
سلام به همهی دوستای جیگر طلای خودم. خوبین؟ الان من دارم شر شر عرق میریزما، فکر نکنین راحته!! خودم میدونم خیلی زشته که تازه عکسهای عید رو آوردم اما چه کنیم که همهی عوامل که توضیح میدم دست به دست هم دادن که اینجوری بشه! اولیش اینه که از وقتی بابایی دوربین خفن خریده دیگه مامانی حوصلهش نمیگیره با دوربین قبلیه عکس بگیره، واسه همین عکسهام کمتر شدن! دوم اینکه چون عکسها تو دوربین بابا و طبعا توی لپ تاپ بابا هستن مامان تنبلیش میاد جمع و جورشون کنه! سوم اینکه مامانی توی اداره خیلی خسته میشه چون کارش زیاد شده و توی خونه هم تا میشینه پای کامپیوتر من یا هوس بازی میکنم (که دیگه تا جایی پیش رفتم که خودم حتی بازی هم دانلود کردم!) یا دیدن کارتون اون هم البته و صد البته با لپ تاپ مامانی! چهارم هم سستی و تنبلی بهاره دیگه!!
خلاصه خودتون به بزرگی خودتون ببخشید!
اول از همه از مسابقه بگم که با لطف شما دوستان فعلا بین 201 شرکت کننده نفر 15 ام هستم! هرچند که این جز, برندهها حساب نمیشه ولی برای من خیلی هم خوشحال کنندهس. مرسی از همهتون که زحمت کشیدین و رای دادین. خیلی دوستتون دارم. البته رای گیری تا روز 15 اردیبهشت ادامه داره. اگر میخواین نتایج رو ببینین میتونین به این صفحه مراجعه کنین:
خوب بالاخره میریم سر عکسهای عید. توی تعطیلات به هرکس که خوش نگذشته باشه به من یکی خیلی خوش گذشت، چون هر جا میرفتم گل سرسبد بودم و همه نازم رو میکشیدن و البته به خاطر حضور بچههای هم سن و سال(یه کم بزرگتر) کلی آتیش سوزوندم. این عکسها رو بعد از مراسم 13 به در با معین جون گرفتم:
این هم روز 13 به در هست که دارم لپ تاپ به بغل با مامانی کوه نوردی میکنم(البته بیشتر تپه بود) :
اینم یه بز که توی یه گله گوسفند بود و برای ما ژست گرفت:
راستی بهار جونم که امروز تولدش هست به خاطر اینکه ما هم توی جشنش باشیم توی عید جشن تولد گرفت، لازم به ذکره که بنده توی همهی عکسهای تولدش حضور فعال دارم و برای رضای خدا یه عکس هم بدون من گرفته نشده! تازه توی این عکس پایین هم مشخصه که اصلا دلم نمیخواد کسی جای منو برای بهار بگیره! اصلا نذاشتم دوستش کنارش بشینه! بهار عزیزم تولدت مبارک!
این هم از من و پارسا جون:
مامانی یه عکس از بچگیاش داره دقیقا همینجوری خوابیده( به حالت دستهام توجه کنین):
راستی یه روز که از مهد کودک برمیگشتیم مامانی منو برد یه جایی که کلی گوسفند اونجا بودن و من از ذوق گوسفندا همش بالا پایین میپریدم. مامانی کلا از حیوونا میترسه ولی به خاطر من کلی اومد نزدیکشون تا من باهاشون بازی کنم و حسابی هم خوش گذشت. عکسهاشو بعدا میذارم هرچند خیلی کیفیت ندارن!
مامان مری عزیزم روزت مبارک!!!دوستت دارم یه عالمه!
نظرات() سلام به همه، خوبین؟ منم خوبم ، مامانم هم خوبه ولی به شدت گرفتاره، فقط اومدیم از همه تون تقاضای کمک کنیم که بتونم توی مسابقه ای که آتلیه عکاسی که رفته بودم برگزار کرده، رای بیارم! پس لطفا، خواهش میکنم ، اگه منو دوست دارین به این آدرس برید و به عکس من رای بدید! ضمنا اسمها به ترتیب الفبا هست و اسم و عکس من تقریبا پایین صفحه هست.
http://soha.torgheh.ir/festival/festivalPage.php?festival=1
طریقه ی رای گیری هم جزء عنوان های بالای صفحه هست. مرسی از همه تون به خاطر لطفتون. من زود با پست جدید و عکسهای عید برمی گردم.

نظرات() سلام دوستای عزیزم. خوبین؟ کاراتونو کردین؟ امروز نمیخوام زیاد وقتتونو بگیرم، فقط از اونجایی که قراره برم مسافرت و روز عید نیستم گفتم زودتر بیام و تبریک سال جدید رو بگم! البته چند تا از حرفهای جدیدم رو هم میخوام براتون بگم.
-اول برای اینکه یادم بمونه اینجا مینویسم که توی مهد مراسم 4شنبه سوری داشتیم و من برای اولین بار از روی آتیش پریدم و خاطرهی بسیار خوبی برام از اون روز ثبت شده، ولی متاسفانه عکس نداریم، چون مامانها اجازه نداشتن بیان.دست خالههای مهد درد نکنه که زحمت کشیدن.
-چند روز پیش مامانی همین جوری یهویی ازم پرسید هانیا دوست داری چه کاره بشی؟ منم گفتم"میخوام فرشته بشم! "جالبه که انقدر توی این تصمیمم جدی هستم که چند وقت بعدش هم که بابا ازم اون سوالو پرسید یادم نرفته بود و کاملا مصمم همون جواب رو دادم.
-دیشب توی تی وی( به تلویزیون میگم تیوی) داشت تبلیغ فیلم ورود آقایون ممنوع رو نشون میداد، فوری به مامان گفتم مامان یادته این فیلم رو با هم رفتیم سینما دیدیم؟ مامان و بابا شاخ درآوردن، چون اون روز توی سینما اگه یادتون باشه من حوصلهم سر رفته بود و همش داشتم برای خودم بازی میکردم.
-چند روز پیشا هم تی وی داشت یه سریال که مامانی گفت حدودا مال 10 سال پیشه رو نشون میداد که آقای بیژن بنفشهخواه توش بازی میکرد، من در حالی که داشتم میدویدم به سمت دستشویی یه لحظه چشمم به تیوی افتاد، گفتم مامااااااااان ، این آقاهه، مامان گفت کدوم آقاهه؟، گفتم این همونه که توی فیلم شبا با اون 2 تا گندهها هست! (حالا این فیلم شبا رو که اسمشم نمیدونیم کلا یه بار دیدما، اما حافظه تصویریم ظاهرا خوبه،ضمنا من از روی بی ادبی نگفتم گنده،اما نمی دونم چرا از روز اول به آدمای تپل می گم گنده و این کلمه برام جا افتاده!)
-چند وقته هوس داداش کردم، به مامانی گفتم مامان من دوست دارم یه داداش داشته باشم، مامانی گفت یعنی یه داداش کوچولو؟ گفتم نههههههههه! داداش بزرگ مثل معین، مامانی گفت خوب میخوای معین داداشت باشه؟ گفتم نهههههه، اونو که کردیم شوهرم! مامانی غش کرد از خنده، منم که خجالت کشیده بودم گفتم خوب مامان مَری گفته معین شوهرم باشه!!!
-داشتم عکسهای عروسی مامان رو می دیدم، با کلی ذوق گفتم مامانی خیلی خوشگل بودی عروس بودی! مامانی گفت مرسی عزیزم!منم گفتم ایشالا منم عروس بشم !(قبلا مامانی یه بار بهم گفته بود ایشالا عروس بشی و من به مذاقم خوش اومده بود)
خوب دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد، ایشالا که سال خوبی منتظرتون باشه با کلی خبرهای عااااااااااااااااالی و همهتون هم سالم باشید! اینم یه عکس از هفت سین کاردستی من و مامان:

وقتی دیدم مامانی از هفت سین عکس گرفت با اخم و طلبکارانه گفتم :"چرا همش از هفت سین عکس میگیری؟ فک کردی من مهم نیستم؟"


پی نوشت: راستی دوستای مهربونم به زودی،حدود 2 هفته دیگه، یه پست میذارم دربارهی یه مسابقه، به یاری و رای همهتون نیازمندیم. توی پست بعدی مفصل میگم! قول بدید بهم سر میزنید و رای میدین! مرسی! روی ماه همهتون رو از روی همین مانیتور میبوسم!
نظرات()