Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

اولین استخر
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
 

سلام به همه‌ی دوستای خوبم. امیدوارم که حالتون خوبِ خوب باشه. منم خوبم و اومدم تا خاطره‌ی اولین استخری رو که در عمرم رفتم اینجا ثبت کنم تا هم شما بخونید و هم برای خودم موندنی‌تر بشه!

ماجرا از اونجا شروع شد که دوست مامانی( همون خاله مریم که دکتره) به مامانی زنگ زد و برای یکشنبه مارو دعوت کرد و ضمنا تاکید کرد که لباس شنا هم ببریم چون قراره  که با هم بریم استخر. مامانی خیلی مردد بود که دعوت خاله مریم رو قبول کنه یا نه چون می‌ترسید نتونه منو توی استخر نگه داره یا اینکه من اونجا بلایی سرم بیاد(مثلا لیز بخورم). اما با اصرار خاله و اینکه به مامانی قوت قلب داد که بهش کمک می‌کنه، مامانی قبول کرد و خلاصه بار و بندیل شنا رو جمع کردیم و به سمت خونه‌ی خاله( کدوم وره؟) حرکت کردیم. توی راه هم که مامانی برام یه آهنگ نیناش ناش گذاشته بود و منم که عقب ماشین روی صندلی خودم با شور و حال نینای می‌کردم ، حواس مردم گیر افتاده توی ترافیک رو به خودم جلب می‌کردم. دیگه آخرای راه بود که خسته شده بودم و مامانی مجبور شد منو بیاره روی صندلی جلو ولی با این وجود باز هم بهانه گیری می‌کردم و نق می‌زدم که مامانی توی دلش فکر می‌کرد خدا به دادم برسه که این دختر بداخلاق شده. اما .... وقتی که رسیدیم خونه‌ی خاله مریم اینا اولش یه کم مات و مبهوت فقط به همه نگاه می‌کردم ولی بعد با همه کلی جور شدم و بازی کردم. تا اینکه دیگه کم کم رفتیم به سمت استخر ، اونجا بعد از پوشیدن لباس شنا، مامانی اول پاهامو توی آب گذاشت و بعد کم کم رفتم توی آب. راستش اولش یه کم شوکه بودم از دیدن یه عالمه آب(البته قبلا ٢ بار دریا رو دیده بودم اما این فرق داشت) اما بعدش خوشم اومد و همش به مامانی می‌گفتم منو بذاره لبه‌ی استخر بشینم تا از اونجا بپرم توی بغلش .  یکی دیگه از تفریحاتم این بود که دمپایی‌هامو پرتاب می‌کردم توی آب و به دیگران می‌گفتم برام بیاریدش. اگر هم نمی‌آوردن کلی جیغ و هوار راه می‌انداختم ولی به محض اینکه برام می‌آوردنش دوباره می‌انداختمش توی آب!

خوشحالی همراه با شیطنت:

راستی یه دوست خوب هم پیدا کردم به اسم کیمیا که دخترخاله‌ی خاله مریم بود و با اونم کلی بازی کردم.

قایقی که توی عکسها می‌بینید هم هدیه‌ی زن دایی لیلا جونه که قبلا برام خریده بود و ذهن مامانی خوب کار کرد و یادش اومد که می‌تونم توی استخر ازش استفاده کنم

من در حال آب بازی:

آخرش که می‌خواستیم از استخر بیایم بیرون من دلم نمی‌خواست بیام و به زور و با کمک مامان خاله مریم مایو رو از تنم در آوردن.

سر شام هم همش به هر کس که غذاش تموم شده بود و دیگه نمی‌خورد همش تعارف می‌کردم و می‌گفتم به به ! به به ! (با لحنی شبیه بفرمایید، چرا میل نمی‌کنید؟) چیکار کنم دیگه ،از بس با صاحبخونه احساس صمیمیت می‌کردم سعی می‌کردم همه خوب غذاشونو بخورن. خودم هم یه عالمه غذا خوردم از بس که ورجه وورجه کرده بودم!

دیگه تعریف اینکه من چه کارا که نکردم یه کمی سخته ولی خیییییییییلی بهم خوش گذشت. جای همتون خالی! از همینجا بازم از خاله مریم جونم تشکر می‌کنم که اینهمه بهم خوش گذروند، خاله جونم دوسِت دارم!!!!!!

راستی امروز صبح مامانی بهم گفت دیشب کجا رفته بودی؟ گفتم :«خِتَخ»!

چند تا کلمه‌ی جدید هم که به وفور استفاده می‌کنم:

خداخداخداخدا(به صورت رگباری که گاهی هم تبدیل به قدقد می‌شه و در مواقع ناراحتی یا خوشحالی زیاد استفاده می‌شه)،خودم، نِیخوام(نمی‌خوام) ، حَم(حمام) ،خدا(خداحافظ)،آخپ (قبلا می‌گفتم خواب )و لپ تاپ !

 تازگیها علاقه‌ی زیادی هم به پریدن پیدا کردم، البته می‌ترسم و با حضور مامانی و با احتیاط می‌پرم توی بغلش بعد اون منو می‌ذاره زمین! این عکسم بعد از یه حموم دلچسب:

این عکس هم چند روز پیشه که با مامانی توی ماشین منتظر بابایی بودیم و من که حوصله‌م سر رفته بود رفتم سراغ کیف مامانی و بعدش شروع کردم به خوشگل کردن خودم:

تا پست بعدی خدا(خداحافظ)!


 
comment نظرات()

 
محل کار مامان
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱
 

سلام . خوبین؟ اگه حال منو می پرسین باید بگم امروز بعد از 3 روز بیماری کمی بهتر شدم خدا رو شکر و اومدم براتون از 4 شنبه تعریف کنم. روز 4 شنبه مربی مهدمون یه کار واجبی براش پیش اومده بود و باید از ظهر می رفت. مامانی هم که دید همش دوستاش می گن هانیا رو بیار ببینیم تصمیم گرفت ظهر که میاد پیشم منو با خودش ببره اداره شون. خلاصه  رفتیم و من کلی شیطونی کردم و مامانی هم چند تا عکس گرفته که اینجا هستن:

اینجا پشت میز مامانی نشستم و کاراشو بررسی می کردم:

و البته تلفن هاشو جواب می دادم:

تازه من جای یو اس بی کامپیوترم بلدم و می دونم چیارو باید به اونجا بزنم!

طریقه ی کار با این آبسردکن رو کشف کردم و همه ی زمین جلوشو آبیاری کردم(به عینک دستم که مال یکی از دوستای مامانی بود توجه کنید،آخه من عاشق عینکم):

وقت ناهار هم با اینکه ناهارمو خورده بودم بازم از اول غذا خوردم!

اینجا هم می خواستم برم توی کمد میز مامانی:

خلاصه انقدر شیطونی کردم که تا نشستم توی ماشین خوابم برد:

بعدشم اینجوری شدم:

 

تازه ، شب که بابایی اومد به مامانی گفت پاشو بریم یه دور بزنیم اما مامانی گفت نه، حوصله ندارم. ولی من رفتم کفشامو برداشتم و رفتم دم در و همش صدا می زدم مامانننننننن!!!!!!! پاشووووووووووووووو! این بود که رفتیم پارک و یه کم تاب و سرسره و الاکلنگ سوار شدم.

راستی من حالا 16 تا دندون دارم!

 


 
comment نظرات()

 
پارک یا به قول خودمون بوستان
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٥
 

سلام. خوبین ؟ امروز می‌خوام ماجرای پارک رفتنمو براتون تعریف کنم. دیروز عصر وقتی رسیدیم خونه ،یه کم استراحت کردیم. بعدش مامانی که منتظر بود که بابایی از راه برسه بهش زنگ زد و وقی شنید که بابایی هنوز سرکارشه کلی ناراحت و ناامید شد و چون من هم بهانه می‌گرفتم تصمیم گرفت که منو به پارک ببره! منم چون خوابم می‌اومد بد اخلاق بودم و مامانی لباسامو به زور تنم کرد. بعدش من رفتم از توی اتاق کفش سفیدامو در آوردم که بپوشم اما مامانی گفت این کفشها برای پارک مناسب نیست. چون بند داره و بندش باز می‌شه و می‌ره زیر پات .اما من گوشم به این حرفها بدهکار نبود. واسه همین زود کفشهامو دستم گرفتم و رفتم دم در! مامانی دیگه راضی شده بود که اون کفشها رو پام کنه اما این دفعه من بودم که مخالف بودم! و حوصله نداشتم مامانی بند کفشهامو ببنده. واسه همین مامانی منو بغل کرد و برد توی ماشین. خلاصه به پارک رسیدیم و همین که مامانی ماشینو پارک(این پارک با اون پارک چه فرقی داره؟) کرد یکی از دوستان دوران دانشگاهش رو دید . اون دوستش هم که قبلا منو دیده بود همین که منو دید یهو شوکه شد و گفت:«ااااااااااااااا !!!!!!!!! چقدر بزرگ شدی تو» منم خواستم بهش بگم آخه  آقای مثلا دکتر مملکت انتظار داری منم مثل خودت همون قدی که پارسال بودم مونده باشم؟؟؟؟؟؟ خلاصه بعد از کمی صحبت مامانی با دوستش رفتیم توی پارک.

اونجا هم من کفش به دست توی چمنهای شیب دار به سمت پایین شیب می‌دویدم. بعدش مامانی منو برد پیش تنها سرسره‌ی موجود در پارک و منو نشوند روش. اما من با اینکه قبلا هم سرسره سوار شده بودم می‌ترسیدم بیام پایین و همش می‌گفتم : مامان! مامان! خلاصه اولش یه کم می‌ترسیدم اما بعد که راه افتادم دیگه صبر نمی‌کردم و تا می‌رسیدم پایین زود از پله ها می‌رفتم بالا. البته با کمک یه دختر خانمی به اسم دنیا که اونجا باهاش دوست شدم. وقتی هم از روی سرسره سر می‌خوردم پایین مثل پسرا با خوشحالی و بلند داد می‌زدم و می‌گفتم:«اَااااااااااااااااا»

 

یه پسری به اسم ایلیا هم بود که ۵ سالش بود و همش می‌رفت خوراکی می‌آورد و فقط به من تعارف می‌کرد! حتی وقتی یه بچه‌ی دیگه از اون خوراکیاش خواست  اون بهش نداد ،در عوض منم براش کلاس می‌ذاشتم و خیلی تعارفاشو تحویل نمی‌گرفتم!

یه بار که مامانی در حالی که روی سرسره بودم ازم عکس گرفت خوشم اومد و دفعه‌ی بعد خودم ژست گرفتم و به مامانی که حواسش نبود گفتم عت! یعنی عکس بگیر!

(اینجا راضی شده بودم که یه لنگه کفشمو پام کنم)

اولش روی سرسره هم کفشام دستم بود و به هیچ عنوان راضی نمی‌شدم پام کنم . تا اینکه بابایی توی پارک به ما ملحق شد و بالاخره زورش به من رسید. کلا من به حرف بابایی خیلی بیشتر گوش می‌دم.بیچاره مامانی!!!!!!!

(اون پسری که ایستاده همون ایلیاست)

توی پارک چند تا بوته‌ی گل خوشگل بود که هرچی مامانی منو می‌ذاشت جلوشون و می‌گفت وایسا تا عکس بگیرم مثل شیطونا فرار می‌کردم!

 تازگی‌ها می‌رم گوشی مامانی رو میارم و بهش می‌گم: آهَن ! یعنی آهنگ بذار !

اگه گفتین این چیه؟

خوب این منم که در حال مطالعه خوابم برده!

راستی من یاد گرفتم که اخم کنم .مامانی هم یه عکس از من در حال اخم گرفته ولی خیلی خوب نیست ،به محض شکار عکس مناسب، براتون می‌ذاریم.

یه حرف زشت هم یاد گرفتم(ای مامانی بی ادب!). چند وقت پیش توی ماشین بودیم که یه ماشینی خیلی بد پیچید جلومون .مامانی هم حواسش نبود و ناخودآگاه گفت:«ابله!» منم زود بعد از مامانی تکرار کردم:«ابله!» راستشو بخواین هیچ کلمه‌ای رو تا این اندازه درست و قشنگ تلفظ نمی‌کنم!زبان

(ببخشید که عکسهای این پست یه کم تکراری بود!)


 
comment نظرات()

 
کدبانو هانیا!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳
 

سلام .حالتون چطوره؟ امیدوارم که خوب باشین چون من اومدم تا براتون از این چند روز و کارایی که کردم تعریف کنم.

اول از چند روز پیش که دوست مامانی،خاله مریم مهربونم ، اومده بود خونمون براتون بگم که چقدر از دیدنش خوشحال شدم و با اینکه خیلی وقت بود ندیده بودمش زود باهاش صمیمی شدم و یه عالمه بازی کردم. تازه خاله مریم منو کلی چلوند و به اعتراض‌های من هم هیچ توجهی نکرد. از اونجا که این خاله مریم ما خانوم دکتره مامانی بهم گفت بگو دکتر منم گفتم «دُتُر» .تازه خاله که منو خوابوندو معاینه‌م کرد اینقدر خوشم اومد که بازم می‌‌خوابیدم و لباسمو بالا می‌زدم تا دوباره معاینه‌م کنه! تازه مهرشم برام زد روی پام !منم از اون روز هر وقت مهرشو می‌بینم می‌گم :«دُتُر»!مخصوصا چون می‌دونم مامانی از این کارم و تلفظ کلمه‌ی دکتر خوشش می‌آد وقتی از دستم عصبانیه مهر پامو نشون می‌دم و می‌گم :«دتر»!

برعکسش دیروز که رفتیم پیش دکتر خودم وقتی نفر قبلی توی اتاق بود من همش داشتم با کنجکاوی توی اتاقو نگاه می کردم ولی همین که نوبتم شد و رفتیم تو و آقای دکتر شروع به معاینه کرد چنان جیغ و هواری راه انداختم که بیا و ببین ،اینم من در حال فضولی:

 

امروز بابایی کلی لوبیا سبز و نخود فرنگی(که مامانی نمی دونه این دومی رو برای چی خریده چون استفاده ای نداریم!)و سبزی خوردن خریده بود و مامانی مجبور بود همشو پاک کنه!خوب سبزی ها رو که ایستاده توی آشپزخونه پاک کرد و نذاشت من کمکش کنم. اما توی پاک کردن نخود فرنگی ها کمکش کردم ،این جوری که مامانی غلافشونو باز می کرد و می دادشون به من ،منم نخودها رو در می آوردم!بعدشم برای اینکه غلافو دور بندازم بلند می‌شدم و دور مامانی رو دور می زدم تا به ظرف آشغال برسم!

تازه با یه مقدارشون به همراه نمک توی سطل اتاقم  یه غذا تهیه کردم که اگه خواستین دستورشو بهتون می دم!

خلاصه آخراش بود که من رفتم سراغ این توپ شیطونم و داشتم باهاش فوتبال بازی می کردم که.....بعله، حتما حدس می زنید! من افتادم  روی ظرف و بارون نخود فرنگی توی خونه باریدن گرفت!

لوبیا سبزها رو هم وقتی مامانی خرد می کرد منم کمکش می کردم ،یعنی لوبیاها رو برمی داشتم و از وسط دو نصف می کردم و می نداختم توی ظرف خرد شده ها!

راستی در راستای آشپز شدنم کلمه ی «غذا» رو هم می گم!

مامانی چند وقته که می خواد اسامی مستعارم رو یه جا بنویسه که بعدا یادش بیاد منم بهش گفتم اینجا بنویسه. من بین دوستان و فامیل به این اسم ها شناخته می شم:

چشم بلبلی(اگه نمی دونید کیه باید برنامه کودک رو ببینید) ، فلفل(همون که می گن نبین چه ریزه)، نخود، هانی عسلی ، مارکوپولو و سرندی پیتی که قبلا گفته بودم!(مامانی فعلا اینارو یادش میاد!)

 الان مامانی متوجه شد که توی این پست از خودم هیچ عکسی نذاشته،به همین خاطر یکی از عکسهای یزد رو براتون می ذاریم:

 


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس