Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

زمستان است!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
 

سلام به همه‌ی دوستای گلم. خوبین؟‌ امیدوارم سرما نخورده باشین. من که حسابی مواظب خودم هستم تا سرما نخورم. آخه می‌دونین، این روزا برف اومده،‌ منم که تا حالا درک درستی از برف نداشتم، خیلی ذوق زده‌ام، آخه آخرین برفی که دیدم خیلی کوچولو بودم!‌ خوب اول از حال و احوال این روزهام بگم؛  از اونجایی که من رفتم یه کلاس بالاتر، فعالیتهام هم با کلاس‌تر شده، مثلا توی کلاس نقاشی می‌کشیم،‌ که من عاشق کار با رنگ انگشتی هستم،‌ کاردستی درست می‌کنیم، که البته خاله مرضیه بهمون کمک می‌کنه و روزهای اتاق بازی رو که من عاشقشم، می‌ریم توی اتاق بازی و تاب و سرسره بازی می‌کنیم! تازه کلی هم دوست پیدا کردم، البته این دوستان قبلا هم با من دوست بودن ولی الان مفهوم دوست رو کاملا یاد گرفتم. اینجا عکس دو تا از کاردستی‌هامو می‌ذارم تا هم اولین‌هاشو ثبت کرده باشم و هم شما ببینین:

راستی شب سال نوی میلادی با مامانی به یه جشن دعوت شده بودیم که رفتیم و من اونجا یه عالمه‌ خاله و عمو‌ی مهربون پیدا کردم و همه هم خیلی منو تحویل می‌گرفتن چون تنها بچه‌ی حاضر در برنامه بودم، تا جاییکه حتی شمع‌های روی کیک‌های مراسم رو من فوت کردم و وقتی به عنوان حسن ختام جلسه فال حافظ گرفتیم و یه آقایی غزل رو خوند و تموم شد، من قبل از همه شروع کردم به دست زدن که کلی برای این کارم منو چلوندن! تازه وقتی که برنامه تموم شد حاضر نمی‌شدم بیام خونه،‌ و مامانی به کمک یکی از اون خاله‌ها منو گول زدن و خاله قول داد که فرداش بیاد خونمون تا من راضی شدم با مامانی بیام خونه(البته تا کنار ماشین تو بغل خاله بودم)! اینم عکس من کنار میزی که کیک‌ها روش بود :

این عکس‌ها رو هم دیروز و پریروز صبح گرفتم:

امروز صبح که رفتیم مهد ، من داشتم دنبال آدم برفی که دیروز توی حیاط مهد بود می‌گشتم که مامانی گفت هانیا جون آدم برفیه آب شده و کلاه و شنلش رو که روی یکی از چراغ‌های پایه بلند حیاط مهد بود نشونم داد، منم که این صحنه رو دیدم به مامانی گفتم:«بیتاره(بیچاره)!»

راستی امروز تولد باباییه!‌ باباجون مهربونم، تولدت مبارک! (البته دیشب با مامانی براش گل گرفتیم و امروزم کادوشو بهش می‌دیم!)


 
comment نظرات()

 
هانیای کلاس بالا
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

سلام دوستان ،خوبین؟ ما بالاخره موفق شدیم بیایم و اینجا رو یه گردگیری بکنیم! خوب با وجود شیطنت‌های من و نیاز مبرمم به یه همبازی تمام وقت، مامانی وقت زیادی براش نمی‌مونه که به اینجا هم سر بزنه و اخبار رو بگه! ببینید:

رفتم توی سطل لگو هام:

به محض بیدار شدن از خواب هنر صبحگاهی م رو روی صورتم پیاده کردم:

خوب کم کم شروع می‌کنم اتفاقات این مدت رو براتون تعریف می‌کنم! اولین چیزی که مامانی یادش می‌آد مربوط به روزهای تاسوعا و عاشورا هست و البته عزاداریهای من! خوب منم مثل همه اون روزها هیات رفتم، سینه زدم، دسته دیدم، که البته به دسته می‌گفتم حسین حسین و وقتی صدای طبل و عزاداری رو از توی خونه می‌شنیدم به مامانی می‌گفتم :«حسین آمد!» و می‌رفتم پشت پنجره و نگاه می‌کردم و بعدش که اونا می‌رفتن به مامانی می‌گفتم:«حسین رفت!» ، تازه وقتی که بیرون می‌رفتیم کلی از آدمها که نذر داشتن یه خوراکی‌هایی به بچه‌های کوچولو بدن،‌به من خوراکی می‌دادن و می‌تونم بگم فقط اندازه‌ی یخچال یه مغازه شیر کوچولو بهم دادن!

این لباس مشکی هم که توی تنم می‌بینین،‌ جریان داره،‌ وقتی من توی دل مامانی بودم ، یه مدت مامانی حالش بد بود و توی بیمارستان بود و این برای من هم خطرناک بود! این بود که هر کسی یه نذری کرده بود که من و مامانی سالم باشیم، نازنین جون، زندایی مامانی هم نذر کرده بود که اگر من سالم به دنیا بیام ،هر سال روز عاشورا لباس مشکی بپوشم!البته ناگفته نماند که نازی جون و دایی جون علاوه بر اون یه گوسفند هم نذر کرده بودن!

روز عاشورا یه جا کنار خیابون توی ماشین در حال توقف بودیم و من سرم رو از پنجره ماشین برده بودم بیرون و هر کس که رد می‌شد و منو نگاه می‌کرد بهش می‌گفتم:«آقا!‌منو نیقا نکن!(آقا،منو نگاه نکن)» بعد یه نفر رد شد و من همین جمله رو بهش گفتم،‌ اما آقاهه که به نظر میومد عاشق باشه، حواسش نبود و رد شد رفت،‌منم فوری بهش گفتم:«بِبَشید آقا!( ببخشید آقا) » که توجهشو به خودم جلب کنم و بعدش بگم منو نگاه نکن! مامانی از خنده غش کرده بود روز عاشورایی!!!!!

اتفاق مهم دوم اینه که من توی مهد کودک به کلاس بالاتر منتقل شدم، و اونجا رو خیلی خیلی زیاد دوست دارم، چون همش دارم بازی می‌کنم و نقاشی می‌کشم و شعر می‌خونم!

تازگی‌ها وقتی مامانی میاد مهد دنبالم همه، از جمله مربی، مدیر، کمک مربی و خلاصه همه از من تعریف می‌کنن! یکی می‌گه خیلی شیرینه ماشالا، یکی دیگه می‌گه خیلی از سنش جلوتره ماشالا، یکی می‌گه خیلی اجتماعیه ماشالا، یکی می‌گه خیلی باهوشه ماشالا و مامانی دیگه از این همه تعریف که آخرش به جمله‌ی معروف «براش اسپند دود کنین!» ختم می‌شه روی ابرها سیر می‌کنه و خدا رو شکر می‌کنه که منو داره!

اینجا خسته از شیطنت های مهد خوابم برده:

چند روز پیش مربی مون،‌ مرضیه جون،‌یه سری شعر به مامانی داده و یه یادداشت گذاشته که اینا رو قراره با بچه ها کار کنم، البته حفظ کردنشون برای بچه‌های بزرگتره و از هانیا جون توقع حفظ کردن ندارم! وقتی اومدیم خونه ، مامانی بهم گفت هانیا بیا با هم شعر بخونیم، گفتم باشه، بعدش مامانی گفت ای بچه‌ی بی دندون،‌ که من فوری گفتم :« نَئو سُیاغِ قندون(نرو سراغ قندون)» یعنی من با همون یک بار شنیدن شعر توی کلاس اونو حفظ شده بودم! و همین طور شعر سلام رو هم حفظم!

مرضیه جونو خیلی دوست دارم و صبح‌ها به مامانی می‌گم :« مامانی تو بُیو ادایه،‌من بیَم مَضی دون(مامانی تو برو اداره، من برم مرضیه جون)»

چند شب پیش داشتم توی پختن شام به مامانی کمک می‌کردم، بعد یهو گفتم:«خسته سُدم ننه دون!(خسته شدم ننه جون) » بعد دیدم مامانی با تعجب داره منو نگاه می‌کنه، توضیح دادم:« ادای مَضی درآوُیدَم(ادای مرضیه رو در آوردم)»

راستی، مامان مری جونم و بابا حسن جونم رفته بودن سوریه، کلللللی سوغاتی خوشگل گرفتم که حتما بعدا عکسشو براتون می‌ذارم!

یه روز که مامان مری خونه مون بود و من پیشش مونده بودم، دو تا شکلات آوردم که با مامان مری بخوریم، مامان مری وقتی که شکلات خورد، همین طوری که تو فکر بود پوست شکلات رو برد توی دهنش، من که اینو دیدم با تعجب گفتم :« مامان مری! آشالشم می خوری؟(آشغالش رو هم می خوری؟)»

شبی که بابا حسن می‌خواست از خونمون بره من که تا دم در رفته بودم بدرقه بهش گفتم:«خداحافظ! عجله نکنیا!» ، البته این جمله ارزشش به این بود که از کسی نشنیده بودم و خلاقیت خودم بود!

راستی یه استعدادی که مامانی در من کشف کرده اینه که وقتی مامانی با تلفن حرف می‌زنه ،بعدش که تماس قطع می‌شه من می‌گم فلانی بود؟ یعنی اسم کسی که پشت خط بوده رو می‌گم و این رو از زبون مامانی نمی‌شنوم بلکه از روی لحن صحبت کردنش می‌فهمم کی‌ بوده و همیشه هم درست حدس می‌زنم! حتی تفاوت علی جون(دایی کوچیکه)و دایی بزرگه رو که مامانی فکر می کنه با هردوشون یه جور صحبت می کنه رو هم می فهمم! تازه چند روز پیش که مامانی داشت با نازنین جون صحبت می‌کرد بهش گفتم :« با نازی جون حرف بیزنم» و گوشی رو ازش گرفتم و بهش گفتم:«نازنین ،ناز نکن!»

این روزا ٢-٣ تا مهمونی هم خونه‌ی دوستای مامانی رفتم که خیلی خوش گذشته و حسابی باهاشون دخترخاله شدم،‌ اینم نمونه‌ش:

خوب دیگه، من از نوشتن خسته شدم، پس حتما شما هم از خوندن خسته شدین! پس فعلا خداحافظ !


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس