Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers


هانیای من

هانیای عزیز من ساعت 10:30 صبح جمعه 1/9/87 در بیمارستان آتیه به دنیا اومد.اینجا سعی می‌کنم خاطراتش رو ثبت کنم تا در آینده بتونه با خوندن این صفحه بیشتر در باره‌ی این روزها بدونه!به امید روزی که خودش نوشتن خاطراتش رو ادامه بده!

خواب من
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۳
 

سلام دوست های خوبم می خوام براتون خوابم رو تعریف کنم دیشب خواب دیدم که توی کلاس مدرسه بودم وقتی خانم معلم درس فارسی را تموم کرد گفت : بچه ها حالا نوبت ادبیات است بعد یک آقا اومد که مربی ادبیات است من از او اجازه گرفتم که بروم از توی ماشین مدادم را بردارم و سوگل سوییچ ماشین رابرداشته بود و مادرش آمد دنبال او سوییچ را داد و وقت ادبیات تموم شد ومن از آقای معلم پرسیدم که می شود که به من بگویید که برای کلاس دوم چه باید بنویسیم ورفت من از دوستم خواهش کردم که به من کمک کند و اوقبول کرد.حالا من موندم ماشین ها کجا هستند خوب این معلوم است که اون ها کجا هستند کنار کلاس یک راهرو درست شده است که ماشین ها اون جا هستند که همه ی ماشین پرایدو 206 بودند.😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂


 
comment نظرات()

 
اولین پست هانیا که خودش می نویسد
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱٦
 

سلام من امسال کلاس اول هستم. من دیگه خودم وبلاگ می نویسم.


 
comment نظرات()

 
برای ثبت در تاریخ(پست صدم)
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢
 

سلام به هرکسی که هنوز اینجا سر میزنه و انقدر باوفاست که با وجود نبودن ما به یادمون بوده و سر زده. راستش رو بخواین خودمون هم نمیدونیم چرا اینقدر بیخیال وبلاگ شدیم. تا روز 29 دی ماه که مامانی درگیر پایان نامه ش بود ولی از اون روز که دفاع کرد همش گوشه ی ذهنش بوده که بیاد و از خاطراتم بنویسه ولی یه جورایی پشتش باد خورده و حوصله نمیکرد. شاید هم به دلیل گسترش ارتباطات (وایبر و واتس اپ و .. ) باشه که خیلی فعال نیستیم. الانم اومدیم تا یه سری از اتفاقاتی رو که برای من مهم هست و ممکنه بعدا تاریخش یادمون بره بنویسیم و ایشالا بعدا با جزییات بیشتر میایم و تعریف می کنیم.

- اول اینکه بنده درست شش روز بعد از تولدم حس کردم دندونم شل شده و به مامانی گفتم، مامانی هم کلی ذوق کرد و خلاصه همش منتظر بودیم که دندونم بیفته اما این دندون تنبل ما خیال کنده شدن نداشت و حسابی تو دهن ما جا خوش کرده بود، یک بار مامانی اتفاقی متوجه شد که دندون جدیدی هم از پشت این دندون سردرآورده، این بود که با یکی از اقوام که دندونپزشکن مشورت کردن و ایشون گفتن که اگر تا یک ماه دندون نیفتاد به پزشک مراجعه کنین. در نهایت ما رفتیم پیش یه خانوم دکتر مهربون و دندون سمج رو از جاش در آوردیم و دندون جدید توی دهنمون خودنمایی کرد. بلافاصله بعد از اون هم دندون بغلی شل شد و یه شب که شام بیرون بودیم یهویی افتاد تو دهنم. الانم که دندون بالاییم افتاده و من یک عدد هانیا خانم بی دندون هستم.

-روز تولدم چون توی ماه صفر بود و جشن گرفتن از نظر مامانی کار درستی نبود مامان و بابا من رو بردن دنیای بازی(به قول خودم بولینگ عبداللهی) و کلی بهم خوش گذشت، بیشتر وسیله هارو مامانی رو مجبور می کردم باهام سوار بشه، تا اینکه بالاخره یکی از وسایل حال مامانی رو خراب کرد و من بودم که غش غش به حال بد مامان و سرگیجه ش می خندیدم، دیگه وسایل بعدی رو مامانی باهام سوار نشد و به جاش بابایی همراهیم می کرد که از ترسیدن بابایی توی وسایل هیجانی هم کلی خندیدم.

- بعد از تموم شدن ماه صفر (قرار بود اولین دوشنبه بعد از ماه صفر باشه که مهد برای تولد رزرو بود) قرار بود مهد به مامانی خبر بدن که چه روزی خالیه ولی یادشون رفته بود و یهو یه روز ساعت 7.5 صبح زنگ زدن به مامانی که امروز تولد هانیاس یادتون که هست ؟ مامانی یهویی شوکه شد و گفت چرا زودتر نگفتین ولی از اونجایی که من سه هفته بود منتظر بودم فرصت رو از دست نداد و سریع برگشت خونه برام لباس برداشت و سریع رفت از قنادی 2 تا کیک خوشگل گرفت و دوربین و وسایل رو با خودش آورد مهد و جشنم به خوبی برگزار شد و خیلی بهم خوش گذشت مثل همیشه.

-الان چند ماهیه (کلا از اول پیش دبستانی) که هر حرفی رو بهمون یاد میدن من هرجا روی تابلویی یا کتابی ببینم سریع به مامانی نشون میدم و الان دیگه رسما کلی از کلمات رو بلدم بخونم و بنویسم، مثلا صبحها جلوی محل کار مامانی یا بابایی تابلوی سازمانشون رو می خونم . مامانی کلی از باسواد شدنم ذوق میکنه و منو بوس میکنه. تازه برای عید هم یه کارت تبریک با خط خودم به مربی مون دادم که روش نوشتم "خاله هستی جون، سال نو مبارک"

-چند وقت پیش مدیر مهد مامانی رو صدا زد و گفت که من وقتی هانیا رو می بینم لذت میبرم، توی کلاسشون که شاگرد اوله، توی زبان هم که اول هست و با بچه های کلاس سوم توی یک سطح میخونه، توی کلاس باله هم که هر حرکتی مربیشون می ره سریع یاد میگیره و همون لحظه اجرا می کنه، توروخدا یه مدرسه ی خوب پیدا کنین که این بچه استعدادش حروم نشه.(لازم نیست بگم مامانی از ذوق زدگی در چه حالی بود و کجاها سیر میکرد، البته هنوزم فکری برای مدرسه م نکرده و ترجیح میده نزدیک محل کارش باشم تا اینکه مدرسه خیلی اسم و رسم دار ولی دوری باشم)

-توی کلاس باله مون هم سطح بندی شدیم و ماهایی که حرکات رو سریع یاد می گیریم مربی مون توی وقت اضافه انواع دیگه ی حرکات موزون رو هم بهمون یاد میده، به همین دلیل من کل روزهای عید رو در حال هنرنمایی هایی در زمینه باله، ترکی، هندی، هیپ هاپ، باباکرم و ... برای خانواده بودم ،‌ تازه توی عروسی خاله محیا(خواهر خاله مریم) انقدر قشنگ رقصیدم که همه می پرسیدن این مهدتون مارو هم برای آموزش قبول می کنه یا نه؟ 

-برای جشن عیدمون قرار بود که من سوره ی ناس رو به انگلیسی بخونم که متنش رو به مامانی دادن که برام بخونه و من حفظ کنم، که بعد از اینکه مامانی 7-8 بار خوند و من تکرار کردم حفظ شدم و عالی و با لهجه ی دقیق اجراش کردم. ضمنا فارسی و عربیش رو هم که دوستام باید حفظ می کردن منم حفظ شده بودم.

-روزهای قبل از عید بابایی خیلی سرش شلوغ بود و من و مامانی بیشتر اوقات تنها بودیم و کارهامون رو انجام میدادیم، توی کارها واقعا کمک بزرگی برای مامانی محسوب میشدم و اگر نبودم خیلی از کارها انجام نمیشد.

توی ادامه مطلب چند تا عکس موبایلی می ذارم که پستمون خیلی خشک و خالی نباشه.

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات()

 
 



كد ماوس