Lilypie Second Birthday tickers


هانیای من

جشن نوروز+سفر یزد
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
 

سلام . امروز با یه پست طولانی اومدم. آخه کلی اتفاق توی این چند روزی که نبودم افتاده. اولیش که جشن نوروز بود که توی مهد کودک برامون گرفتن . چیز زیادی تعریف نمی‌کنم و فقط چند تا عکس براتون می‌ذارم. فقط یه چیزی براتون بگم که آخر جشن بهمون تخم مرغ رنگ شده دادن. منم به زور از دست مامانی گرفتمش . وقتی داشتیم با مامانی میومدیم خونه،من که صندلیم پشت سر صندلی مامانی هست و وقتی مامانی در حال رانندگیه هر کاری دلم می‌خواد می‌کنم،ساکت بودم که یهو مامان شک کرد. وقتی برگشت و منو دید یهو جیغ زد. آخه من داشتم تخم مرغ رنگیمو می‌خوردم. اونم با پوست!نیشخنداین هم عکسهای جشن که کلی هم ذوق کرده بودمو یه بار تاج سیب گذاشتم ،یه بار سبزه و یه بار هم تنگ ماهی:

 

 

 

روز 5 شنبه هم با مامانی به سمت یزد(به قول خودم سزد) حرکت کردیم.گفته بودم شاید بریم. بالاخره مامانی دل رو به دریا زد و قبول کرد و چه کار خوبی هم کرد. چون کلی بهمون خوش گذشت. توی فرودگاه بچه‌های تیم استیل آذین رو دیدم که داشتن می‌رفتن تبریز.حمید استیلی و نیکبخت و کعبی رو مامانی می‌شناخت.مهدوی کیا هم نیومده بود.خلاصه سوار هواپیما شدیم و رفتیم. هتلی که رفتیم یه هتل سنتی باحال بود که من در بدو ورود رفتم سراغ حوض آبش:

 

دیگه هر وقت می‌خواستیم از توی حیاط‌های هتل رد بشیم مامانی و دوستش باید دو نفری منو می‌گرفتن تا نرم کنار حوض و خودمو خیس نکنم.

از کلی از جاهای تاریخی بازدید کردیم مثل: دخمه‌ی زرتشتیان،باغ دولت آباد،آتشکده(اونجا یاد گرفتم بگم آتی یعنی همون آتیش)، خانه لاری‌ها،زندان اسکندر،کارگاه ترمه بافی،مسجد جامع و کلی جای دیگه که الان یادم نیست:

 

یه بار هم رفتیم زورخانه و ورزش باستانی دیدیم.تازه من اونجا کلی جوگیر شدم و ورزش هم کردم.

 

 

یه شب هم رفتیم کویر برای رصد ستاره‌ها،اما من خواب بودم و مامانی ترسید که سرما بخورم به خاطر همین زود برگشت توی ماشین.

بهتر از همه‌ی جاهایی که رفتیم کویر بود که برای شترسواری رفتیم. اونجا اولش یه کم توی شنهای نرم صحرانوردی کردیم و من کلی با شنها بازی کردم. انقدر خوشم اومده بود که مامانی دلش می‌خواست از اون شنها برای استخرم بیاره که توی خونه هم بازی کنم اما نمی‌تونست.

 

بعدش هم شتر سواری کردیم که من بین خاله سولماز(دوست مامانی)و مامانی نشسته بودم و کلی از هیجان جیغ زدم و خندیدم.خیلی خوب بود. راستی یه بچه شتر هم بود که 8 روز بود به دنیا اومده بود.وقتی مامانش ازش دور می‌شد گریه می‌کرد،درست مثل آدما!ایناهاش:

 

تازه موتورهم سوار شدیم . اونم خیلی باحال بود. البته وقت روندنش مامانی هم پیشم نشست.

 

 

اینم بگم که مامانی به خاطر شغلش کلی دوستهای بین المللی داره که من این چند روز با همشون دوست شدم. تازه با بچه هاشون هم دوست شدم.همین طور با لیدرها.یکی از لیدرها اسممو گذاشته بود خوش خنده!:

اینم یه عکس بی ربط !در حال شیطنت!به تل موهام دقت کنید،من اینجوری تل می‌زنم!

راستی!!!!!!!!!!!من ٨ دندونه شدم!

پی نوشت: احتمالا به عکسها اضافه می‌شه.


 
comment نظرات ()

 
نمایشگاه سرگرمی‌های کودک و نوجوان
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
 

سلام . خوبین؟ منم خوبم. امروز فقط براتون عکس دارم.البته یه خبر هم هست و اونم اینه که من دیگه اسممو بلدم بگم.

وقتی کسی ازم بپرسه اسمت چیه؟ می‌گم:«هانّی» اینم البته خودم یه بار که مامانی گفت «هانیا» تکرار کردم. بعدشم یاد گرفتم که وقتی می‌گن اسمت چیه ،اسممو بگم. دوست مامانی می‌گه خودت می‌دونی عسلی که فقط می‌گی هانی !

 راستی جمعه ما رفته بودیم نمایشگاه سرگرمی‌های کودک و نوجوان. این چند تا عکس رو هم اونجا گرفتم که شما ببینین!

توی این عکس هرچی مامانی صدام کرد فایده نداشت. من بدجوری تو بحر نی‌نی بودم!

این دست و سر باباییه که پایین سرسره منتظر منه!

در حال پایین آمدن از سرسره!خیلی باحال بود!

مامانی چون خیلی خوابیدن منو دوست داره وقتی خوابم فرت و فرت ازم عکس می‌گیره!اینجا توی مشهد، توی هتله ،بعد از حرم که حسابی خسته بودم!


 
comment نظرات ()

 
همایش
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
 

سلام . خوبین دوستان؟ من خوبم. چه خبر؟  چی؟  خبرا پیش ماست؟  خوب بله ،البته که ما خیلی خبر داریم. اما اگه بگم دیگه حتما برام یه اسمی تو مایه‌های مارکوپولو یا مسافر کوچولو پیدا می‌کنین.چرا؟   آخه بازم من رفته بودم سفر. کجا؟  مشهد!   کی؟ از ۵ شنبه تا صبح زود شنبه!    چرا؟ برای همایشی که مامانی دعوت شده بود. آخه مامانی که بدون من جایی نمی‌ره. برای همینم به دعوت کننده‌ها گفت من به شرطی میام که با دخترم بیام. اونها هم گفتن دختر گلتون رو هم بیارین. منم رفتم اونجا و حسابی خوش گذروندم. چه توی همایش،چه توی هتل و بیشتر از همه جا توی حرم امام رضا(ع)! 

طفلکی مامانی روز همایش از ترس اینکه من آبروریزی راه بندازم توی ردیف اول پیش دوستاش ننشست . به جاش اومد ردیف دوم که شیطونی‌های من پیدا نباشه، غافل از اینکه من  یه جا بند نمی‌شم. اولش از ردیف اومدم بیرون و از پایین سالن می‌رفتم بالا،از بالا میومدم پایین! و این روند ادامه داشت. چند تایی هم نی‌نی پیدا کرده بودم که وسطهای سالن بودن و گاهی به اونها هم سر می‌زدم. یه کم که گذشت یکی از دوستای مامانی منو برد ردیف اول روی پاش نشوند که موسیقی زنده رو خوب ببینم. منم مثل یه خانم با شخصیت تا آخر موسیقی رو خوب گوش دادم و دیدم. بعد که تموم شد و براشون دست زدم از روی پای دوست مامانی اومدم پایین و شروع کردم به رصد کردن آدم های ردیف اول!گاهی هم بسته‌های پذیرایی‌شونو بررسی می‌کردم. آخر همایش هم رفتم روی سِن و مامانی که دوربینو توی هتل جا گذاشته بود این عکسو با گوشیش ازم گرفت:

 

 از حرم هم که نگو و نپرس.  شب اول که رفتیم انقدر خانوما بوسم کردن و بهم خوراکی دادن که می‌تونستم باهاش مغازه باز کنم.تازه کلی هم با امام رضا حرف زدم (با صدای بلند و رو به ضریح). شب دوم هم که رفتیم توی طبقه زیرین حرم که خلوت تره ،به قدری بازی کردم که شبش بیهوش شدم از خستگی. اونجا با اینکه کوچیکترین بچه‌ای بودم که بازی می‌کرد همه‌ی بچه های دیگه رو دور خودم جمع می‌کردم و با هم بازی می‌کردیم.یه پا سردسته‌ی گروه خرابکارا بودم. مامانی اولش همش دنبالم می‌دوید اما بعد دید فایده‌ای نداره یه جا نشست و شروع کرد به دعا خوندن. یهو وقتی که در حال دویدن بودم یکی از خانومهای خادم حرم اومد به سمت مامانی ،مامانی تو دلش گفت وای خداجون ،الان می‌گه بچه‌تو یه جا نگه دار،اما خانومه اومد با لبخند به مامانی گفت خانوم جورابهای دخترتونو در بیارین که وقتی می‌دوه لیز نخوره و خدای نکرده بیفته! مامانی این شکلی شده بود:تعجب

 

حالا از خاطرات سفر که بگذریم یه خبر دیگه بدم که مامانی برای هفته‌ی آینده هم به یزد دعوت شده اما هنوز نمی‌دونه با وجود من رفتن براش راحته یا نه آخه اون یه کم مدتش طولانی‌تره!ولی اگه مجبور بشه اونجا رو هم با هم می‌ریم!

راستی اگه گفتین تازگی‌ها چیا یاد گرفتم؟ بگم؟ بگمممممممممم؟ باشه ‌‌می‌گم:

-بابایی بهم یاد داده که وقت سرفه و عطسه دستمو می‌گیرم جلوی دهنم. اونم دو دستی.بچه به این با ادبی کی دیده وای کی دیده؟(شعر از عمو پورنگ)

 - وقتی بهم می‌گن یه کاری بکنم بعد آخرش بهم می‌گن باشه، منم می‌گم باته!!!!

- وقتی برنامه کودک نگاه می‌کنم وبچه‌ها همه با هم می‌گن بعله، منم می‌گم بعععععععععده!!!!-هرکس هر حرفی بزنه منم عین طوطی با تمام حرکات اون شخص تقلیدش می‌کنم. توی همون سفر مشهد توی ماشین دوست مامانی داشت با موبایل صحبت می‌کرد . یه بار گفت آره ،آره!منم همون طوری سرمو تکون دادم و بلند گفتم آره آره!

 

-اسم کمک مربی هامونم دیگه صدا می‌زنم: به خانم آزاد میگم آداد و به لیلا هم می‌گم للا!

-صدای گنجشک و هاپو رو هم خوب تقلید می‌کنم فقط به جای جیک جیک می‌گم « دی دی » !

-علاقه‌ی وافری به چوب شور دارم مخصوصا اگه بزنمش توی خامه!

-رنگ درد(زرد )و سبز رو می‌گم.

-با کمک مامانی و بابایی و با ریختن عرق فراوان و نفس نفس زدن از پله‌ها بالا می‌رم. (فقط به خاطر حس استقلال طلبی)

-در زمینه‌ی حرکات موزون پیشرفت چشمگیری داشتم، مامانی نمی‌دونه دلیل این همه پیشرفت چیه!

-هر وقت کسی بهم خوردنی بده بلافاصله می‌گم ده ده (به فتح دال) که مخفف «دستت درد نکنه هست»!تا حالا هیچ کس اینجوری مخفف کرده؟

-وقتی یه چیزی می‌خوام و مامانی یا بابایی بهم نمی‌دن یا از چیزی ناراضی هستم با حالت غر زدن می‌گم:      « خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!»

این عکس رو هم مامانی در حالی که توی مهد داشتیم با امیرعلی خرابکاری و البته بعدش دعوا می‌کردیم ازم گرفته. البته یه فیلم هم گرفته که خیلی با مزه‌است  ولی حجمش زیاده !

 

اینجا هم مامان امیرعلی می‌خواد یه تیکه از یونولیتی رو که از لاک پشت کلاس کندم و می‌خوام بخورم ازم بگیره!

توی این عکس هم مسواک و ریش تراش دایی جونو برداشتمو می‌خوام ازشون استفاده کنم. لباسی هم که روی لباس خودم تنمه مامانی نمی‌دونه مال کیه و از کجا آوردمش!

 

این عکس هم مامانی خیلی دوستش داره چون خودش هم دقیقا توی همین نقطه از خونه‌ی مامان بزرگش یه عکس داره!قابل ذکره که اینجا یه جایی توی بوفه‌ی دیواریه!

 


 
comment نظرات ()

 
باز هم سفر!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 

سلام سلام. من امروز 15 ماهه شدم. جالب نیست؟

ما باز هم مسافرت بودیم . خیلی هم بهم خوش گذشت. جاهای خیلی جالبی هم توی راه دیدم . مثلا از یه جایی رد شدیم که اسمش گردنه بود . یه دره بود وسط یه عالمه کوه که همه‌ی کوههاش سفیدِسفید بودند ، چون که اونجا پر برف بود. مامانی دلش می‌خواست اونجا پیاده شیم عکس بگیریم اما ترسید من سرما بخورم آخه تازه از خواب بیدار شده بودم.خلاصه از اونجا عکس نداریم ولی به جاش چند تا عکس دیگه براتون می‌ذارم.

راستی تازگیها چند تا کار جدید هم یاد گرفتم:

- یاد گرفتم که درگوشی صحبت کنم. (انقدر قشنگ این کارو می‌کنم انگار که یه عمر تو کار پچ پچ بودم.)

-دمپایی های قبلیم به پام کوچیک شدن ،برای همین دمپایی‌های مامانی یا بابام رو پام می‌کنم و راه می‌رم. البته دیگه دیروز مامانی برام یه جفت دمپایی خوشگل که خودم به خاطر جوجوی روش انتخابش کردم رو برام خرید.

-توی فروشگاهها مثل آدم بزرگها راه می‌رم و چیزهای دلخواهم رو برمی‌دارم و توی سبد خرید می‌ذارم!!!!!!!!!

-چند روز پیش یکی از این سس های یک نفره دست مامانی بود . ازش گرفتم و مثل کاری که آدم با نمکدون انجام میده رو باهاش انجام دادم تا غذام سس دار بشه!

-تازه از مسافرت برگشته بودیم و چمدون کنار دیوار اتاق بود. من رفتم روی چمدون و چراغ هال رو روشن کردم.

-چند وقته که دیگه با علاقه پای برنامه کودک میشینم و با آهنگ هاش دست می‌زنم و خودمو تکون می‌دم!

-وقتی می‌خوام به کسی بگم بیا ،با دست و سر تند و تند اشاره می‌کنم و همزمان می‌گم بدوبیا!

-دیگه قشنگ و کامل مفهوم آره و نه رو بلدم و ازش استفاده می‌کنم.

-وقتی یه کار بد انجام می‌دم و مامانی با اخم بهم می‌گه «هانیا!» خودم شروع می‌کنم به تکون دادن سرم و نچ نچ کردن!

 اینم 2 تا عکس که البته تا یکی دو روز دیگه چند تا دیگه اضافه میشه.آخه عکسهام روی لپ تاپ دایی جونه. باید مامانی ازش بگیره.

این عکس هنری که توسط بابایی گرفته شده، مربوط به چندماه پیشه که مشهد بودیم.

این عکس هم مربوط به چند روز پیشه(توی اتاق مامان مری جونم) که این روسری بهار جونو سرم کردم و مامانی کلی برام ذوق کرد!

 

 

 

تا بعد...................


 
comment نظرات ()

 
همینجوری!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
 

سلام به همه . خوبین؟ من خوبم و به شدت مشغول شیطونی کردن.بعضی وقتها یه کارایی می‌کنم که مامانی هم خنده‌ش می‌گیره ،هم دوست داره از دستم کله‌ی خودشو به دیوار بکوبه! خیلی شیرین کاریای زیادی هم یاد گرفتم که البته مامانی چون خیلی کار داره وقت نمی‌کنه بیاد و همشو براتون تعریف کنه. اما چند تایی رو که یادش مونده براتون می‌گه:

-اول اینکه من دیگه نماز می‌خونم. وقتی صدای اذان میشنوم یا مامانی داره نماز می‌خونه می‌دوم میرم مهر میارم و می‌گم ابا ابر (یعنی الله اکبر) . بعدشم رکوع میرم ،چنان رکوع معنوی که کمتر کسی اینطوری رکوع می‌ره. توی رکوع چشمهامو می‌بندم و باز هم می‌گم ابا ابر، سجده هم که کلا می خوابم روی مهرم.

-دیگه اینکه هر چی مامانی و بابایی می‌گن رو سعی می‌کنم تکرار کنم. مثلا چند روز پیش مامانی داشت دایی جونو صدا می‌کرد می گفت «محمد» ، منم پشت سرش می‌گفتم «مُحمَ» ، بعدش چون اسم دایی جون محمد امین هست مامانی گفت محمد امین،‌منم گفتم:«مُحمین»!

-عاشق دستگاه بخور اتاقم هستم. یکی از کارهایی که مامانی رو عصبانی می‌کنه اینه که تا چشمش رو دور می‌بینم می‌رم سراغ دستگاه بخور و آبشو می‌ریزم روی زمین. تازه دیروز مامانی که از این کارم عصبانی شده بود منو از اتاق آورد بیرون و در اتاقو یه جوری بست که به زحمت باز می‌شد. بعدش رفت ایستاد به نماز خوندن . من یه کم(به اندازه‌ی عرض بدنم)در اتاق رو باز کردم و رفتم تو و دوباره مشغول خرابکاری شدم!

-تازگیها(مامانی نمی دونه از کجا) مصراع جدید ببعی می‌گه رو هم یاد گرفتم،به این ترتیب که می‌گن ببعی می‌گه:،من می‌گم :‌بععععع  ، می‌گن دمبه داری؟ من می‌گم : نعععععععععععع!

- دیگه بچه داریم هم تکمیل شده . یه عروسک دارم که شعر می‌خونه،اول دکمه‌شو می‌زنم که شروع کنه به شعر خوندن. بعدش در حالت ایستاده بغلش می‌کنم و خودمو اونو با هم تکون می‌دم تا لالا کنه. در این زمینه به عکس زیر هم توجه کنید:(این یه عروسک دیگه است)

 

 

-چند شب پیش که بابایی یادش رفته بود قطره‌ی آهنمو بده ،رفتم قطره رو برداشتم بردم دادم به بابایی و خودم خوابیدم جلوش که قطره رو بریزه توی دهنم!مامانی می‌گه این یعنی اینکه دارم عاقل می‌شم!

 -دیگه بیرون از خونه هم همش دلم می‌خواد خودم با پای خودم راه برم.همه هم باید هر جا که من دلم می‌خواد بیان . یعنی بزرگترا پشت سر من راه می‌رن نه من پشت سر اونا!(یه بار هم به خاطر اینکه توی فروشگاه فیلمبرداری بود و مامانی منو گرفته بود که زیر دست و پا نرم انقدر جیغ و داد راه انداختم که نگو. آخه دلم می‌خواست برم توی فیلمبرداری و از ابوالفضل پورعرب امضا بگیرم!)

 -چند روز پیش هم تلفنو برداشتم و شماره خونه‌ی بابابزرگ مامانی رو گرفتم که یهو مامانی دید یکی داره می‌گه الو ،زود اومد گوشی رو ازم گرفت و صحبت کرد. می‌بینی توروخدا؟ انگار من منشیش هستم.خوب اگه می‌خواستی صحبت کنی خودت زنگ می‌زدی!

چند تا عکس  هم همین جوری می‌ذارم:

 

توی رستوران در حال حمله به سالاد!

 

لازم به ذکره که توی رستوران صندلی مخصوص کودک برام آوردن ولی من گفتم که دیگه بزرگ شدم و می خوام کنار مامانی و گاهی روی میز بشینم!

تازه انقدر اونجا هم شیطونی کردم که ٢ تا بادکنک بهم دادن!

 

اینم حسن ختام:


 
comment نظرات ()

 
عکسهای مهد کودک
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
 

سلام. امروز براتون چند تا عکس آوردم. چون مامانی زیاد وقت نداره فقط ٢-٣ تا از کارهای جدیدمو براتون تعریف می‌کنه:

-اسم مربی مهدمون رو یاد گرفتم . مربیمون به مامانی گفت از صبح تا عصر عین طوطی منو صدا می‌زنه!همش می‌گه بتتو..بتتو..(یعنی بتول)‌بعضی وقتها هم مخففشو صدا می‌زنم می‌گم بِتی!!

-دایی جون چند روز پیش برام روی یک دستم ساعت کشید،روی یک دستم جوجو.وقتی می‌گفت هانیا جوجو رو بوس کن ،عکس جوجوی روی دستمو بوس می‌کردم و وقتی می‌گفت ساعت چنده دستمو می‌گرفتم جلوم ،آستینمو بالا می‌زدم و می‌گفتم ده دو!البته هنوزم ساعتو هر وقت ازم می‌پرسن به خوبی جواب می‌دم.

-این یکی یه کم بی ادبیه. اما شما به با ادبی خودتون ببخشید! تازگی هر پوشکم رو کثیف می‌کنم میام پیش مامانی و خیلی جدی با دست می‌زنم روی پشتم و همزمان می‌گم پیففففففففف،پیفففففففففففففففف!توروخدا فکر نکنین من بی ادبم ها! من فقط خیلی به بهداشت فردی اهمیت می‌دم!

-صدای کلاغ رو هم بلدم تقلید کنم.وقتی کسی بگه کلاغه میگه... من زود می‌گم قاااااااا قااااااااااااااااا!

دیگه بقیه حرف ها باشه واسه‌ی بعد. این عکسهایی که می‌بینید توی مهد کودک و به مناسبت شب یلدا ازمون گرفتن.ببخشید با لباس راحتی هستم و یه کم هم خواب آلودم!

 

 

 

تا پست بعدی !


 
comment نظرات ()

 
هانیا داره بزرگ میشه!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
 

سلام . من اومدم با یه عالمه کار جدید که یاد گرفتم. این روزا انقدر سرعتم بالا رفته که مامانی و بابایی حتی فرصت نمی کنن کارایی رو که یاد می‌گیرم یادداشت کنن تا براتون تعریف کنن.مامانی همش داره ذوق می کنه و از تعجب شاخ در میاره .کلی که حرف زدن یاد گرفتم. دیگه تقریبا هر چی بهم می‌گن بگو زود تقلید می‌کنم. حالا ممکنه یه کم قابل فهم نباشه ولی سعی می‌کنم درست بگم.

-مثلا وقتی راه می‌رم خودم میگم تاته،تاته....

-وقتی مامانی ازم می‌پرسه جیگرطلای من کیه ؟ با دست میزنم روی سینه‌م میگم من،من.

- وقتی که عروسکهامو می‌ذارم روی پام که بخوابونم براشون لالایی می‌خونم اما به سبک خودم ،فقط می گم آآآآآآآآآآآ.

-وقتی ازم می‌پرسن هانیا ببعی چی می‌گه زود می گم بعععععععععععععععععععععع ،یه جوری هم غلیظ اینو می‌گم که یه بار دایی جون که توی اتاق بود فکر کرده بود ببعی اومده توی خونه‌مون.

-کلمه‌ی نه رو هم که از چند ماه پیش بلد بودم خیلی زیاد به کار می‌برم(وقتی که نمی‌خوام کاری رو که مامانی می‌گه انجام بدم).

- دیروز مامانی منو گذاشت روی مبل گفت هانیا مثل دخترای خوب دست به سینه بشین. بعد خودش دست به سینه شد منم زودی یاد گرفتم از اون موقع تا حالا تا میگن هانیا دست به سینه،زود دست به سینه میشینم.

- چند روز پیشا داشتم کنار مامانی که دراز کشیده بود با موبایلش بازی می‌کردم حواسم نبود با موبایل زدم توی سرش مامانی گفت آخ!منم زود براش ادای گریه(با صدا) در آوردم که بدونه الان باید چه جوری گریه کنه!

-تا مامانی میگه هانیا می‌خوایم بریم ددر برو پوشک بیار جیشتو عوض کنم، میرم میارم، زود هم دراز می کشم تا مامانی شلوارمو در بیاره!جورابامم که عاشقشونم . وقتی مامانی از پام در میاره از دستش می گیرم که یه موقع واسه خودش برشون نداره. بعدش همش سعی می‌کنم اونارو پام کنم.همینطور کفشامو.

-یه دفعه با موبایل مامانی به باباجون زنگ زدم.بابایی فکر می‌کرد مامانی زنگ زده. دیشب هم موبایل بابایی دستم بود ،یه دفعه صدای زنگ تلفن خونه اومد. مامانی و بابایی که اونجا نشسته بودن تلفنو نگاه کردن دیدن شماره‌ی باباییه. مامانی می‌خواست به بابایی بگه چرا الکی شماره‌ی خونه رو می‌گیری که دیدن موبایل بابایی دست منه. تازه گوشیو بهشون نشون می‌دادم و با مظلومیت تمام می‌گفتم الو، یعنی تلفنو جواب بدین دیگه!

-راستی دیگه می‌تونم خودم غذامو بخورم.قاشق رو درست پر می‌کنم و می برم توی دهنم(هر چند که وقتی سیر می‌شم بقیه ی غذامو می‌ریزم روی لباسام تا اونا بخورن.)

-به محض اینکه یه وسیله‌ی خطرناک می‌بینم مثلاً یه ظرف داغ می‌گم اوفففففففففففف و همش دستامو به علامت منفی(یعنی نباید بهش دست بزنم )تکون میدم!

-وقتی مامانی می‌گه هانیا بیا بخواب سرمو روی بالش می‌ذارمو می‌گم خخخخخخخخخخخخخخخ(مثلا خرو پف می‌کنم).

-اسم دایی علی رو هم بلدم بگم.

-چند روز پیش وقتی پای مامانی رو که زخم شده بود دیدم چند بار بوسش کردم تا خوب بشه.

-هر وقت از خواب بیدار می‌شم و وقتی که مامانی میاد مهد دنبالم قبل از هر کاری مامانی رو بوس می‌کنم.

-چند روز پیش که تنهایی رفته بودم توی اتاقم که تاریکِ تاریک بود ویه مدتی بود داشتم بی سر و صدا بازی می کردم مامانی یواشکی ازم عکس گرفت(البته با فلاش)

 

راستی من عاشق پرتقال با پوستش هستم.

 

تازگیها هم همش وقتی میریم بیرون بعد از یه کم گشت و گذار خوابم می‌بره تا برای شب زنده داری خودمو آماده کنم.

 

 

الان مامانی هر چی فکر می کنه بقیه ی کارامو یادش نمیاد . من گفتم اشکال نداره بقیه شو بعدن تعریف کن.

اینم چند تا عکس دیگه :

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
تازه چه خبر؟
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

سلام . خوبین؟تعطیلات خوب بود؟ عزاداریهاتون قبول. به من که خیلی خوش گذشت. کلی سینه زدم.(انقدر خوب سینه می زنم که همش بهم می گن سینه بزن). کلی جاهای مختلف رفتم. کلی غذاهای نذری خوشمزه خوردم.جای شما خالی . تازه از همه مهمتر اینکه مامان بزرگ و بابا بزرگ هم پیشم بودن. انقدر براشون شیرین کاری کردم که دیگه نتونن دوریمو تحمل کنن. مثلا وقتی میگفتن هانیا زبونت کو؟ تند و تند زبونم رو میاوردم بیرون و می بردم توی دهنم. یا وقتی می گفتم دماغتو پاک کن یه دستمال بر می داشتم و می مالیدم به مماخم. اگر هم می گفتن چشماتو ببند زودی چشمهامو می بستم.دندونام هم که ۶ تا شدن. تازه چند تا کلمه هم که حرف میزنم. مثل دایی، مامان،بابا،دَدَ(به معنی گردش و تفریح)،مَمَ(به معنی من شیر می خوام)که البته این کلمه همراه با دست به یقه شدن با مامانی هست،دودو(همون جوجو)،نی‌نی (بچه ها هر چقدر هم از من بزرگتر باشن از دید من نینی هستن)،اَوو(یعنی الو)،تیه(یعنی کیه؟) ، ا‍‍ِ ده (یعنی بده)و چند تا چیز دیگه که مامانی هنوز معنیشونو کشف نکرده! تازه همین پریروزا یه کاری کردم که دیگه مامانی و مامان مری داشتن منو می کشتن انقدر که ذوق کردن. ماجرا از این قرار بود که مامان مری قبلنا برای آینده ی من یه کیف کوچولوی کوله پشتی خریده بود که یه خرس خوشگل کیفمو بغل کرده. اون روز در کمدم باز بود. من رفتم و این کیفو در آوردم و بدون هیچ گونه تجربه ی قبلی دستمو از توی بندش رد کردم و اونو روی پشتم انداختم . این بود که مامانی می خواست منو قورت بده.

 تازگی ها هم یاد گرفتم هر وقت گرمم باشه حتی اگه توی خیابون باشم خودم کاپشن یا ‍ژاکتمو در میارم. یه کار دیگه هم کردم که مامانی برای اینکه بعدن یادش نره اینجا می نویسه. دیروز مامانی توی شیشه‌ی نی‌دارم برام چایی ریخت. من اولش میل نداشتم و نخوردم. بعدش دیدم مامان مری می خواد چاییمو ببره دور بریزه همین که در شیشه رو باز کرد با عجله و حرص از دستش گرفتم و با سرعت خیلی زیاد و به صورت یک‌نفس همه‌ی ‌چایی‌مو نوشیدم. مامانی میگه من نفسم حبس شده بود چون فکر کردم الان خفه میشی ولی بعدش همشون کلی بهم خندیدن.خلاصه توی این دو روز عزاداری نذاشتم خونواده خیلی ناراحت باشن.فکر کنم ثواب کردم.

راستی،چند وقت پیش رفته بودم آتلیه چند تا عکس انداختم . انقدر شیطونی کردم و خندیدم که مامانی بهم گفت "عزیزم یه کم جدی باش".به خاطر همین یه دونه هم عکس جدی انداختم. تصمیم دارم کم کم توی پستها اون عکس ها رو بذارم ببینید.فعلا اینارو داشته باشید:

 

 

 

مامانی عاشق شیطونی چشمام توی عکس بالاییه‌!

 

 

 

 

این هم همون عکس جدی که گفتم!

 

پی نوشت١:این عکسها توسط دوربین از روی عکسهای اصلی گرفته شده به همین خاطر زیاد شفاف نیست. قول میدم در اولین فرصت عکسها با فایل اصلیشون جایگزین بشن.

پی نوشت٢:امروز هفتمین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی هست که از همین جا بهشون تبریک میگم و امیدوارم هفتادمین سالگرد ازدواجشون رو جشن بگیرن . البته همین طور با خوشحالی. مامانی هم به بابایی این روز رو تبریک میگه که خداوند چنین همسر و فرزندی بهش داده. بابایی هم دیشب آخر وقت(یعنی در اولین ساعات امروز) مراتب تبریکش رو رسما به مامانی اعلام کرد.خلاصه همه به همدیگه تبریک می گیم. ان‌شاءاله همیشه خوشبخت باشیم.

 


 
comment نظرات ()

 
 



كد ماوس