
سلام عزیزای من! خوبین؟ امروز عکسهای سفر مشهد رو براتون آوردم که 22 آذر رفتیم و 25 آذر هم برگشتیم! جای شما خالی بود ولی ما به یاد همهتون بودیم!
توی فرودگاه به خاطر تاخیر حوصلهم سر رفته بود و داشتم با گوشی بابا پیانو میزدم
توی اتاق هتل
توی لابی هتل با دیانا جون که به خاطرش مامان و بابا رو دیوونه کرده بودم(هر جا میرفتیم میگفتم دوستم هم میاد؟)
اینم ژست مخصوص خودم
شاندیز
خسته از خریدهای مامان، لازم به ذکره توی ماشینی که برام گرفته بودن ایستادم که قدم بلند شده
یه بار که توی لابی ازم عکس گرفتن، خوشم اومد و دیگه هر بار قبل از بیرون رفتن باید ازم عکس میگرفتن
توی رستوران(سر هر نوشیدنی باید با مامانی "به سلامتی" یا همون حرکت "cheers" رو انجام میدادم!)
من و حرم امام رضا(ع)(با این چادر پوشیدنم مامانی رو خفه کرده بودم)
این عکسها هم توی حرم هستن که بعد به درخواست دوستان اضافه کردیم، ببخشید که کیفیتشون بالا نیست
در حال ذکر بعد از نماز

اینم نتیجهی یک روز کامل شیطنت

این مبلها رو یادتونه؟ یه عکس دیگه هم اینجا دارم که مال 2 سال پیشه فکر کنم(پیداش کردیم و اضافهش کردیم،حالا 2 سال بزرگتر شدم)

خودمونیما!تازه شبیه دخترا شدم!!
این هم پایان آروم سفر
اینم عکس شب یلدا که چون شام با داییها رفتیم بیرون وقتی برگشتیم مامان از خستگی خوابش برد و این میز، کارِ بابامه! مامان خیلی برنامه داشت که به علت خستگی نشد انجام بده، البته بابا وقتی اینارو چید مامان رو بیدار کردیم و مامانی هم کلی هندونه خورد و عکس گرفتیم و بعدش هم که من خوابم برد!

راستی تازگیها توی مهد کلاس قرآن داریم که چند تا حدیث یاد گرفتم که اصرار دارم اینا حدیث نیست و قرآنه، همشون هم تصویری هستن و وقتی پشت تلفن میخوام برای کسی بخونم گوشی رو میدم دست مامانی بذاره رو اسپیکر تا دستهام آزاد باشن!! حدیثهام ایناست:
السلام سبقون حسنه، معاذ الله( سریع هم معنیشو میگم: شیطان دور شو)، کلوا و اشربو و لا تسرفوا ( معنیشم میگم: وقتی یه شامی میخوریم، این ور و اون ور نریزیم، اسراف نشه!)
شعرم که دیگه خیلی زیاد بلدم! تازه این شعرم انقدر قشنگ میخونم که همه فشارم میدن: امشب صدای تیشه از بیستون نیومد، گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
یه چیزی هم مامانی میخواد بنویسه که یادش بمونه: مامانی که دستش درد میکرد رفتیم دکتر و خلاصه از دستش عکس گرفت و توی اتاق دکتر منتظر بودیم که دکتر بیاد و نظرش رو بگه، بابا بهم گفت:"هانیا جون ، دعا کن دست مامان طوریش نباشه" منم گفتم باشه و دستامو گذاشتم روی هم و با یه حالت حزن انگیز به یه گوشهای زل زدم و حتی قطراتی اشک توی چشمام جمع شد، مامان و بابا هم از این حالت عرفانی من تحت تاثیر قرار گرفته بودن و گریهشون گرفته بود که بابا گفت :"هانیا دعا کردی؟" گفتم :آره، گفت:"چی گفتی؟" منم خیلی مظلومانه جواب دادم:"گفتم یه توپ گردِ گِلگِلی میخوام!!" بعد یهو مامان و بابا از خنده منفجر شدن! البته اینو رو حساب بی احساس بودنم نذارینا، شب قبلش که مامانی دستش درد میکرد واقعا براش گریه کردم، اما خوب چیکار کنم، در اون لحظهی روحانی توپ بیشتر برام مهم بود!
یه خبر دیگه هم اینکه دوباره توی مهد رفتم یه کلاس بالاتر و وارد جمع 3-4 سالهها شدم! خوب اینو به خودم تبریک میگم، مخصوصا که هم مدیر و هم مربیم خیلی ازم راضیتر از قبل هستن، تازه مامانم همش میگه قربونت برم که انقدر خانوم شدی!
راستی اخیرا توی خونه یا با اسکیت راه میرم یا توی کامیونم (بس که تنبلم)
نظرات() سلام دوستای عزیزو از گل بهترم!!! از هممممممممممممممه تون به خاطر تبریکهاتون، چه اینجا، چه تلفنی، چه پیامکى و چه حضوری ممنونم! همهتون رو خیلی خیلی زیاد دوست دارم. بالاخره مامان امروز فرصت پیدا کرد تا عکسهای جشن تولدهامو براتون بذاره! البته امسال به خاطر یه موضوعی که پیش اومده بود، جشنمون که روز 26 آبان برگزار شد خیلی مختصر و خونوادگی بود، و درست یک هفته بعدش هم مامانی یه مهمونی کوچولو توی خونهی خودمون برای دوستای خودش که دوست داشتن بهم تبریک بگن گرفت. اینم از عکسها:(چون تعدادش خیلی زیاده میذاریم توی ادامه مطلب، بفرمایید)
نظرات() "عشقم، امیدم، زندگی من،هانیای من، تولدت مبارک!!!عاشقانه تا ابد دوستت دارم زیباترینم"
پی نوشت 1: به زودی یک پست با عکسهای تولد در این مکان نصب میشود.
پی نوشت 2: به علت مشغله نمیتونم مفصلتر بنویسم، این پست رو فقط به خاطر ساعت زیبای تولد هانیا و خاطرهی قشنگ و غافلگیرکنندهی 3 سال پیش،ارسال میکنم.
پی نوشت 3:احتمالا توی این ماه بازدید این صفحه به 10000 میرسه، دوست دارم بدونم کی نفر 10 هزارم میشه، جالبه، نه؟
نظرات()