Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

جشن نوروز+سفر یزد
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
 

سلام . امروز با یه پست طولانی اومدم. آخه کلی اتفاق توی این چند روزی که نبودم افتاده. اولیش که جشن نوروز بود که توی مهد کودک برامون گرفتن . چیز زیادی تعریف نمی‌کنم و فقط چند تا عکس براتون می‌ذارم. فقط یه چیزی براتون بگم که آخر جشن بهمون تخم مرغ رنگ شده دادن. منم به زور از دست مامانی گرفتمش . وقتی داشتیم با مامانی میومدیم خونه،من که صندلیم پشت سر صندلی مامانی هست و وقتی مامانی در حال رانندگیه هر کاری دلم می‌خواد می‌کنم،ساکت بودم که یهو مامان شک کرد. وقتی برگشت و منو دید یهو جیغ زد. آخه من داشتم تخم مرغ رنگیمو می‌خوردم. اونم با پوست!نیشخنداین هم عکسهای جشن که کلی هم ذوق کرده بودمو یه بار تاج سیب گذاشتم ،یه بار سبزه و یه بار هم تنگ ماهی:

 

 

 

روز 5 شنبه هم با مامانی به سمت یزد(به قول خودم سزد) حرکت کردیم.گفته بودم شاید بریم. بالاخره مامانی دل رو به دریا زد و قبول کرد و چه کار خوبی هم کرد. چون کلی بهمون خوش گذشت. توی فرودگاه بچه‌های تیم استیل آذین رو دیدم که داشتن می‌رفتن تبریز.حمید استیلی و نیکبخت و کعبی رو مامانی می‌شناخت.مهدوی کیا هم نیومده بود.خلاصه سوار هواپیما شدیم و رفتیم. هتلی که رفتیم یه هتل سنتی باحال بود که من در بدو ورود رفتم سراغ حوض آبش:

 

دیگه هر وقت می‌خواستیم از توی حیاط‌های هتل رد بشیم مامانی و دوستش باید دو نفری منو می‌گرفتن تا نرم کنار حوض و خودمو خیس نکنم.

از کلی از جاهای تاریخی بازدید کردیم مثل: دخمه‌ی زرتشتیان،باغ دولت آباد،آتشکده(اونجا یاد گرفتم بگم آتی یعنی همون آتیش)، خانه لاری‌ها،زندان اسکندر،کارگاه ترمه بافی،مسجد جامع و کلی جای دیگه که الان یادم نیست:

 

یه بار هم رفتیم زورخانه و ورزش باستانی دیدیم.تازه من اونجا کلی جوگیر شدم و ورزش هم کردم.

 

 

یه شب هم رفتیم کویر برای رصد ستاره‌ها،اما من خواب بودم و مامانی ترسید که سرما بخورم به خاطر همین زود برگشت توی ماشین.

بهتر از همه‌ی جاهایی که رفتیم کویر بود که برای شترسواری رفتیم. اونجا اولش یه کم توی شنهای نرم صحرانوردی کردیم و من کلی با شنها بازی کردم. انقدر خوشم اومده بود که مامانی دلش می‌خواست از اون شنها برای استخرم بیاره که توی خونه هم بازی کنم اما نمی‌تونست.

 

بعدش هم شتر سواری کردیم که من بین خاله سولماز(دوست مامانی)و مامانی نشسته بودم و کلی از هیجان جیغ زدم و خندیدم.خیلی خوب بود. راستی یه بچه شتر هم بود که 8 روز بود به دنیا اومده بود.وقتی مامانش ازش دور می‌شد گریه می‌کرد،درست مثل آدما!ایناهاش:

 

تازه موتورهم سوار شدیم . اونم خیلی باحال بود. البته وقت روندنش مامانی هم پیشم نشست.

 

 

اینم بگم که مامانی به خاطر شغلش کلی دوستهای بین المللی داره که من این چند روز با همشون دوست شدم. تازه با بچه هاشون هم دوست شدم.همین طور با لیدرها.یکی از لیدرها اسممو گذاشته بود خوش خنده!:

اینم یه عکس بی ربط !در حال شیطنت!به تل موهام دقت کنید،من اینجوری تل می‌زنم!

راستی!!!!!!!!!!!من ٨ دندونه شدم!

پی نوشت: احتمالا به عکسها اضافه می‌شه.


 
comment نظرات()

 
نمایشگاه سرگرمی‌های کودک و نوجوان
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
 

سلام . خوبین؟ منم خوبم. امروز فقط براتون عکس دارم.البته یه خبر هم هست و اونم اینه که من دیگه اسممو بلدم بگم.

وقتی کسی ازم بپرسه اسمت چیه؟ می‌گم:«هانّی» اینم البته خودم یه بار که مامانی گفت «هانیا» تکرار کردم. بعدشم یاد گرفتم که وقتی می‌گن اسمت چیه ،اسممو بگم. دوست مامانی می‌گه خودت می‌دونی عسلی که فقط می‌گی هانی !

 راستی جمعه ما رفته بودیم نمایشگاه سرگرمی‌های کودک و نوجوان. این چند تا عکس رو هم اونجا گرفتم که شما ببینین!

توی این عکس هرچی مامانی صدام کرد فایده نداشت. من بدجوری تو بحر نی‌نی بودم!

این دست و سر باباییه که پایین سرسره منتظر منه!

در حال پایین آمدن از سرسره!خیلی باحال بود!

مامانی چون خیلی خوابیدن منو دوست داره وقتی خوابم فرت و فرت ازم عکس می‌گیره!اینجا توی مشهد، توی هتله ،بعد از حرم که حسابی خسته بودم!


 
comment نظرات()

 
همایش
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
 

سلام . خوبین دوستان؟ من خوبم. چه خبر؟  چی؟  خبرا پیش ماست؟  خوب بله ،البته که ما خیلی خبر داریم. اما اگه بگم دیگه حتما برام یه اسمی تو مایه‌های مارکوپولو یا مسافر کوچولو پیدا می‌کنین.چرا؟   آخه بازم من رفته بودم سفر. کجا؟  مشهد!   کی؟ از ۵ شنبه تا صبح زود شنبه!    چرا؟ برای همایشی که مامانی دعوت شده بود. آخه مامانی که بدون من جایی نمی‌ره. برای همینم به دعوت کننده‌ها گفت من به شرطی میام که با دخترم بیام. اونها هم گفتن دختر گلتون رو هم بیارین. منم رفتم اونجا و حسابی خوش گذروندم. چه توی همایش،چه توی هتل و بیشتر از همه جا توی حرم امام رضا(ع)! 

طفلکی مامانی روز همایش از ترس اینکه من آبروریزی راه بندازم توی ردیف اول پیش دوستاش ننشست . به جاش اومد ردیف دوم که شیطونی‌های من پیدا نباشه، غافل از اینکه من  یه جا بند نمی‌شم. اولش از ردیف اومدم بیرون و از پایین سالن می‌رفتم بالا،از بالا میومدم پایین! و این روند ادامه داشت. چند تایی هم نی‌نی پیدا کرده بودم که وسطهای سالن بودن و گاهی به اونها هم سر می‌زدم. یه کم که گذشت یکی از دوستای مامانی منو برد ردیف اول روی پاش نشوند که موسیقی زنده رو خوب ببینم. منم مثل یه خانم با شخصیت تا آخر موسیقی رو خوب گوش دادم و دیدم. بعد که تموم شد و براشون دست زدم از روی پای دوست مامانی اومدم پایین و شروع کردم به رصد کردن آدم های ردیف اول!گاهی هم بسته‌های پذیرایی‌شونو بررسی می‌کردم. آخر همایش هم رفتم روی سِن و مامانی که دوربینو توی هتل جا گذاشته بود این عکسو با گوشیش ازم گرفت:

 

 از حرم هم که نگو و نپرس.  شب اول که رفتیم انقدر خانوما بوسم کردن و بهم خوراکی دادن که می‌تونستم باهاش مغازه باز کنم.تازه کلی هم با امام رضا حرف زدم (با صدای بلند و رو به ضریح). شب دوم هم که رفتیم توی طبقه زیرین حرم که خلوت تره ،به قدری بازی کردم که شبش بیهوش شدم از خستگی. اونجا با اینکه کوچیکترین بچه‌ای بودم که بازی می‌کرد همه‌ی بچه های دیگه رو دور خودم جمع می‌کردم و با هم بازی می‌کردیم.یه پا سردسته‌ی گروه خرابکارا بودم. مامانی اولش همش دنبالم می‌دوید اما بعد دید فایده‌ای نداره یه جا نشست و شروع کرد به دعا خوندن. یهو وقتی که در حال دویدن بودم یکی از خانومهای خادم حرم اومد به سمت مامانی ،مامانی تو دلش گفت وای خداجون ،الان می‌گه بچه‌تو یه جا نگه دار،اما خانومه اومد با لبخند به مامانی گفت خانوم جورابهای دخترتونو در بیارین که وقتی می‌دوه لیز نخوره و خدای نکرده بیفته! مامانی این شکلی شده بود:تعجب

 

حالا از خاطرات سفر که بگذریم یه خبر دیگه بدم که مامانی برای هفته‌ی آینده هم به یزد دعوت شده اما هنوز نمی‌دونه با وجود من رفتن براش راحته یا نه آخه اون یه کم مدتش طولانی‌تره!ولی اگه مجبور بشه اونجا رو هم با هم می‌ریم!

راستی اگه گفتین تازگی‌ها چیا یاد گرفتم؟ بگم؟ بگمممممممممم؟ باشه ‌‌می‌گم:

-بابایی بهم یاد داده که وقت سرفه و عطسه دستمو می‌گیرم جلوی دهنم. اونم دو دستی.بچه به این با ادبی کی دیده وای کی دیده؟(شعر از عمو پورنگ)

 - وقتی بهم می‌گن یه کاری بکنم بعد آخرش بهم می‌گن باشه، منم می‌گم باته!!!!

- وقتی برنامه کودک نگاه می‌کنم وبچه‌ها همه با هم می‌گن بعله، منم می‌گم بعععععععععده!!!!-هرکس هر حرفی بزنه منم عین طوطی با تمام حرکات اون شخص تقلیدش می‌کنم. توی همون سفر مشهد توی ماشین دوست مامانی داشت با موبایل صحبت می‌کرد . یه بار گفت آره ،آره!منم همون طوری سرمو تکون دادم و بلند گفتم آره آره!

 

-اسم کمک مربی هامونم دیگه صدا می‌زنم: به خانم آزاد میگم آداد و به لیلا هم می‌گم للا!

-صدای گنجشک و هاپو رو هم خوب تقلید می‌کنم فقط به جای جیک جیک می‌گم « دی دی » !

-علاقه‌ی وافری به چوب شور دارم مخصوصا اگه بزنمش توی خامه!

-رنگ درد(زرد )و سبز رو می‌گم.

-با کمک مامانی و بابایی و با ریختن عرق فراوان و نفس نفس زدن از پله‌ها بالا می‌رم. (فقط به خاطر حس استقلال طلبی)

-در زمینه‌ی حرکات موزون پیشرفت چشمگیری داشتم، مامانی نمی‌دونه دلیل این همه پیشرفت چیه!

-هر وقت کسی بهم خوردنی بده بلافاصله می‌گم ده ده (به فتح دال) که مخفف «دستت درد نکنه هست»!تا حالا هیچ کس اینجوری مخفف کرده؟

-وقتی یه چیزی می‌خوام و مامانی یا بابایی بهم نمی‌دن یا از چیزی ناراضی هستم با حالت غر زدن می‌گم:      « خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!»

این عکس رو هم مامانی در حالی که توی مهد داشتیم با امیرعلی خرابکاری و البته بعدش دعوا می‌کردیم ازم گرفته. البته یه فیلم هم گرفته که خیلی با مزه‌است  ولی حجمش زیاده !

 

اینجا هم مامان امیرعلی می‌خواد یه تیکه از یونولیتی رو که از لاک پشت کلاس کندم و می‌خوام بخورم ازم بگیره!

توی این عکس هم مسواک و ریش تراش دایی جونو برداشتمو می‌خوام ازشون استفاده کنم. لباسی هم که روی لباس خودم تنمه مامانی نمی‌دونه مال کیه و از کجا آوردمش!

 

این عکس هم مامانی خیلی دوستش داره چون خودش هم دقیقا توی همین نقطه از خونه‌ی مامان بزرگش یه عکس داره!قابل ذکره که اینجا یه جایی توی بوفه‌ی دیواریه!

 


 
comment نظرات()

 
باز هم سفر!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 

سلام سلام. من امروز 15 ماهه شدم. جالب نیست؟

ما باز هم مسافرت بودیم . خیلی هم بهم خوش گذشت. جاهای خیلی جالبی هم توی راه دیدم . مثلا از یه جایی رد شدیم که اسمش گردنه بود . یه دره بود وسط یه عالمه کوه که همه‌ی کوههاش سفیدِسفید بودند ، چون که اونجا پر برف بود. مامانی دلش می‌خواست اونجا پیاده شیم عکس بگیریم اما ترسید من سرما بخورم آخه تازه از خواب بیدار شده بودم.خلاصه از اونجا عکس نداریم ولی به جاش چند تا عکس دیگه براتون می‌ذارم.

راستی تازگیها چند تا کار جدید هم یاد گرفتم:

- یاد گرفتم که درگوشی صحبت کنم. (انقدر قشنگ این کارو می‌کنم انگار که یه عمر تو کار پچ پچ بودم.)

-دمپایی های قبلیم به پام کوچیک شدن ،برای همین دمپایی‌های مامانی یا بابام رو پام می‌کنم و راه می‌رم. البته دیگه دیروز مامانی برام یه جفت دمپایی خوشگل که خودم به خاطر جوجوی روش انتخابش کردم رو برام خرید.

-توی فروشگاهها مثل آدم بزرگها راه می‌رم و چیزهای دلخواهم رو برمی‌دارم و توی سبد خرید می‌ذارم!!!!!!!!!

-چند روز پیش یکی از این سس های یک نفره دست مامانی بود . ازش گرفتم و مثل کاری که آدم با نمکدون انجام میده رو باهاش انجام دادم تا غذام سس دار بشه!

-تازه از مسافرت برگشته بودیم و چمدون کنار دیوار اتاق بود. من رفتم روی چمدون و چراغ هال رو روشن کردم.

-چند وقته که دیگه با علاقه پای برنامه کودک میشینم و با آهنگ هاش دست می‌زنم و خودمو تکون می‌دم!

-وقتی می‌خوام به کسی بگم بیا ،با دست و سر تند و تند اشاره می‌کنم و همزمان می‌گم بدوبیا!

-دیگه قشنگ و کامل مفهوم آره و نه رو بلدم و ازش استفاده می‌کنم.

-وقتی یه کار بد انجام می‌دم و مامانی با اخم بهم می‌گه «هانیا!» خودم شروع می‌کنم به تکون دادن سرم و نچ نچ کردن!

 اینم 2 تا عکس که البته تا یکی دو روز دیگه چند تا دیگه اضافه میشه.آخه عکسهام روی لپ تاپ دایی جونه. باید مامانی ازش بگیره.

این عکس هنری که توسط بابایی گرفته شده، مربوط به چندماه پیشه که مشهد بودیم.

این عکس هم مربوط به چند روز پیشه(توی اتاق مامان مری جونم) که این روسری بهار جونو سرم کردم و مامانی کلی برام ذوق کرد!

 

 

 

تا بعد...................


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس