Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

یک پست نسبتا کوتاه!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦
 

سلام . خوبین؟ چه خبرا؟ ما که خبر خاصی نداریم ولی خوب خسته شدیم از بس هر وقت این صفحه رو باز کردیم پست پایینی رو دیدیم. برای همین تصمیم گرفتیم بیایم و یه سلامی بکنیم.

اول از همه بگم که من توی این ماه یه سری سوالای عددی رو تقریبا درست جواب می‌دم، مثلا:

 -هر کس که ازم می‌پرسه چند ماهته؟ می‌گم : بیست!

-هر وقت می‌رم روی ترازو و میام پایین مامانی می‌گه هانیا چند کیلویی ؟ می‌گم :دَه!

-هر وقتم که یه متر پیدا می‌کنم میارم پیش مامانی و می‌گم : قَد!‌ یعنی قدمو اندازه بگیر !‌بعدش مامانی که اندازه می‌گیره می‌گه اگه گفتی قدت چنده؟می‌گم: هشتاد!

خوب تقریبا درست می‌گم دیگه!مگه نه؟

راستی یه چیزی براتون تعریف کنم که مامانی خیلی براش ذوق کرده! دیروز مامانی داشت فیلم می‌دید!‌ منم در حال رفت و آمد بودم و گاهی به فیلم نگاهی می‌انداختم،‌رسید به یه صحنه‌ای که آدمای توی فیلم 2 تا 2 تا پا می‌شدن و با هم تانگو می‌رقصیدن!‌ منم تا این صحنه رو دیدم اومدم جلوی مامانی ایستادم و دقیقا مثل آدمای توی فیلم با یه لبخند زیبا دستمو به سمت مامانی دراز کردم و وقتی دیدم مامانی با تعجب نگام می‌کنه گفتم :پاشو! بعدش دستای مامانی رو گرفتم و آروم حرکت می‌دادم، دقیقا مثل فیلمه!‌مامانی غش کرده بود از خنده!

 وقتی هم که تلویزیون می‌بینم همین که اولِ یه تبلیغی رو می‌بینم قبل از اینکه اسم محصولش رو بگه من اسمشو می‌گم. گاهی هم از روی آهنگ فیلمها اسمشون( اسمهایی که خودم براشون ساختم،‌مثلا اسم یکی از شخصیت‌های فیلم) رو زودی می‌گم!

این چند روزه هم که به خاطر ماه رمضون ساعت 9 می‌رم مهد ،وقتی می‌رسم ساعت ورزش بچه‌های 2تا 4 ساله‌س، منم که عشق ورزش، حتما باهاشون ورزش می‌کنم و به این ترتیب بیچاره مامانی مجبوره تا آخر ورزش پیشم بمونه تا مواظب من باشه! همین روزا اخراجش می‌کنن!زبان مربی کلاس 2تا 4 ساله‌ها بهم گفت تو باید جهشی بیای توی کلاس ما! خلاصه که ما جهش کردیم رفت دیگه!

تازگیها دیگه خودم می‌تونم غذامو بخورم ، یعنی کاملا درست قاشق رو دستم می‌گیرم و می‌ذارم توی دهنم، ولی خوب هنوزم کثیف کاری می‌کنم ، البته دیگه از روی عمد! مثلا دیشب ماستمو که خوردم آخراش که دیگه سیر شده بودم با قاشق( کلاس رو دارین؟) ماست برمی‌داشتم و می‌ریختم روی زانوم، بعدش با دستم زانومو ماساژ می‌دادم !‌ به قول بابایی ماسک ماست می‌ذاشتم واسه زانوم(‌ خودمونیم ، ماست مالی خیلی کیف داره!‌امتحان کنین!) ‌

اینم یه عکس برای اینکه پستمون بی‌عکس نباشه:

اتفاقای دیگه ای هم افتاده که مامانی به علت مشغله‌ی زیاد یادش نمیاد که بگه! پس فعلا خداحافظ! 

پی نوشت:توجه  توجه! به عکسی که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمایید:(مامان ستایش جون زحمت کشیدن و این عکس رو برام فرستادن!مرسی خاله جون)


 
comment نظرات()

 
اخبار هفته‌ی گذشته
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱
 

سلام به همه‌ی شما دوستای خوبم. امیدوارم که همتون خوب باشین . منم شکر خدا خوبم. چند روزی بود که رفته بودم سفر و به خاطر همین نبودم. با اجازه‌تون مشهد بودم و نایب الزیاره‌ی همتون!

جای همگی خالی به من که خیلی خوش گذشت. با مامانی و بابایی و مامان مریم و مامان بزرگ مامانی رفته بودیم. در حقیقت 3 مادر و 3 دختر!!! من که دفعه سومی بود که مشهد می‌رفتم، این بار هم حرم رو خیلی دوست داشتم.

در حال خوندن زیارت نامه:

 

 یه چیز دیگه هم که خیلی دوست داشتم پله برقی بود و باید بگم که در استفاده از پله برقی مهارت خاصی دارم به طوری که بدون هیچ کمکی خودم می‌رفتم روی پله برقی و بدون هیچ کمکی در پایان مسیر خودم ازش پیاده می‌شدم.

توی قطار که خیلی زیاد بهم خوش گذشت. از یه کوپه می‌رفتم یه کوپه‌ی دیگه و با مردم خوش و بش می‌کردم. یه بار هم که مامانی از بابایی پرسید هانیا کجاست؟ بابایی گفت پیش بغلی هاست!‌منم که صدای مامانی رو شنیدم سرم رو از در کوپه آوردم تو و زود گفتم:« غَلی»!

توی راه آهن تهران:

در حال گز کردن راهروهای قطار:

یه خبر جدید: دیروز برای اولین بار خونه‌مون رو به جیش مبارک متبرک کردم. جریان از این قراره که من اخیرا خیلی شیطون شدم و وقتی که مامانی منو می‌بره می‌شوره تا چند دقیقه بعدش از دستش فرار می‌کنم که پوشکم نکنه،‌و بالاخره هم به زور منو یه جا نگه می‌دارن تا بتونن پوشک رو بهم ببندن. دیروز من و مامان توی خونه تنها بودیم. مامانی که منو برد و شست و بعدش اومدیم بیرون. مامانی بهم گفت بیا بخواب تا پوشکتو ببندم. منم گفتم نههههههههه!!!!!!! و فرار کردم به سمت دستشویی. کنار دستشویی ایستادم و از شما چه پنهون یه کم سردم شد ، به همین خاطر یه  چند قطره ‌ای جیش کردم و مامانی این رو به عنوان اولین جیش من ثبت کرد! تازه شب که مامانی برای دایی جون تعریف کرد دایی جون ازم پرسید :« هانیا جیش کردی؟» منم با خوشحالی سرمو تکون دادم و گفتم آره و بعدش که ازم پرسید:« کجا؟» دقیقا به جایی که جیش کرده بودم اشاره کردم و با افتخار نشونش دادم!

راستی بابا حسن هنوز از مکه برنگشته، منم هر وقت دلم براش تنگ می‌شه  گوشی تلفن رو برمی‌دارم و می‌گم:« الو!‌بابا حسن،‌مته؟‌ باشه»(یعنی الو ،بابا حسن ، مکه‌ای؟ باشه! ) بعدش گوشی رو می‌ذارم.هر وقتم که باهاش واقعا صحبت می‌کنم و بهم می‌گه برات چی بیارم می‌گم :«عروسک»

یه چیز دیگه: وقتی که توی ماشین هستم سر پیچ یا توی سرازیری که یه نیرویی به بدنم وارد می‌شه (فکر کنم اسمش اینرسیه) من می‌گم :«اوی!»

دیگه تقریبا هر کلمه‌ای رو می گم ولی یه تعدادش که مامانی یادش می‌آد ایناس:

تَفش : کفش (یه روز مامانی بهم گفت هانی جون دیگه بزرگ شدی ، نگو پا ،‌بگو کفش ،‌منم از اون موقع به بعد دیگه می‌گم تفش)

لِلا:‌ لیلا

تادُر :‌ چادر

ساباسور: سالوادور( توی یه مرکز خرید توی مشهد بودیم که از بلند گو تبلیغ فروشگاه سالوادور رو پخش می‌کردن،‌منم وقتی شنیدم ، فوری گفتم ساباسور و دیگه از اون به بعد هر وقت بهم می‌گن بگو می‌گم)

مته :‌مکه

پَرِره: پنجره(می‌خواستم از پنجره‌ی هواپیما پیاده شم و همش به مامانی می‌گفتم بریم!)

سوخ: سوختم( وقتی مامانی منو می‌شوره و آب داغه می‌گم)

سرد: سرد

باد:‌ در دو معنی به کار می‌برم. هم وقتی باد میاد حتی اگه از پنجره ببینم برگای درختا دارن تکون می‌خورن می‌گم باد ،‌ یعنی باد میاد،‌هم به بادبادک می‌گم باد!

زیززززززز: وقتی زنبورهایی که از سقف مهدمون آویزون هستن رو می‌بینم بهشون اشاره می‌کنم و می‌گم زیززززززززز!!!

اینم چند تا عکس :

این جا بهار جون این لباس رو تنم کرد و عکس گرفت:

با چادر:

 تازگی ها وقتی یه لباس جدید می‌پوشم خودم می‌گم عتس،‌یعنی ازم عکس بگیرین،‌مثل عکس بالا!

حالا نمای نزدیکتر،‌ببینین چه معنوی شدم:

اینجا هم که رفته بودیم به یه رستورانی که بیرونش شبیه پارک بود و البته وسایل بازی هم داشت و هواش هم سرد بود، منم رفته بودم توی آب و بیرون نمی‌اومدم که دایی اومد پاشو گذاشت توی آب و گفت این آب خیلی سرده و به همین دلیل منو به زور بیرون آوردن.

تازه بعدش با دایی جون رفتم سوار سرسره‌ی خیییییییلی بزرگ (از اونا که قدیما توی شهربازی‌ها بوده)‌شدم و بعدشم سوار ترن هوایی، (توی بغل دایی) ،البته اگه مامانی می‌دونست که دایی منو سوار این چیزها می‌کنه عمرا منو دستش می‌سپرد ،‌ولی به من خییییلی حال داد!!!

پی نوشت: اینو مامانی تازه یادش افتاد و برای ثبت در خاطره‌هام می‌نویسه،‌ توی مشهد رفته بودیم توی یه مغازه لباس مردونه ، مامانی داشت برای بابایی خرید می‌کرد ، منم کفش‌هامو در آورده بودم داشتم توی مغازه راه می‌رفتم. مامانی ٢-٣ بار بهم گفت بیا کفش‌هاتو پات کنم ولی من گوش نمی‌دادم.آخرش مامانی عصبانی شد و گفت آخه کی توی مغازه کفش پاش نیست که تو کفش‌هاتو در آوردی ؟ منم بدون لحظه‌ای تامل به مانکنی که اونجا بود اشاره کردم و گفتم :«خاخا»( به آقا می‌گم خاخا )! 

آقای مغازه دار که قبلا سن منو از مامانی پرسیده بود با تعجب گفت :« خانم مطمئنین این بچه سنش اینقدره؟ حاضر جوابیش خیلی بزرگتر از سنشه!!!!!!!» 

 


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس