Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

قرار وبلاگی
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩
 

سلام به همه‌ی دوستای عزیزم.همون طور که از عنوان پست پیداست خبرای امروزم درباره‌ی یه قرار وبلاگیه! یه قرار بین من و دوست خوشگلم ستایش جون و البته مامان هامون! خوب مامانی و مامان ستایش جون چند وقتی هست که از طریق اینترنت با هم دوست شدن و خیلی وقت بود که دلشون می‌خواست همدیگه رو ببینن، که چون ستایش و خانواده‌ش توی چین زندگی می‌کنن موقیتش پیش نمی‌اومد، تا اینکه این دفعه که اونا اومدن ایران ،مامانا تصمیم گرفتن که حتما همو ببینن! این بود که ۵ شنبه شد روز قرار ما و مرکز خرید تیراژه هم محل قرارمون! خلاصه، صبح ۵ شنبه با اینکه من یه کم لجباز شده بودم با کمک مامانی حاضر شدیم و رفتیم سر قرار! وقتی رسیدیم مامانا از روی ما بچه ها همدیگه رو شناختن و کلی از دیدن ما کوچولو ها ذوق زده شدن! ما هم اولش یه کم تعجب کرده بودیم ولی بعد کم کم خوشمون اومد و مشغول شیطنت های همیشگی شدیم.

گاهی من از یه طرف می‌دویدم و ستایش از یه طرف دیگه و دنبالمون هم مامانامون . واسه همین بعدش مجبور می‌شدن مارو به زور به یه جهت دیگه هدایت کنن که به هم نزدیک تر بشن! اون روز خیلی پیاده روی کردیم ! تازه خوراکی ‌های خوشمزه هم خوردیم. اولش که چوب شور خوردیم ، بعدش هم مامان ستی جون برامون پاپ کورن خرید که من به جای خوردنش همشو در جاهای مختلف مرکز خرید روی زمین ریختم. تازه بعدش هم با ستایش با پاهامون می رفتیم روشون و بعدش می‌خواستیم ازشون بخوریم که مامانا مداخله می‌کردن!قهر

(اینجا آقای صاحب مانتوفروشی بهم گفت همه‌ی مانتوهای مغازه مال تو!!!مامانی می‌خواست بهش بگه نمی‌شه حالا مال من باشه؟)

اونجا یه مغازه اسباب بازی هست که میز و صندلی و چند تا اسباب بازی هم داره که نی‌نی ها باهاش بازی کنن. مامانا مارو بردن اونجا و نشستیم دور میز و شروع کردیم به بازی .انقدر خوش می‌گذشت که دیگه دلمون نمی‌خواست بیایم بیرون. تازه یه کم هم سر مداد رنگی و اسباب بازی با هم دعوامون شده بود و همش جیغ های بنفش می‌کشیدیم که دیگه مامانا دیدن ممکنه به زودی آقای مغازه دار بیرونمون کنه به همین خاطر ما رو زدن زیر بغلشون و سریع از اونجا دورمون کردن.

کلی هم منتظر شدیم تا سرزمین عجایب باز بشه تا بریم اما باز نشد!ناراحت

وای که چقدر راه رفتیم!!!!!

راستی مامانا هم می‌خواستن با هم عکس بگیرن که ما انقدر شیطونی کردیم نتونستن!زبان یه آقاهه هم که اونجا مغازه داشت بهمون آب نبات داد . ستایش جون که تندی آب نباتشو جوید و قورتش داد ولی من یه کم مکیدم بعدش از دهنم درش آوردم ، بعدش از دستم افتاد روی زمین که مامانی زودی برش داشت و گفت دیگه نخورش تا یکی دیگه برات بخرم ، ( یه آقایی هم که داشت با خانومش رد می‌شد گفت عمراَ اگه نخوره) ولی مامانی زود برد انداختش توی یه سطل آشغال از این مدلا که بالاش جا سیگاریه ! توش هم تاریک بود خداییش ، ولی من با چشمان تیز بین خودم از یه لحظه غفلت مامانی سوء استفاده کردم و سریع آب نباتو پیدا کردم و قبل از اینکه مامانی بفهمه که پیداش کردم ،گذاشتمش توی دهنم !از خود راضینمی‌دونم چرا مامانی اینجوریعصبانی نگاهم کرد؟

خلاصه حسابی که توی تیراژه آتیش سوزوندیم و مامانامون دیگه از نفس افتادن تصمیم گرفتن که بریم بیرون و ناهار بخوریم. جای شما خالی ،رفتیم به یه رستوران همون نزدیکی! در بدو ورودمون یه آقایی اومد و نفری یه بادکنک بهمون داد که همون اول داشتیم سر بادکنک ها با هم بحث می‌کردیم!نیشخندبعدش رفتیم و مثل خانوما سر میز نشستیم . اما یه کم که غذا خوردیم و سیر شدیم (ممنون خاله جون)دیگه مامان نمی‌شناختیم و با هم راه افتادیم به گردش در رستوران! دیگه کارمون به جایی رسیده بود که کف رستوران نشسته بودیم رااااااااااحت و داشتیم مردم رو نگاه می‌کردیم!!!!!بعدش هم رفتیم کنار پنجره‌های رستوران که شیشه‌های قدی بود و پشت یکی از میزها(درست مثل موش)‌ نشسته بودیم. وقتی غذا خوردن و صحبت کردن مامانا تموم شد اومدن که ما رو ببرن دیدن حریف ما نمی‌شن، به خاطر همین مامان ستایش جون منو بغل کرد و مامانی منم ستایش رو ، به این ترتیب به خاطر رو دربایستی هم که شده مخالفتی نکردیم. بعدش هم که دیگه از هم خداحافظی کردیم و اومدیم خونه‌هامون! ولی باید بگم از همین حالا دلم برای ستایش جون و مامان مهربونش تنگ شده!!!!!!!!!

راستی یه چند تا کلمه هم که مامانی دفعه‌ی قبل یادش رفته بود بگه ایناس:

1-دوب دو: چوب شور

2-ماشی: ماشین

3-عس: عکس

4-محسن: محسن

ضمنا وقتی بهم می‌گن بگو اسب خودمو بالا و پایین می‌کنم و می‌گم پیتی پیتی! مامانی نمی‌دونه از کی یاد گرفتم .

به ستایش هم می‌گفتم:« سیتی»

دیگه هر کلمه ای هم که بهم بگن بگو سعی می‌کنم بگم!هر چند شاید خیلی شبیه نباشه!

اینم یه عکس در حال بالا رفتن از میز تلویزیون :

اینجا هم دارم برای خودم سی دی می‌ذارم!

 پی نوشت: منو ستایش جون که با هم راه می‌رفتیم چند نفر از مامانا پرسیدن که ما دوقلو هستیم؟ به نظر شما بهمون میاد دوقلو باشیم؟ یا به خاطر جثه‌هامون این فکر رو کردن؟ 


 
comment نظرات()

 
هانیای خوردنی!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢
 

سلام . روزتون به خیر . شایدم شبتون به خیر. خوبین؟ خوشین؟ منم بدک نیستم . روزگار رو می‌گذرونم بدون اینکه حتی ذره‌ای ، اپسیلونی شیطنت کنم. باور نمی‌کنین؟ خوب از مامان و بابام بپرسین! چی؟ مامانی می‌گه بدون اینکه ذره‌ای ،اپسیلونی شیطنت باقی بمونه که من انجام نداده باشم؟ خوب نمی‌دونم ،شایدم حق با مامانی باشه ،اما نظر من همونه که گفتم. خوب چند وقتی بود که اینجا نیومده بودم این بود که گفتم بیام و یه عرض ادبی داشته باشم خدمتتون. و دیگه اینکه از این چند روز تعریف کنم. خوب این روزا اتفاق خیلی مهمی برام نیفتاده که بخوام تعریف کنم. پس مستقیم می‌ریم سراغ کلمات و ترکیب‌های تازه:

١-آبلیا (آبلیمو- اخیرا تا مامانی سوپمو میاره سریع می‌رم از توی کابینت آبلیا می‌آرم به مامانی می‌دم که بریزه توی سوپم،‌ آخه من عاشخشم!)

٢-صابو (‌صابون)

٣-شاپو( شامپو)

۴-ماست( همون ماست که قبلا بهش می‌گفتم ما)

۵-بستتی(بستنی ،خیلی دوست دارم)

۶-پو ( پوشک)

٧-سابار( سوار، وقتی می‌ریم پارک می‌خوام همش سابار سرسره بشم)

٨-صبر( همون صبر ،از بس که مامان و بابا بهم می‌گن صبر کن یاد گرفتم)

٩- شَبال (شلوار)

١٠-نُش (نُچ،‌ خودم می‌دونم یعنی نه)

١١-دیدی؟ ( همون دیدی،‌ وقتی یه چیزی به مامانی یا بقیه نشون می‌دم می‌گم دیدی؟)

١٢-اِیوَ ...( ایول‌، اینو هم تا شنیدم تکرار کردم!)

١٣-خُب ( همون خُب ، لازم به ذکره که تازگیها تلفن رو بر می‌دارم، مثلا شماره می‌گیرم،‌گوشی رو می‌گیرم کنار گوشم، می‌گم الو،‌ بعدش همش با فاصله ‌های کم می‌گم خُب ، خُب ....و می‌شه گفت این کارم نوعی تقلید از صحبت کردن بابایی و مامانی با تلفن هست!)

١۴-هیسسسس(‌ هیسسس،‌ وقتی کسی آلودگی صوتی ایجاد کنه، یا وقتی که مامانی دعوام کنه یا بهم بگه این چه کار بدیه که می‌کنی‌، انگشت اشاره‌مو می‌ذارم روی بینی‌م و تند تند می‌گم هیسسسسسسسسس!!!!!!!!!!!!)

راستی یه کار جدید هم که تازه یاد گرفتم اینه که دکمه‌ی play message  تلفن رو پیدا کردم و هر وقت حوصله‌م سر می‌ره می‌رم کل پیغام ‌های روی تلفن رو چندین بار گوش می‌کنم. گاهی جوابشونم می‌دم. مثلا طرف می‌گه الو منم می‌گم الو!

یه کار دیگه هم با تلفن یاد گرفتم اونم اینه که وقتی کسی داره صحبت می‌کنه منم می‌رم از روی پایه‌ی تلفن دکمه‌ی اسپیکر رو می‌زنم تا منم بشنوم ! هر چند مامانی می‌گه کار زشتیه اما خوب منم دوست دارم صحبت کنم دیگه!

خوب اینم چند تا عکس جدید:

دارم می‌رم مدرسه:

من از بس که گرمایی هستم همش دوست دارم لخت باشم و بیشتر وقتها اگه بتونم لباسهامو درمی‌آرم. اینجا هم مامانی می‌خواست بهم پودر بزنه که از دستش قاپیدم و فرار کردم.دارم به خودم پودر می‌زنم و وقتی مامانی اومد پیشم پشتم قایمش کردم:

هانیا در فلسطین:

 

در حال مخلوط کردن همه‌ی حبوبات توی کابینت:

هانیا با کلاه دایی (جوگیر از تماشای بازیهای جام جهانی ):

در حال انجام حرکات ورزش باستانی بین زمین و هوا( اگه اشتباه نکنم بهش می‌گن شنا):

 هیسسسسسسسسس!!!!!!!!دیگه می‌خوام بخوابم!

 


 
comment نظرات()

 
اولین عکس پرسنلی هانیا
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
 

سلام خوبین؟ وای من چقدر اینجا از اولین ‌ها می‌گم. ببخشید دیگه ،تقصیر مامانیه که همش الکی برای اولین‌های من ذوق می‌کنه.

خوب قصه از کجا شروع شد؟ از اونجا که دیروز مربی مهدمون به مامانی گفت یه قطعه عکس 4*3 از هانیا برامون بیارید که می‌خوایم برای بچه‌ها کارت ورود و خروج صادر کنیم. (کلاس رو دارین؟ ما اینیم دیگه!) . برای عکس هم عجله داشتند. مامانی هم خوشحال از اینکه توی کوچه‌ی خودمون یه آتلیه هست ، از مهد که برگشتیم منو برد اونجا تا عکس بگیرم. دایی جونم همون لحظه دیدیم و اونم برای کمک با خودمون بردیم. خلاصه رفتیم توی آتلیه و منتظر عکاس بودیم. توی این مدت هم من کلی از اون اتاق که پر از عکس نی‌نی های بامزه بود ،خوشم اومده بود و روی اون صندلی مخصوص عکس گرفتن نشسته بودم و پاهامو هم تکون می‌دادم. ولی همین که آقای عکاس وارد شد و خواست ازم عکس بگیره ترسیدم و شروع کردم به گریه کردن. حالا گریه نکن کی گریه کن! خلاصه دایی جون و مامان کلی برام بازی در‌آوردن و ازم خواهش کردن که گریه نکنم تا آقای عکاس تونست یه عکس بدون گریه ازم بگیره، البته با بینی و چشمهای قرمز و بادکرده! در نهایت نتیجه این شد :

یه عکس هم مامانی قبل از ورود به آتلیه از پشت سرم گرفته که موهام معلوم باشه،آخه خیلی موهامو دوست داره:

اگه بخوام براتون از اتفاقات اخیر و کارهایی که می‌کنم تعریف کنم یکیش اینه که با مامانی و بابایی رفته بودیم یه جایی که یه طوطی داشتن. من اولش کلی برام جالب بود و داشتم نگاهش می‌کردم که متوجه شدم طوطیه حرف هم می‌زنه، دیگه خیلی جالبتر شده بود . کلماتی مثل سلام و جان و ... اینا رو می‌گفت تا صاحبش بهش تخمه بده بخوره!مامانی گفت هانیا بگو طوطی، منم جلوی اونا سربلندش کردم و قشنگ گفتم طوطی! بعدش یه چیز جالب اتفاق افتاد ،مامانی خیلی وقته که می‌خواد به من یاد بده بگم سلام اما من نمی‌گم. ولی طوطیه که گفت سلام ،بعد از اون روز هر وقت مامانی می‌پرسه که طوطی چی می‌گه ؟ می‌گم :«سلا»!!!!!!!!تازه طوطیه با پاش باهام بای بای هم کرد!آخرش مامانی تصمیم گرفت از من و طوطی عکس بگیره ولی من یهو شروع کردم به ترسیدن از طوطی ، اینم در حال گریه و ترس از طوطی:

راستی باباجونم (بابابزرگم)‌ هم از کربلا برگشته و یه عروسک خوشگل برام آورده که نی‌نی توی بغلشه ،‌و کلی لباس هم برام آورده!و البته این خونه‌ی جدید و خوشگل رو:

که همش هم همه رو دعوت می‌کنم بیان تو .(بهشون اشاره می‌کنم و می‌گم :«تو،تو» دیشب  مامانی و 2 تا دایی‌هام رو دعوت کردم اومدن تو،بعدش دایی بزرگه گفت جای بابات هم خالیه‌ها ولی خوب اون خونه نبود!بعد از 30 ثانیه خونه‌م داشت منفجر می‌شد!

تازگیها چند تا کار هم یاد گرفتم : 1- هر کس که تلفن می‌زنه باید باهاش صحبت کنم و رضایت نمی‌دم که طرف قطع کنه . تا احساس کنم می‌خواد قطع کنه بلند داد می‌زنم:«الوووو!!!!!» خلاصه اینقدر ادامه می‌دم تا دیگه خودم خسته می‌شم!

چند روزیه که وقتی می‌خوام  نینی‌هامو بخوابونم براشون لالایی هم می‌خونم و همین طور وقتی مامانی منو می‌ذاره توی تختم و تکونم می‌ده برای خودم لالایی می‌خونم! مامانی فکر می‌کنه لالایی خوندن رو از توی مهد یاد گرفتم!

سرگرمی جدیدم هم اینه که مامانی برام نقاشی می‌کشه و من رنگشون می‌کنم!

تازگیها هم استعداد تقلیدم عجیب زیاد شده،مثلا چند روز پیش روی پای مامانی ایستاده بودم که یهو به علت وول خوردن زیاد نزدیک بود بیفتم، مامانی دستشو گذاشت روی قلبش و گفت :ترسیدم!‌ منم دقیقا همون کارو تکرار کردم و دقیقا با لحن مامانی گفتم :« تَسیدَم!» ،دایی جونم هم برام سوسن خانوم می‌ذاره ،منم دقیقا همون کارایی رو که اونا می‌کنن رو می‌کنم!

راستی کلمه‌ی «توت» رو هم مامانی دفعه‌ی قبل فراموش کرده بود که اونم از خوراکی‌های مورد علاقه‌مه!  

 


 
comment نظرات()

 
18 ماهگی
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

سلام . خوبین؟ امروز مامانی متوجه شد که خیلی وقته اینجا مطلبی ثبت نکرده این بود که تصمیم گرفت یه کمی از چند روز اخیر براتون تعریف کنه. تازه امروز 18 ماهه شدم، یعنی یک سال و نیمه!مبارکه!!!!

اول از همه نمایشگاه کتاب که رفته بودم.اونجا مامانی و بابایی برام کلی کتاب و سی دی و اسباب بازی خریدن. کلی هم کادو گرفتم مثل کتاب، بادکنک و ... وقتی هم که مامانی و بابایی می‌خواستن برای خودشون کتاب بخرن انقدر اذیتشون کردم که دیگه کتاب نخریدن. خوب من به فکر جیبشون بودم . همش هم می‌خواستم توی بغل مامانی باشم. وقتی هم که رفته بودیم روی پشت بوم شبستان من از بغل مامانی اومدم پایین و شروع کردم به دویدن. انقدر از مامانی دور می‌شدم که اندازه‌ی یه نقطه می‌شدم بعدش که می‌ترسیدم برمی‌گشتم ،همین که مامانی و بابایی رو از دور می‌دیدم براشون دست تکون می‌دادم و دوباره دورتر می‌شدم! آخرش هم که می‌خواستیم بیایم خونه بارون گرفته بود و یکی از تیرهای برق تقریبا افتاده بود. ماشینمون هم دور بود به همین خاطر موش آب کشیده شدیم تا به ماشین رسیدیم.

من و خریدهام:

در حال بازی فوتبال با بادکنک(دروازه هم دارم):

دومین اتفاق هفته‌‌ی قبل(فردای نمایشگاه) این بود که مامان مری جونم اومده بود پیشم و به من حسابی خوش گذشت. مهمترین نکته هم این بود که من به شدت به حرفای مامان مریم گوش می‌دادم و اصلا اذیتش نمی‌کردم. مامانی هم این شکلی می‌شد:تعجب بعدشم:کلافه(می گفت پس چرا با من این جوری نیستی؟)کلی هم سوغاتی خوشگل برام آورده بود و یه عالمه با هم رفتیم گردش و تفریح!

در حال نینای کردن در چرخ خرید در ملاء عام:

بعد از خوردن توت فرنگی:

توی رستوران در حالی که تمام مدت روی صندلی ایستاده بودم و 2 بار هم نزدیک بود بیفتم:

این تل رو هم مامان مری برام خرید که خیلی بهم میاد اما نمی ذارم مامانی باهاش ازم عکس خوب بگیره:

اتفاق سوم این بود که انگشت مامانی رفت توی چشمم و کلی چشمم قرمز شده بود . خلاصه رفتیم دکتر و دکتر بهم قطره داد ،البته گفت اصلا چیز مهمی نیست.بماند که سر قطره ریختن چقدر مامانی رو اذیت می‌کردم و در عوض چقدر با مامان مریم همکاری می‌کردم.زبان(به قطره هم می‌گم: قط قط)

روزی که مامان مریمو بردیم فرودگاه تا برگرده خونشون من توی فرودگاه کلی شیطونی کردم. 2 تا دوست هم پیدا کردم به اسمهای رانیا و دیانا که مامانشون می‌گفت رانیا که کوچولوتر بوده اسمشو بلد نبوده بگه و به جاش می‌گفته هانیا! کلی با دوستام توی فرودگاه چرخ سواری کردیم. بعدش که اونا رفتن ، منم همین جوری توی سالن چرخ می‌زدم . یه جا یه آقایی نشسته بود که بعدا فهمیدم بهش می‌گن روحانی ، من رفته بودم ایستاده بودم جلوش و زل زده بودم بهش ،داشتم فکر می‌کردم این چیه روی سرش و آیا می‌تونم ازش بگیرم یه تستی بکنم یا نه؟

اینجا رفته بودم توی اتاق و درو هم بسته بودم و از بالای دراور (معلوم نیست چه جوری؟) مداد شمعی هامو برداشته بودم و بی صدا مشغول نقاشی کشیدن بودم:

راستی یه سری از اسباب بازیهایی که اصطلاحا بهش می‌گن لگو یا خونه سازی مامانی برام خریده ،بابایی برام باهاش تفنگ درست کرد و بهم یاد داد باهاش کیو کیو کنم. همه رو بکشم. البته من به جای کیو کیو می‌گم :«تخه تخه»! بعدشم که کسی رو که کشتم اگه زود زنده بشه دوباره می‌کشم اما اگه زنده نشه صداش می‌زنم تا زنده بشه!

یه دونه از این عروسکهایی که توی وان هستن هم مامانی برام خرید، که من خیلی خوشم اومده بود و وقتی که آبشو باز می‌کردم خودم از دوشش آب می‌خوردم، یعنی سرمو می‌بردم زیر دوشش و آب می‌خوردم. انقدر باهاش بازی کردم تا آخرش باتریش تموم شد!

تازگی ها هر وقت کار بدی می‌کنم و مامانی با اخم می‌گه هانیا چی کار کردی؟ شروع می‌کنم می‌زنم روی دستم و گاهی روی صورتم و می‌گم :« نچ نچ ، نچ نچ! وای وای »

5 شنبه هم واکسن 18 ماهگیمو زدم! درد داشت .خوب نبود . پام درد می‌کرد و همش می‌گفتم :«اوی اوی اوی» . همین!

دیشب رفتم کیف کوله پشتیمو که مربی مهد گفته بود کوچیکه و مامانی دوباره کیف بزرگه رو برام می‌آورد مهد از توی کمد در آوردم و رفتم کیف مهدو آوردم و یکی یکی لباسها و وسایلمو از توی اون کیف در آوردم و گذاشتم توی کوله پشتیم!آخرش هم انداختمش پشتم . حتی وقت خوابیدن هم حاضر نشدم درش بیارم تا اینکه مامانی ساعت 4 صبح یواشکی از پشتم درش آورد.

راستی من به مو خیلی حساسم .یعنی اگه مثلا مو روی دستم چسبیده باشه یا سعی می‌کنم بکنمش یا اگه نتونم به مامانی نشونش می‌دم و می‌گم:«مو»!

چند تا کلمه‌ی جدیدی هم که می‌گم تا جایی که یادم میاد اینهاست:

بهته(بچه) ، مو ، قط قط( بالا گفتم یعنی قطره) ، بَسه (همون بسه) ، نائنی( نارنجی) ، بیش (بشین) ، سیاااد(‌ زیاد ، وقتی مامانی می‌پرسه هانیا چقدر جیش کردی؟ می‌گم سیاااااد)!  افعالی که استفاده می‌کنم : پا: ( پام کن . پات کن. در نقش اسم هم یعنی جوراب و کفش) ! در ( درشو باز کن، درشو ببند ،‌بیارش بیرون  و به معنی در هر چیزی)

پی نوشت: ٢ تا چیزو مامانی بعد از ارسال این پست یادش اومد که الان بهتون می‌گم: یکی دیگه از اصطلاحاتی که من به کار می‌برم اینه:« دو» اگه گفتین یعنی چی؟ خوب مطمئنم نمی‌تونین بگین. یعنی اگر من توی بغل(یا هر جای بلندی) هستم می‌خوام بیام پایین و اگر پایین هستم می‌خوام بیام بالا ( یا توی بغل ) کلا یعنی الان وضعیت «دو» رو می‌خوام! یکی دیگه از کارهایی هم که دایی جون بهم یاد داده اینه که وقتی بهم می گه بزن قدش منم محکم دستمو می‌زنم به دستش! همین!


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس