بَدَزَس»(بدمزه س)

عاشق کارتون «شون دِ شیپ»(هر کاری کردیم نشد انگلیسی بنویسیم) هستم و همش به مامانی می گم:«هاپو بیذار، دوست دایَم»!(از هاپوئه بیشتر خوشم می آد) 

محو تماشا:

وقتی مامانی پشت فرمونه و پشت چراغ قرمز منتظره همش می گم:«مامانی بُیُو»! و وقتی تند رانندگی می کنه می گم: « مامانی یواش بُیُو»!

دیروز که مامانی مریض بود می رفتم پیشش و دستمو می ذاشتم روی صورتش (دندونش درد می کرد) و می گفتم:«حالا خوب شدی؟»

وقتی مامانی غذاهای خیالی رو که براش می پزم رو می خوره، فوری میگم :«بازم می خوای؟» و تا وقتی مامانی می گه نه تکرار می کنم تا راضی می شه بگه بازم می خوام!

حتما توی همه ی کارهای مامانی و بابایی خُبَت( کمک، چه ربطی داره ؟شما بگین) می کنم!

وقتی به مامان مری تلفن می زنیم فوری سراغ بابا حسن رو می گیرم و می گم:«بابا حسن هست؟» و بعدش سراغ بقیه رو می گیرم! خلاصه اینکه کارها و حرف هایی از این دست زیاد از خودم در می کنم که دیگه مامانی یادش نمی آد!

هفتم: بابایی یه کشو داره که پر از نوار کاست های قدیمی مورد علاقه شه! منم بهش خیلی علاقه دارم، ببینید:

هشتم:چند تا عکس قدیمی تر  و بی ربط داریم :

توی حیاط مهد(اون نقطه ی روی بینی م مگس نیست، توی مهد کتک کاری کردم):

  من و عشق به کفش و دمپایی هام:

از مهد برمی گردیم و من دارم از خودم پذیرایی می کنم:

این عکسم مامانی یواشکی گذاشت،آخه بابایی گفته نذاره ولی مامانی از این ژست همیشگی من خیلی خوشش می آد:زبان

 نهم: شمارش معکوس تا2 سالگیم شروع شده و دایما به مامانی میگم:«بریم وسالا(وسایل) تولد بخییم!»


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس