Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

یک روز با من
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸
 

سلام . خوبین؟ منم خوبم . یک راست می‌رم سر اصل مطلب:

١-امروز که مامانی اومده بود مهد که بهم شیر بده دید هوا خوبه و مناسب آفتاب گرفتن ،این بود که رفتیم توی حیاط مهد کودک، وقتی یه کم زیر آفتاب شیر خوردم و با دوستام بازی کردم دست مامانی رو گرفتم و بردمش توی سالن.مامانی که تعجب کرده بود از اینکه من از بازی دل کندم همین جوری داشت دنبالم میومد که من رفتم به سمت جاکفشی‌های بچه‌های بزرگ‌‌تر و یه جفت دمپایی (که با رنگ شلوارم ست بود) رو برداشتم و پوشیدم و برگشتم به سمت حیاط !

٢-من عاشق جاهایی مثل پله هستم و زود می‌رم روش می‌شینم:(این هم همون دمپایی مذکور در بند ١)

٣-وقتی ساعت شیرمون تموم می‌شه و مربی میاد دنبالمون من بدون هیچ حرفی و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به مامانی بندازم می‌دوم و میرم به سمت اتاقمون.

۴-امروز از مهد که برمی‌گشتیم خونه مامانی برام سیب خریده بود ، منم می‌خواستم خودم سیب‌ها رو بیارم خونه ،اما چون سنگین بود گریه می‌کردم ،از طرفی غرورم اجازه نمی‌داد بذارم مامانی کمکم کنه!از جامم تکون نمی‌خوردم .از شما چه پنهون مامانی گریه‌ش گرفته بود که خانوم همسایه به دادش رسید(به من کمک کرد منم چون باهاش رودربایستی داشتم اعتراضی نکردم)!

۵-(ادامه‌ی۴) تا رسیدیم توی خونه من سیب خواستم و مامانی یکی برام شست و داد دستم.تا لباساشو عوض کرد من کلی از سیبمو خورده بودم که مامانی توجهش جلب شدو اومد دید من از ته سیب شروع کردم به خوردن و حتی دونه‌هاشم خوردم. دیگه الان منتظریم درخت سیب از دلم در بیاد. اینم ازش موند:

۶-مامانی داشت کمدمو مرتب می‌کرد.منم اون وسطا کمک می‌کردمو و هر چیو که دوست داشتم می پوشیدم.اینم نتیجه ش شد:

به تناسب  بین کفش و شلوارک و کلاه زمستونی م دقت کنید!

 

راستی دیدین من چه جوری عینک می زنم؟

 

*یه روز دایی داشت به مامانی می گفت گوشی منو بده هانیا بیاره،هنوز حرفش تموم نشده بود که من اون یکی گوشی دایی رو دادم دستش(آخه فکر کردم اون یکی گوشیشو می‌خواد)!

*تازگیها همش توی خونه با دمپایی راه می رم و بقیه افراد خونه رو هم مجبور به این کار می کنم ،یعنی اگه کسی بدون دمپایی راه بره زود دمپایی هاشو می برم می ذارم کنار پاش و می گم پااااااااا، یعنی پات کن!

*ببینین چقدر موهام بلند شدن! دیگه کم کم باید ببافمشون:

و در آخر

 کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه:(اونا که مامانی معنیشو فهمیده)

ما: ماست

پیتسا:پیتزا

آبا:آوا

توپ:توپ(بالاخره درست می‌گم)

 دو دو چی چی:همون صدای قطار که من موقع دوچرخه سواری از خودم در میارم!

جیش: همون جیش خودمون(ببخشیدا)!!!!!!!!!!

 بَدار:بهار

مِینا: مبینا

راستی اسم مامانی و بابایی رو هم بلدم بگم!

 

 


 
comment نظرات()

 
هانیای استقلال طلب
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
 

سلام . من بازم اومدم. زود اومدم؟ خوب دلیل داره،دلیلش هم اینه که می‌خوام یه خبر بهتون بدم. این خبر برای مامانی خیلی مهم بود. ممکنه برای شما این طوری نباشه ،اما مامانی چون خیلی ذوق زده‌ست اومد که به شما هم بگه:

من دارم استقلال خودمو کم کم به دست میارم و روی پای خودم ‌می‌ایستم. اینم نمونه هاش:

١-دیگه شبها تنهایی توی اتاق خودم می‌خوابم(وقتی که گرسنه‌م می‌شه مامانی رو صدا می‌زنم اونم زود میاد بهم شیر می‌ده)

 

٢-از در مهد کودک تا توی اتاقمون که راه طولانی هم هست رو خودم می‌رم ،البته با حضور مامانی.

٣-کیف مهد کودکم رو خودم دستم می‌گیرم. به همین خاطر مامانی دیگه کیفمو عوض کرده و به جاش وسایلمو توی کوله پشتی‌م می‌ذاره تا راحت باشم.

 

۴-وقتی می‌رسیم خونه کفشهامو از پام در میارم و توی جاکفشی دم در می‌ذارم و در جاکفشی رو می‌بندم. قبلا جاکفشی من اینجا بود.

۵-وقتی مامانی برنج رو از توی جاش درمیاره و می‌خواد بریزه توی ظرف که بشوره حتما پیمانه رو از دستش می‌گیرم و  توی ظرف خالیش می‌کنم تا دست مامانی خسته نشه!

۶-وقتی مامانی می‌خواد لباس‌ها رو بریزه توی ماشین لباسشویی من بهش کمک می‌کنم و لباس‌های کوچولو رو من توی ماشین میندازم!

٧-دیروز که مامانی منو برد دستشویی که منو بشوره،چون بعد از شستنم دستش بند بود ،خودم حوله رو دور بدنم نگه داشتم و رفتم توی اتاق تا بیاد بیرون!

* مامانی میگه خیلی خانوم شدم،به نظر شما درست می‌گه؟

راستی دیروز توی مهد رفتیم تولد یکی از بچه‌های بزرگتر ،وقتی مامانی اومد بهم شیر بده تا دیدمش با ذوق شروع کردم به تعریف کردن جشن تولد و کارایی که کردیم و تندوتند هم دست می‌زدم و می‌خندیدم و می‌گفتم تَتلو ،همه‌ی کسایی که اونجا بودن کلی برام ذوق کردن و خندیدن!


 
comment نظرات()

 
سال نو مبارک
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥
 

سلام دوستای خوبم. حالتون چطوره؟ حتما بعد از یه تعطیلات طولانی خیلی خوبین. اینطور نیست؟ من که خوب خوبم. کلی هم بهم خوش گذشته. مسافرت و مهمونی و گردش و تفریح خیلی خوبه! کاشکی همیشه عید باشه!

-از تعطیلات بگم براتون که چند تا مسافرت رفتم. برای عیددیدنی به خونه‌ی بزرگترا و فامیل رفتم. یه جاهایی هم برای استفاده از هوای خوب بهاری رفتم. کلی هم عیدی گرفتم.نقدی و غیرنقدی . نقدیهارو می‌خوام بدم به مامان و بابا که برای بزرگ شدنم سرویس طلا بخرن.(آینده نگری رو کیف می‌کنین؟)غیر نقدی هارو هم که عاشق همشون شدم.همش دارم باهاشون کیف می‌کنم .مخصوصا با دوچرخه‌م که هدیه‌ی دایی مجتبی جون(دایی مامانی‌)هست!

-توی عید با پدیده‌ای به اسم آجیل آشنا شدم که خیلی لذت داشت بذارم توی دهنم و چند تیکه شون کنم و بعدش درشون بیارم و بدم به مامانی!

-باید بگم که توی مهمونی هم خیلی به من خوش می‌گذشت انگار که توی خونه‌ی خودمون هستم، چون با کلی بچه بازی می‌کردم و تفاوت سنی هم اصلا برام مهم نبود:

 من و بهار و امید و نیلوفر(قیافه‌ی من تابلوئه که چقدر دویدم؟)

- دیگه خیلی خوب حرف می‌زنم. یه بار توی خیابون که توی بغل مامان مری بودم توی یه ماشین عروسک دیدم. به طرفش اشاره کردم و گفتم "عئوسک".نازنین جون که اینو شنید از بس ذوق کرد همون لحظه منو از بغل مامان مری گرفت و برد برام یه عروسک خوشگل خرید!

-گفتم عروسک یه چیز دیگه یادم افتاد. یه روز که رفته بودیم خونه‌ی دایی مهرداد (دایی مامانی) اونجا من از یکی از عروسک های حسنا جون خوشم اومده بود و همش باهاش بازی می‌کردم. چند روز بعد معین جون اومد خونمون و دیدم برام یه عروسک مثل اون خریده! ببینین چقدر معین جون حواسش جمعه!

-هر جا عیددیدنی می‌رفتیم می‌دیدم بک گراند همه‌ی موبایل ها عکس منه یا اینکه چند تا از عکسای منو از وبلاگم پرینت گرفته بودن و توی خونه گذاشته بودن!

-چند نفر از دوستای مامانی از همون بدو تولد به من می‌گفتن سرندی پیتی! مامانی هم فکر می‌کرد چون منو دوست دارن اینجوری درباره‌ی چشمهام اغراق می‌کنن. اما روز سیزده به در که رفته بودیم بیرون یه خانومی تا منو دید به آقایی که همراهش بود گفت :"اینو ببین،شبیه سرندی پیتیه!" دیگه می‌خوام کارتونشو برم بگیرم ببینم واقعا شبیهم؟

-وقتی داشتیم دیگه جمع می‌کردیم که سیزده به درمون رو تموم کنیم بابایی بهم گفت :"راستی هانیا!نمی‌خوای سبزه گره بزنی؟"منم چنان با قاطعیت گفتم"نع" که بابایی فهمید حالا حالاها قصد ازدواج ندارم و کلی از این موضوع خوشحال شد!

-یه چیز دیگه. من یهو با هم دارم ۴ تا دندون بالا و ٢ تا دندون پایین در میارم،یعنی نوکشون زده بیرون،به این ترتیب من ١۴ دندونه می‌شم.

-تازه مامانی وقتی خواب بودم جلوی موهامو که میومد توی چشمم قیچی کرد،واسه همین قیافه‌م شبیه پسرای شیطون شده!ناراحت

-تازگیها هم یاد گرفتم توی آینه به خودم نگاه می‌کنم و می‌گم "هانّا" و بعدش برای خودم زبونمو در میارمو می‌خندم.

دیگه سرتونو درد نمیارم. عکسها رو ببینین:

اینجا توی راه سفر هستیم و من در حال مطالعه:

 این فکر کنم درخت اکالیپتوس باشه،قشنگه ،نه؟

این دوچرخه‌مه(یا همون سه چرخه) که عیدی گرفتم و همین طور که چسبیده شدم بهش دارم تلویزیون می‌بینم:

اون پاها هم متعلق به دایی علی هست که خوابیده روی مبل!

این گلها هم توی حیاط خونه‌ی مامان بزرگ مامانیه:

اینم همونجاس،دارم برای پرنده‌ها ابراز احساسات می‌کنم:

پای هفت سین خونه‌ی دایی مهرداد(دایی مامانی) که بیش از سه تا هفت سین توش بود:

 

اینجا هم تیپ زدم که با برو بچ بریم صفا سیتی:

و در نهایت روز سیزده به در که داشتیم از سرما یخ می‌بستیم:

 

 

پی نوشت: ببخشید که اینقدر پراکنده تعریف کردم.آخه سرعت اینترنت بسیار پایینه و مامانی کلافه شده و همه‌ی حرفامونو فراموش می‌کنه! 


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس