Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

آخرین پست در سال 1389
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
 

سلام به همه!!امیدوارم خوب خوب باشین و خریداتون رو کرده باشید و خونه‌هاتون رو تکونده باشین و فقط منتظر باشین تا سال جدید تحویل بشه!!! خوب اگه از من می‌پرسین باید عرض کنم که بععععععععله!!! من خریدامو کردم و خونه‌ی خودمون که هیچی، خونه‌ی مامان مری اینا رو هم تکوندم و ماهی قرمزم رو هم امشب دایی مهدی جون برام خریده و فقط مونده چیدن هفت سین که دیگه زحمتشو به مامان مری میدیم!!

اینم عکسهام در حال کمک به مامان مری در خونه تکونی:

گردگیری:

وای!!!!خسته شدم!!!!

اینجا هم که خونه ی خودمون رو تکوندم(شما بخون کن فیکون کردم) و از خستگی نشسته خوابم برده!!!

و وقتی که مامانی خواست منو ببره سر جام بخوابونه توی خواب گفتم ولم کن و تغییر موقعیت دادم:

راستی، باید بهتون 2 تا خبر هم بدم، یکی اینکه توی همین ماهی که گذشت خاله مریم جونم ازدواج کرد و فرداش هم تولد دایی علی بود که توی هر دو مهمونی خیلی به من خوش گذشت و توی مهمونی خاله مریم فکر کنم در حد عروس نقل مجلس شده بودم!!!اینم یه عکس از اون روز!!!

خوب دیگه، می دونم همتون هم خیلی کار دارین و هم خیلی هیجان، پس دیگه زیاد وقتتون رو نمی گیرم و بقیه ی حرفها باشه برای سال جدید!! امیدوارم تعطیلات بهتون خوش بگذره و سال خیلی خوبی منتظرتون باشه!!!

تا سال بعد خداحافظ!!!


 
comment نظرات()

 
بزرگ می‌شویییییییم!!!!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۳
 

سلام . خوبین؟ بالاخره این مامانی ما یه وقت آزاد پیدا کرد که بتونه یه سر به اینجا بزنه!البته نگفته پیداست که کسی که اینقدر سرش شلوغه سخته که چیزی برای گفتن یادش بمونه!! خوب حالا دیگه خودم یه چیزایی رو براتون می‌گم!این روزها دارم به سرعت بزرگ می‌شم،از همه نظر، چند روز پیش که مامانی اومده بود مهد دنبالم، خانم مدیر مهدمون انقدر از من تعریف کرد که نگو! به مامانی گفت هانیا جون اصصصصصلا با بچه‌های هم سن خودش قابل مقایسه نیست، و رفتارش مثل یک پرنسس هست، و همه چیز رو بدون اینکه بهش تذکر بدیم می‌دونه و رعایت می‌کنه! کلی هم از هوش و استعدادم تعریف کرد و به خاطر همین اعتقادش به هوش سرشارم به مامانی پیشنهاد داد که از حالا من رو توی کلاس زبان که مخصوص بچه‌های ٣ سال به بالاست بذاره، و مامانی هم استقبال کرد! این بود که من فردای روزی که به صورت آزمایشی به کلاس زبان رفته بودم، صبح که رفتیم توی مهد به خاله گفتم:"Hello Teacher"!!!

از جنبه های دیگه‌ی بزرگ شدنم که یه کم برای مامان و بابا دردسرساز شده ،اینه که مثل بچه‌های بزرگتر خواسته‌های خودم رو اعلام و روی اونها پافشاری می‌کنم!!!

مثلا چند روز پیش که رفته بودیم به یه مرکز خرید،در بدو ورودمون از یه جا رد ‌شدیم که از این محوطه بازی‌های مخصوص بچه‌ها بود، همین که چشمم بهش افتاد چنان جیغی از شادی کشیدم که مامانی و بابایی اصلا صبر نکردن من بگم بریم بازی و سریع و به صورت اورژانسی منو بردن اون تو و من هم نامردی نکردم و تمام یک ساعت وقتی رو که برای بازی داشتم بازی کردم!!! و مامانی و بابایی هم همین طور بازی منو تماشا کردن و در آخر هم با کمک یکی از خاله‌هایی که مسوول اونجا بودن منو بیرون آوردن !

پریدن روی تشک بادی:

اینجا هم این خانم داره منو متقاعد می‌کنه که بیام بیرون:

و حالا من که خسته و گرسنه شده بودم، از مامان و بابا بستنی خواستم و وقتی برام گرفتن، روی پله‌های جلوی بستنی فروشی لم دادم و خوردمش و تا آخرین قطره‌ش رو نخوردم حاضر نشدم از جام بلند بشم، به خاطر همین مامانی نتونست به خرید خودش برسه! خوب بزرگ شدن بچه‌ها یه سری دردسر هم داره دیگه!!!

(این عکس مربوط به یه روز دیگه‌س،ولی کلا ژست بستنی خوردنم اینه!)

 

یه روز هم که با مامانی رفته بودم تجریش، مامانی توی خیابون یکی از دوستان سیاه پوستشو دید و ایستادن و با هم حال و احوال کردن! همون موقع دوست مامانی(ایشون آقا بودن) متوجهِ من که دست مامانی رو گرفته بودم شدن و دستشونو دراز کردن به طرفم و گفتن سلام! مامانی در اون لحظه با خودش گفت :«وای خدا جون ،الان هانیا می گه از این آقا می‌ترسم و آبرومو می‌بره» که من خیلی ریلکس دستمو از دست مامانی در آوردم و با خونسردی با اون آقا دست دادم و گفتم سلام!!! خوب اینم یکی دیگه از جنبه‌های بزرگ شدنم بود که خیلی هم اجتماعی‌تر شدم!!

تازگی‌ها خیلی بیشتر روی اسمم حساس شدم و وقتی مامانی با القابی مثل عسلم، جیگرم،عزیزم و ... منو صدا می‌زنه ،فوری بهش تذکر می‌دم : نگو عسلم(جیگرم/عزیزم/...) بگو هاااااانیاااااا!!!!!!

بعضی وقتها هم که مامانی داره آواز می‌خونه بهش می‌گم :مامانی آواز نخون ، سرم دَک(درد)گرفت!!!بعدش که مامانی ساکت می‌شه با مهربونی می‌گم بخون مامانی!!!بینین چقدر مامانمو تحویل می‌گیرم!!

شعر جوجه جوجه طلایی رو هم خیلی قشنگ می‌خونم به طوری که تا حالا کلی از شعر خوندنم فیلم گرفته شده و فکر می‌کنم همین روزا از طریق بلوتوث به دستتون برسه!‌ جالبه بعضی جاهاشو با سلیقه‌ی خودم تغییر می‌دم :

جوجه جوجه طلایی،نوکت سرخ و حنایی، تخم خود را سیسَستی ،چه جوری اینگَستی(مامانی نمی‌دونه این فعل یعنی چی؟)، گفتا دستم تنگ بود!!تعجبدیوارم تنگ بود! پندِره (پنجره) نداشت!‌ ... دست بزنین!!!!!از خود راضیتشویقو خودم قبل از همه شروع می‌کنم به دست زدن!!

اینم یه عکس از من و پسرعموی بابایی(در حال شیطونی):

 راستی اینم بگم که از وقتی رفتیم سرزمین عجایب من علاقه‌ی خاصی به اون مکان رویایی پیدا کردم و دایما از مامان و بابا می‌خوام منو ببرن اونجا! به همین خاطر چند روز  پیش که مامانی تا دیروقت کار داشت، با بابایی رفتیم اونجا و حسابی خوش گذشت! ولی به خاطر نبردن دوربین متاسفانه عکسی در دست نیست! وقتی مامانی اومد خونه من خواب بودم ، ولی صبحش که بیدار شدم تا چشمم به مامانی افتاد بهش گفتم :« من تورو می‌برم عجایب!!» که فقط مامانی فهمید چقدر محبت در این جمله نهفته بود!!خیال باطل


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس