Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

سفرنامه مشهد
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
 

آره دیگه. بالاخره ما هم مشهدی هانیا شدیم..یه سفرنامه ی خلاصه براتون تنظیم کردم:

اول با دایی جون رفتیم فرودگاه و اونجا من دلم نمیومد از دایی جون خداحافظی کنم. فکر کنم اولین بار بود که دایی جون دلش می خواست بیاد مشهد.(البته حمل بر خودستایی نشه ها!زبان) خلاصه خداحافظی کردیم و رفتیم . چند دقیقه ی بعد توی هواپیما بودیم. من طبق یک عادت همیشگی که اصولا علاقه خاصی بهش دارم همین طور که توی هواپیما به سمت داخل می رفتیم از توی بغل بابایی خم می شدم و  همه دستمالهای پشت سری صندلیها رو می کندم. شانس نیاوردم چون ردیفمون 6 بود و زیاد نتونستم دستمال جمع کنم. بعد که نشستیم نوبت رسید به راهنماییهای قبل از پرواز ،همین طور که آقاهه توضیح میداد منم توی بغل مامانی ایستاده بودم و با صدای بلند برای بچه های گروه سنی خودم صحبتهای آقاهه رو ترجمه می کردم . گاهی هم که حرفهاش هیجانی میشد جیغ میزدم و براش دست میزدم.ابلهتشویق در طول پرواز دیگه کاری نداشتم و گرفتم خوابیدم.خواب وقت پذیرایی هم بیدار شدم و غذای مامانی رو خوردم. از هتل چیز خاصی برای گفتن ندارم جز اینکه توی هر وعده ی غذایی یه شیرینکاری(بخونید خرابکاری) بزرگ به بار آوردم به طوری که مامانی روزهای آخر دیگه خجالت می کشید پاشو توی رستوران بذاره.نمونه اش اینکه چند لیوان شیرو نوشابه روی میز خالی کردم.هورا

و اما می رسیم به قسمت خوبش:حرم امام رضا(ع)

اولین بار که رفتیم حرم بابایی بهم گفت سلام کن منم چند بار سرمو به نشانه ی سلام بالاو پایین آوردم و به امام رضا سلام کردم.

 بعد وارد یه جای خیلی بزرگ شدیم.وای چه عظمتی داشت. من حسابی ذوق زده شده بودم . از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم.فقط همش جیغ میزدم تا بابایی منو بذاره زمین.وقتی منو گذاشت زمین دیگه یادم رفت که همراه مامانی و بابایی اومدم و باید با همونا برگردم. از این طرف به اون طرف می رفتم و از دست مامانی و بابایی فرار می کردم. بیچاره ها از دست من نتونستن یه دل سیر زیارت کنن. همش نوبتی دعا می خوندن و یکیشون دائم دنبال من می دوید. یه بار هم که نماز جماعت بود من که کنار بابایی توی صف آخر مردونه نشسته بودم بعد از نماز سر از صف اول در آوردم. وقتی هم که می خواستیم از حرم بیرون بیایم من قیامتی به پا می کردم. خوب دوست داشتم اونجا بمونم .چیکار باید می کردم؟

راستی یه چیزی ،یه ماشین های با مزه ای توی حرم بود برای دور از جونتون معلولین و سالمندان. یه بار آقاهه به خاطر من قبول کرد ما رو توش سوار کنه و تا در خروجی حرم ببره. انقدر خوش گذشت که نگو.فیلم هم گرفتیم که چون حجمش زیاده نمی ذاریم.

این عکس هم توی فرودگاه مشهده من کلی روی این مبل ها سرسره بازی کردم.

 

این بود سفرنامه ی من به مشهد مقدس. ان شا الله قسمت شما بشه.

راستی این عکس هم مال ماه محرم سال گذشته هست.خیلی کوچولو بودم.نه؟

 

پی نوشت:به خاطر کیفیت پایین عکسها معذرت می خوام چون با موبایل گرفته شده اینطوریه!


 
comment نظرات()

 
جشن تولد من
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥
 

سلام ،سلااااااااام، صدتا سلااااااااااااااام. من اومدم با کلی خبر. اول که به خاطر غیبت چند هفته ای ازتون معذرت می خوام.علت غیبت من این بود که من این مدت تبدیل شده بودم به مارکوپولو.یعنی همه ی آخر هفته های اخیر به علاوه ی یکی دو روز این ور و اون ورشو مسافرت بودم.خوب ،بریم سر اخبار:

اول از جشن تولدم که توی خونه گرفتیم براتون بگم. نمی دونین دختردایی ها و پسردایی های مامانی چقدر منو سورپرایز کردن.معین جون خوشگلم در یک اقدام هانیادوستانه 87 عدد بادکنک رنگی برام خریده بود(البته با پول های خودش) و بعدش هم برای باد کردنشون همه اعضای فامیل رو بسیج کرده بود.وقتی رفتم توی اتاق پذیرایی کف اتاق پر بود از بادکنکهای خوشششششششششششگل. یه ذوقی کرده بودم که نگو.کلی با علی و حسنا و بهار و معین با بادکنکها بازی کردیم.

محیا و سارا جون گلم هم یک جعبه بسسسسسسسسسسسسسسیار زیبا برای کادوهام درست کرده بودن که خیلی با سلیقه و زحمت درست شده بود. ایناهاش:

 

نازنین جون و زن دایی جون غذای مهمونی رو آماده کردند. مامان مریم هم با وجود این که گرفتارمریضی مامانش بود همون روز رفت و از زیر سنگ برام کیک پیدا کرد.آخه اون روز عید بود و کیک هم اصلا پیدا نمی شد.

 

راستی علی و حسنا جون علاوه بر کادوهای باحالی که برای خودم آورده بودن 2 تا کادوی خوشگل هم برای مامانی آوردن چون که یک سال برای من زحمت کشیده . اینم از درایت زن دایی جون بود البته.

همه ی دایی ها و زن دایی ها و خاله ها و مامان بزرگ و بابابزرگ و مامان بزرگ مامانی که خیلی دوستش دارم و ایشالا زود حالش خوب بشه کلی برام زحمت کشیده بودن و برام کادوهای خیلی خوشگلی آورده بودن.چون نمی تونم عکس همه ی کادوهامو بذارم بعضی هاشو میذارم تا ببینین.

 واقعا عکس بقیه کادوها رو نمیشد بذارم،با این سرعت اینترنت!

خلاصه اینکه با وجودی که جشنم  برنامه ریزی نشده بود خیلی جشن خوبی شد و خیلی هم بهم خوش گذشت.

 

 

 

راستی چند تا عکس قدیمی هم هست که مامانی خیلی وقته دوست داره اینجا بذاره اما تا حالا فرصت نکرده بود. حالا ببینین:

می خواستم ببینم ماشین لباسشویی چه جوری لباسها رو میشوره!

من عااااااااااااشق حموم و آب بازی هستم!

وقتی مامانی یه کم نخ یا سیم در اختیارم بذاره من دیگه گذر زمان رو احساس نمی کنم!

این عکس هم مربوط به وقتیه که دماغمو عمل کرده بودم!


 
comment نظرات()

 
گزارشی از روز تولدم
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
 

سلام .خوبین؟ روز یکشنبه تولدم بود. ممنونم از همتون که بهم تبریک گفتین. البته قراره مامانی با همکاری مامان مری (مامان بزرگم) روز 15 ام برام جشن بگیرن اما مامانی روز تولدم برام توی مهد جشن گرفت . همین طور توی محل کار خودش. اینطوری 3 تا جشن تولد دارم.

مامانی برای مهدم یه کیک خوشگل نمو آورده بود که با همکاری دوستهام سوراخ سوراخش کردیم.

من البته خیلی خوش اخلاق بودم و اجازه ندادم مامانی حتی یه عکس خوشگل ازم بگیره. ولی خوب بالاخره یه چند تایی تنهایی و با دوستهای مهدم (با لباسهای راحت مهد) عکس گرفتیم.موهام رو هم مربیم گل سر زد.

چه خوشگله این کیکه ،به به!

من،امیر احمد،آوا

هانیای اخمو

من نمی ذارم کسی کلاه سرم بذاره!

اینم کیک بستنی که مامانی به مناسبت تولد من برای دوستاش آورده بود.

این میز خاله مه که روش نشستم!

اینجا هم روی پوسترهای اداره نشستم و کیف می کنم!

خلاصه که روز تولدم حسابی پربار بود.کاش همیشه تولد باشه!


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس