Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

همینجوری!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
 

سلام به همه . خوبین؟ من خوبم و به شدت مشغول شیطونی کردن.بعضی وقتها یه کارایی می‌کنم که مامانی هم خنده‌ش می‌گیره ،هم دوست داره از دستم کله‌ی خودشو به دیوار بکوبه! خیلی شیرین کاریای زیادی هم یاد گرفتم که البته مامانی چون خیلی کار داره وقت نمی‌کنه بیاد و همشو براتون تعریف کنه. اما چند تایی رو که یادش مونده براتون می‌گه:

-اول اینکه من دیگه نماز می‌خونم. وقتی صدای اذان میشنوم یا مامانی داره نماز می‌خونه می‌دوم میرم مهر میارم و می‌گم ابا ابر (یعنی الله اکبر) . بعدشم رکوع میرم ،چنان رکوع معنوی که کمتر کسی اینطوری رکوع می‌ره. توی رکوع چشمهامو می‌بندم و باز هم می‌گم ابا ابر، سجده هم که کلا می خوابم روی مهرم.

-دیگه اینکه هر چی مامانی و بابایی می‌گن رو سعی می‌کنم تکرار کنم. مثلا چند روز پیش مامانی داشت دایی جونو صدا می‌کرد می گفت «محمد» ، منم پشت سرش می‌گفتم «مُحمَ» ، بعدش چون اسم دایی جون محمد امین هست مامانی گفت محمد امین،‌منم گفتم:«مُحمین»!

-عاشق دستگاه بخور اتاقم هستم. یکی از کارهایی که مامانی رو عصبانی می‌کنه اینه که تا چشمش رو دور می‌بینم می‌رم سراغ دستگاه بخور و آبشو می‌ریزم روی زمین. تازه دیروز مامانی که از این کارم عصبانی شده بود منو از اتاق آورد بیرون و در اتاقو یه جوری بست که به زحمت باز می‌شد. بعدش رفت ایستاد به نماز خوندن . من یه کم(به اندازه‌ی عرض بدنم)در اتاق رو باز کردم و رفتم تو و دوباره مشغول خرابکاری شدم!

-تازگیها(مامانی نمی دونه از کجا) مصراع جدید ببعی می‌گه رو هم یاد گرفتم،به این ترتیب که می‌گن ببعی می‌گه:،من می‌گم :‌بععععع  ، می‌گن دمبه داری؟ من می‌گم : نعععععععععععع!

- دیگه بچه داریم هم تکمیل شده . یه عروسک دارم که شعر می‌خونه،اول دکمه‌شو می‌زنم که شروع کنه به شعر خوندن. بعدش در حالت ایستاده بغلش می‌کنم و خودمو اونو با هم تکون می‌دم تا لالا کنه. در این زمینه به عکس زیر هم توجه کنید:(این یه عروسک دیگه است)

 

 

-چند شب پیش که بابایی یادش رفته بود قطره‌ی آهنمو بده ،رفتم قطره رو برداشتم بردم دادم به بابایی و خودم خوابیدم جلوش که قطره رو بریزه توی دهنم!مامانی می‌گه این یعنی اینکه دارم عاقل می‌شم!

 -دیگه بیرون از خونه هم همش دلم می‌خواد خودم با پای خودم راه برم.همه هم باید هر جا که من دلم می‌خواد بیان . یعنی بزرگترا پشت سر من راه می‌رن نه من پشت سر اونا!(یه بار هم به خاطر اینکه توی فروشگاه فیلمبرداری بود و مامانی منو گرفته بود که زیر دست و پا نرم انقدر جیغ و داد راه انداختم که نگو. آخه دلم می‌خواست برم توی فیلمبرداری و از ابوالفضل پورعرب امضا بگیرم!)

 -چند روز پیش هم تلفنو برداشتم و شماره خونه‌ی بابابزرگ مامانی رو گرفتم که یهو مامانی دید یکی داره می‌گه الو ،زود اومد گوشی رو ازم گرفت و صحبت کرد. می‌بینی توروخدا؟ انگار من منشیش هستم.خوب اگه می‌خواستی صحبت کنی خودت زنگ می‌زدی!

چند تا عکس  هم همین جوری می‌ذارم:

 

توی رستوران در حال حمله به سالاد!

 

لازم به ذکره که توی رستوران صندلی مخصوص کودک برام آوردن ولی من گفتم که دیگه بزرگ شدم و می خوام کنار مامانی و گاهی روی میز بشینم!

تازه انقدر اونجا هم شیطونی کردم که ٢ تا بادکنک بهم دادن!

 

اینم حسن ختام:


 
comment نظرات()

 
 



كد ماوس