Lilypie Second Birthday tickers


هانیای من

همینجوری!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
 

سلام به همه . خوبین؟ من خوبم و به شدت مشغول شیطونی کردن.بعضی وقتها یه کارایی می‌کنم که مامانی هم خنده‌ش می‌گیره ،هم دوست داره از دستم کله‌ی خودشو به دیوار بکوبه! خیلی شیرین کاریای زیادی هم یاد گرفتم که البته مامانی چون خیلی کار داره وقت نمی‌کنه بیاد و همشو براتون تعریف کنه. اما چند تایی رو که یادش مونده براتون می‌گه:

-اول اینکه من دیگه نماز می‌خونم. وقتی صدای اذان میشنوم یا مامانی داره نماز می‌خونه می‌دوم میرم مهر میارم و می‌گم ابا ابر (یعنی الله اکبر) . بعدشم رکوع میرم ،چنان رکوع معنوی که کمتر کسی اینطوری رکوع می‌ره. توی رکوع چشمهامو می‌بندم و باز هم می‌گم ابا ابر، سجده هم که کلا می خوابم روی مهرم.

-دیگه اینکه هر چی مامانی و بابایی می‌گن رو سعی می‌کنم تکرار کنم. مثلا چند روز پیش مامانی داشت دایی جونو صدا می‌کرد می گفت «محمد» ، منم پشت سرش می‌گفتم «مُحمَ» ، بعدش چون اسم دایی جون محمد امین هست مامانی گفت محمد امین،‌منم گفتم:«مُحمین»!

-عاشق دستگاه بخور اتاقم هستم. یکی از کارهایی که مامانی رو عصبانی می‌کنه اینه که تا چشمش رو دور می‌بینم می‌رم سراغ دستگاه بخور و آبشو می‌ریزم روی زمین. تازه دیروز مامانی که از این کارم عصبانی شده بود منو از اتاق آورد بیرون و در اتاقو یه جوری بست که به زحمت باز می‌شد. بعدش رفت ایستاد به نماز خوندن . من یه کم(به اندازه‌ی عرض بدنم)در اتاق رو باز کردم و رفتم تو و دوباره مشغول خرابکاری شدم!

-تازگیها(مامانی نمی دونه از کجا) مصراع جدید ببعی می‌گه رو هم یاد گرفتم،به این ترتیب که می‌گن ببعی می‌گه:،من می‌گم :‌بععععع  ، می‌گن دمبه داری؟ من می‌گم : نعععععععععععع!

- دیگه بچه داریم هم تکمیل شده . یه عروسک دارم که شعر می‌خونه،اول دکمه‌شو می‌زنم که شروع کنه به شعر خوندن. بعدش در حالت ایستاده بغلش می‌کنم و خودمو اونو با هم تکون می‌دم تا لالا کنه. در این زمینه به عکس زیر هم توجه کنید:(این یه عروسک دیگه است)

 

-چند شب پیش که بابایی یادش رفته بود قطره‌ی آهنمو بده ،رفتم قطره رو برداشتم بردم دادم به بابایی و خودم خوابیدم جلوش که قطره رو بریزه توی دهنم!مامانی می‌گه این یعنی اینکه دارم عاقل می‌شم!

 -دیگه بیرون از خونه هم همش دلم می‌خواد خودم با پای خودم راه برم.همه هم باید هر جا که من دلم می‌خواد بیان . یعنی بزرگترا پشت سر من راه می‌رن نه من پشت سر اونا!(یه بار هم به خاطر اینکه توی فروشگاه فیلمبرداری بود و مامانی منو گرفته بود که زیر دست و پا نرم انقدر جیغ و داد راه انداختم که نگو. آخه دلم می‌خواست برم توی فیلمبرداری و از ابوالفضل پورعرب امضا بگیرم!)

 -چند روز پیش هم تلفنو برداشتم و شماره خونه‌ی بابابزرگ مامانی رو گرفتم که یهو مامانی دید یکی داره می‌گه الو ،زود اومد گوشی رو ازم گرفت و صحبت کرد. می‌بینی توروخدا؟ انگار من منشیش هستم.خوب اگه می‌خواستی صحبت کنی خودت زنگ می‌زدی!

چند تا عکس  هم همین جوری می‌ذارم:

 

توی رستوران در حال حمله به سالاد!

لازم به ذکره که توی رستوران صندلی مخصوص کودک برام آوردن ولی من گفتم که دیگه بزرگ شدم و می خوام کنار مامانی و گاهی روی میز بشینم!

تازه انقدر اونجا هم شیطونی کردم که ٢ تا بادکنک بهم دادن!

اینم حسن ختام:


 
comment نظرات ()

 
عکسهای مهد کودک
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
 

سلام. امروز براتون چند تا عکس آوردم. چون مامانی زیاد وقت نداره فقط ٢-٣ تا از کارهای جدیدمو براتون تعریف می‌کنه:

-اسم مربی مهدمون رو یاد گرفتم . مربیمون به مامانی گفت از صبح تا عصر عین طوطی منو صدا می‌زنه!همش می‌گه بتتو..بتتو..(یعنی بتول)‌بعضی وقتها هم مخففشو صدا می‌زنم می‌گم بِتی!!

-دایی جون چند روز پیش برام روی یک دستم ساعت کشید،روی یک دستم جوجو.وقتی می‌گفت هانیا جوجو رو بوس کن ،عکس جوجوی روی دستمو بوس می‌کردم و وقتی می‌گفت ساعت چنده دستمو می‌گرفتم جلوم ،آستینمو بالا می‌زدم و می‌گفتم ده دو!البته هنوزم ساعتو هر وقت ازم می‌پرسن به خوبی جواب می‌دم.

-این یکی یه کم بی ادبیه. اما شما به با ادبی خودتون ببخشید! تازگی هر پوشکم رو کثیف می‌کنم میام پیش مامانی و خیلی جدی با دست می‌زنم روی پشتم و همزمان می‌گم پیففففففففف،پیفففففففففففففففف!توروخدا فکر نکنین من بی ادبم ها! من فقط خیلی به بهداشت فردی اهمیت می‌دم!

-صدای کلاغ رو هم بلدم تقلید کنم.وقتی کسی بگه کلاغه میگه... من زود می‌گم قاااااااا قااااااااااااااااا!

دیگه بقیه حرف ها باشه واسه‌ی بعد. این عکسهایی که می‌بینید توی مهد کودک و به مناسبت شب یلدا ازمون گرفتن.ببخشید با لباس راحتی هستم و یه کم هم خواب آلودم!

تا پست بعدی !


 
comment نظرات ()

 
هانیا داره بزرگ میشه!
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
 

سلام . من اومدم با یه عالمه کار جدید که یاد گرفتم. این روزا انقدر سرعتم بالا رفته که مامانی و بابایی حتی فرصت نمی کنن کارایی رو که یاد می‌گیرم یادداشت کنن تا براتون تعریف کنن.مامانی همش داره ذوق می کنه و از تعجب شاخ در میاره .کلی که حرف زدن یاد گرفتم. دیگه تقریبا هر چی بهم می‌گن بگو زود تقلید می‌کنم. حالا ممکنه یه کم قابل فهم نباشه ولی سعی می‌کنم درست بگم.

-مثلا وقتی راه می‌رم خودم میگم تاته،تاته....

-وقتی مامانی ازم می‌پرسه جیگرطلای من کیه ؟ با دست میزنم روی سینه‌م میگم من،من.

- وقتی که عروسکهامو می‌ذارم روی پام که بخوابونم براشون لالایی می‌خونم اما به سبک خودم ،فقط می گم آآآآآآآآآآآ.

-وقتی ازم می‌پرسن هانیا ببعی چی می‌گه زود می گم بعععععععععععععععععععععع ،یه جوری هم غلیظ اینو می‌گم که یه بار دایی جون که توی اتاق بود فکر کرده بود ببعی اومده توی خونه‌مون.

-کلمه‌ی نه رو هم که از چند ماه پیش بلد بودم خیلی زیاد به کار می‌برم(وقتی که نمی‌خوام کاری رو که مامانی می‌گه انجام بدم).

- دیروز مامانی منو گذاشت روی مبل گفت هانیا مثل دخترای خوب دست به سینه بشین. بعد خودش دست به سینه شد منم زودی یاد گرفتم از اون موقع تا حالا تا میگن هانیا دست به سینه،زود دست به سینه میشینم.

- چند روز پیشا داشتم کنار مامانی که دراز کشیده بود با موبایلش بازی می‌کردم حواسم نبود با موبایل زدم توی سرش مامانی گفت آخ!منم زود براش ادای گریه(با صدا) در آوردم که بدونه الان باید چه جوری گریه کنه!

-تا مامانی میگه هانیا می‌خوایم بریم ددر برو پوشک بیار جیشتو عوض کنم، میرم میارم، زود هم دراز می کشم تا مامانی شلوارمو در بیاره!جورابامم که عاشقشونم . وقتی مامانی از پام در میاره از دستش می گیرم که یه موقع واسه خودش برشون نداره. بعدش همش سعی می‌کنم اونارو پام کنم.همینطور کفشامو.

-یه دفعه با موبایل مامانی به باباجون زنگ زدم.بابایی فکر می‌کرد مامانی زنگ زده. دیشب هم موبایل بابایی دستم بود ،یه دفعه صدای زنگ تلفن خونه اومد. مامانی و بابایی که اونجا نشسته بودن تلفنو نگاه کردن دیدن شماره‌ی باباییه. مامانی می‌خواست به بابایی بگه چرا الکی شماره‌ی خونه رو می‌گیری که دیدن موبایل بابایی دست منه. تازه گوشیو بهشون نشون می‌دادم و با مظلومیت تمام می‌گفتم الو، یعنی تلفنو جواب بدین دیگه!

-راستی دیگه می‌تونم خودم غذامو بخورم.قاشق رو درست پر می‌کنم و می برم توی دهنم(هر چند که وقتی سیر می‌شم بقیه ی غذامو می‌ریزم روی لباسام تا اونا بخورن.)

-به محض اینکه یه وسیله‌ی خطرناک می‌بینم مثلاً یه ظرف داغ می‌گم اوفففففففففففف و همش دستامو به علامت منفی(یعنی نباید بهش دست بزنم )تکون میدم!

-وقتی مامانی می‌گه هانیا بیا بخواب سرمو روی بالش می‌ذارمو می‌گم خخخخخخخخخخخخخخخ(مثلا خرو پف می‌کنم).

-اسم دایی علی رو هم بلدم بگم.

-چند روز پیش وقتی پای مامانی رو که زخم شده بود دیدم چند بار بوسش کردم تا خوب بشه.

-هر وقت از خواب بیدار می‌شم و وقتی که مامانی میاد مهد دنبالم قبل از هر کاری مامانی رو بوس می‌کنم.

-چند روز پیش که تنهایی رفته بودم توی اتاقم که تاریکِ تاریک بود ویه مدتی بود داشتم بی سر و صدا بازی می کردم مامانی یواشکی ازم عکس گرفت(البته با فلاش)

راستی من عاشق پرتقال با پوستش هستم.

 

تازگیها هم همش وقتی میریم بیرون بعد از یه کم گشت و گذار خوابم می‌بره تا برای شب زنده داری خودمو آماده کنم.

 

الان مامانی هر چی فکر می کنه بقیه ی کارامو یادش نمیاد . من گفتم اشکال نداره بقیه شو بعدن تعریف کن.

اینم چند تا عکس دیگه :

 

 


 
comment نظرات ()

 
تازه چه خبر؟
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

سلام . خوبین؟تعطیلات خوب بود؟ عزاداریهاتون قبول. به من که خیلی خوش گذشت. کلی سینه زدم.(انقدر خوب سینه می زنم که همش بهم می گن سینه بزن). کلی جاهای مختلف رفتم. کلی غذاهای نذری خوشمزه خوردم.جای شما خالی . تازه از همه مهمتر اینکه مامان بزرگ و بابا بزرگ هم پیشم بودن. انقدر براشون شیرین کاری کردم که دیگه نتونن دوریمو تحمل کنن. مثلا وقتی میگفتن هانیا زبونت کو؟ تند و تند زبونم رو میاوردم بیرون و می بردم توی دهنم. یا وقتی می گفتم دماغتو پاک کن یه دستمال بر می داشتم و می مالیدم به مماخم. اگر هم می گفتن چشماتو ببند زودی چشمهامو می بستم.دندونام هم که ۶ تا شدن. تازه چند تا کلمه هم که حرف میزنم. مثل دایی، مامان،بابا،دَدَ(به معنی گردش و تفریح)،مَمَ(به معنی من شیر می خوام)که البته این کلمه همراه با دست به یقه شدن با مامانی هست،دودو(همون جوجو)،نی‌نی (بچه ها هر چقدر هم از من بزرگتر باشن از دید من نینی هستن)،اَوو(یعنی الو)،تیه(یعنی کیه؟) ، ا‍‍ِ ده (یعنی بده)و چند تا چیز دیگه که مامانی هنوز معنیشونو کشف نکرده! تازه همین پریروزا یه کاری کردم که دیگه مامانی و مامان مری داشتن منو می کشتن انقدر که ذوق کردن. ماجرا از این قرار بود که مامان مری قبلنا برای آینده ی من یه کیف کوچولوی کوله پشتی خریده بود که یه خرس خوشگل کیفمو بغل کرده. اون روز در کمدم باز بود. من رفتم و این کیفو در آوردم و بدون هیچ گونه تجربه ی قبلی دستمو از توی بندش رد کردم و اونو روی پشتم انداختم . این بود که مامانی می خواست منو قورت بده.

 تازگی ها هم یاد گرفتم هر وقت گرمم باشه حتی اگه توی خیابون باشم خودم کاپشن یا ‍ژاکتمو در میارم. یه کار دیگه هم کردم که مامانی برای اینکه بعدن یادش نره اینجا می نویسه. دیروز مامانی توی شیشه‌ی نی‌دارم برام چایی ریخت. من اولش میل نداشتم و نخوردم. بعدش دیدم مامان مری می خواد چاییمو ببره دور بریزه همین که در شیشه رو باز کرد با عجله و حرص از دستش گرفتم و با سرعت خیلی زیاد و به صورت یک‌نفس همه‌ی ‌چایی‌مو نوشیدم. مامانی میگه من نفسم حبس شده بود چون فکر کردم الان خفه میشی ولی بعدش همشون کلی بهم خندیدن.خلاصه توی این دو روز عزاداری نذاشتم خونواده خیلی ناراحت باشن.فکر کنم ثواب کردم.

راستی،چند وقت پیش رفته بودم آتلیه چند تا عکس انداختم . انقدر شیطونی کردم و خندیدم که مامانی بهم گفت "عزیزم یه کم جدی باش".به خاطر همین یه دونه هم عکس جدی انداختم. تصمیم دارم کم کم توی پستها اون عکس ها رو بذارم ببینید.فعلا اینارو داشته باشید:

 

مامانی عاشق شیطونی چشمام توی عکس بالاییه‌!

 

 

این هم همون عکس جدی که گفتم!

 

پی نوشت١:این عکسها توسط دوربین از روی عکسهای اصلی گرفته شده به همین خاطر زیاد شفاف نیست. قول میدم در اولین فرصت عکسها با فایل اصلیشون جایگزین بشن.

پی نوشت٢:امروز هفتمین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی هست که از همین جا بهشون تبریک میگم و امیدوارم هفتادمین سالگرد ازدواجشون رو جشن بگیرن . البته همین طور با خوشحالی. مامانی هم به بابایی این روز رو تبریک میگه که خداوند چنین همسر و فرزندی بهش داده. بابایی هم دیشب آخر وقت(یعنی در اولین ساعات امروز) مراتب تبریکش رو رسما به مامانی اعلام کرد.خلاصه همه به همدیگه تبریک می گیم. ان‌شاءاله همیشه خوشبخت باشیم.

 


 
comment نظرات ()

 
سفرنامه مشهد
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
 

آره دیگه. بالاخره ما هم مشهدی هانیا شدیم..یه سفرنامه ی خلاصه براتون تنظیم کردم:

اول با دایی جون رفتیم فرودگاه و اونجا من دلم نمیومد از دایی جون خداحافظی کنم. فکر کنم اولین بار بود که دایی جون دلش می خواست بیاد مشهد.(البته حمل بر خودستایی نشه ها!زبان) خلاصه خداحافظی کردیم و رفتیم . چند دقیقه ی بعد توی هواپیما بودیم. من طبق یک عادت همیشگی که اصولا علاقه خاصی بهش دارم همین طور که توی هواپیما به سمت داخل می رفتیم از توی بغل بابایی خم می شدم و  همه دستمالهای پشت سری صندلیها رو می کندم. شانس نیاوردم چون ردیفمون 6 بود و زیاد نتونستم دستمال جمع کنم. بعد که نشستیم نوبت رسید به راهنماییهای قبل از پرواز ،همین طور که آقاهه توضیح میداد منم توی بغل مامانی ایستاده بودم و با صدای بلند برای بچه های گروه سنی خودم صحبتهای آقاهه رو ترجمه می کردم . گاهی هم که حرفهاش هیجانی میشد جیغ میزدم و براش دست میزدم.ابلهتشویق در طول پرواز دیگه کاری نداشتم و گرفتم خوابیدم.خواب وقت پذیرایی هم بیدار شدم و غذای مامانی رو خوردم. از هتل چیز خاصی برای گفتن ندارم جز اینکه توی هر وعده ی غذایی یه شیرینکاری(بخونید خرابکاری) بزرگ به بار آوردم به طوری که مامانی روزهای آخر دیگه خجالت می کشید پاشو توی رستوران بذاره.نمونه اش اینکه چند لیوان شیرو نوشابه روی میز خالی کردم.هورا

و اما می رسیم به قسمت خوبش:حرم امام رضا(ع)

اولین بار که رفتیم حرم بابایی بهم گفت سلام کن منم چند بار سرمو به نشانه ی سلام بالاو پایین آوردم و به امام رضا سلام کردم.

 بعد وارد یه جای خیلی بزرگ شدیم.وای چه عظمتی داشت. من حسابی ذوق زده شده بودم . از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم.فقط همش جیغ میزدم تا بابایی منو بذاره زمین.وقتی منو گذاشت زمین دیگه یادم رفت که همراه مامانی و بابایی اومدم و باید با همونا برگردم. از این طرف به اون طرف می رفتم و از دست مامانی و بابایی فرار می کردم. بیچاره ها از دست من نتونستن یه دل سیر زیارت کنن. همش نوبتی دعا می خوندن و یکیشون دائم دنبال من می دوید. یه بار هم که نماز جماعت بود من که کنار بابایی توی صف آخر مردونه نشسته بودم بعد از نماز سر از صف اول در آوردم. وقتی هم که می خواستیم از حرم بیرون بیایم من قیامتی به پا می کردم. خوب دوست داشتم اونجا بمونم .چیکار باید می کردم؟

راستی یه چیزی ،یه ماشین های با مزه ای توی حرم بود برای دور از جونتون معلولین و سالمندان. یه بار آقاهه به خاطر من قبول کرد ما رو توش سوار کنه و تا در خروجی حرم ببره. انقدر خوش گذشت که نگو.فیلم هم گرفتیم که چون حجمش زیاده نمی ذاریم.

این عکس هم توی فرودگاه مشهده من کلی روی این مبل ها سرسره بازی کردم.

 

این بود سفرنامه ی من به مشهد مقدس. ان شا الله قسمت شما بشه.

راستی این عکس هم مال ماه محرم سال گذشته هست.خیلی کوچولو بودم.نه؟

 

پی نوشت:به خاطر کیفیت پایین عکسها معذرت می خوام چون با موبایل گرفته شده اینطوریه!


 
comment نظرات ()

 
جشن تولد من
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥
 

سلام ،سلااااااااام، صدتا سلااااااااااااااام. من اومدم با کلی خبر. اول که به خاطر غیبت چند هفته ای ازتون معذرت می خوام.علت غیبت من این بود که من این مدت تبدیل شده بودم به مارکوپولو.یعنی همه ی آخر هفته های اخیر به علاوه ی یکی دو روز این ور و اون ورشو مسافرت بودم.خوب ،بریم سر اخبار:

اول از جشن تولدم که توی خونه گرفتیم براتون بگم. نمی دونین دختردایی ها و پسردایی های مامانی چقدر منو سورپرایز کردن.معین جون خوشگلم در یک اقدام هانیادوستانه 87 عدد بادکنک رنگی برام خریده بود(البته با پول های خودش) و بعدش هم برای باد کردنشون همه اعضای فامیل رو بسیج کرده بود.وقتی رفتم توی اتاق پذیرایی کف اتاق پر بود از بادکنکهای خوشششششششششششگل. یه ذوقی کرده بودم که نگو.کلی با علی و حسنا و بهار و معین با بادکنکها بازی کردیم.

محیا و سارا جون گلم هم یک جعبه بسسسسسسسسسسسسسسیار زیبا برای کادوهام درست کرده بودن که خیلی با سلیقه و زحمت درست شده بود. ایناهاش:

 

نازنین جون و زن دایی جون غذای مهمونی رو آماده کردند. مامان مریم هم با وجود این که گرفتارمریضی مامانش بود همون روز رفت و از زیر سنگ برام کیک پیدا کرد.آخه اون روز عید بود و کیک هم اصلا پیدا نمی شد.

 

راستی علی و حسنا جون علاوه بر کادوهای باحالی که برای خودم آورده بودن 2 تا کادوی خوشگل هم برای مامانی آوردن چون که یک سال برای من زحمت کشیده . اینم از درایت زن دایی جون بود البته.

همه ی دایی ها و زن دایی ها و خاله ها و مامان بزرگ و بابابزرگ و مامان بزرگ مامانی که خیلی دوستش دارم و ایشالا زود حالش خوب بشه کلی برام زحمت کشیده بودن و برام کادوهای خیلی خوشگلی آورده بودن.چون نمی تونم عکس همه ی کادوهامو بذارم بعضی هاشو میذارم تا ببینین.

 واقعا عکس بقیه کادوها رو نمیشد بذارم،با این سرعت اینترنت!

خلاصه اینکه با وجودی که جشنم  برنامه ریزی نشده بود خیلی جشن خوبی شد و خیلی هم بهم خوش گذشت.

 

 

 

راستی چند تا عکس قدیمی هم هست که مامانی خیلی وقته دوست داره اینجا بذاره اما تا حالا فرصت نکرده بود. حالا ببینین:

می خواستم ببینم ماشین لباسشویی چه جوری لباسها رو میشوره!

من عااااااااااااشق حموم و آب بازی هستم!

وقتی مامانی یه کم نخ یا سیم در اختیارم بذاره من دیگه گذر زمان رو احساس نمی کنم!

این عکس هم مربوط به وقتیه که دماغمو عمل کرده بودم!


 
comment نظرات ()

 
گزارشی از روز تولدم
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
 

سلام .خوبین؟ روز یکشنبه تولدم بود. ممنونم از همتون که بهم تبریک گفتین. البته قراره مامانی با همکاری مامان مری (مامان بزرگم) روز 15 ام برام جشن بگیرن اما مامانی روز تولدم برام توی مهد جشن گرفت . همین طور توی محل کار خودش. اینطوری 3 تا جشن تولد دارم.

مامانی برای مهدم یه کیک خوشگل نمو آورده بود که با همکاری دوستهام سوراخ سوراخش کردیم.

من البته خیلی خوش اخلاق بودم و اجازه ندادم مامانی حتی یه عکس خوشگل ازم بگیره. ولی خوب بالاخره یه چند تایی تنهایی و با دوستهای مهدم (با لباسهای راحت مهد) عکس گرفتیم.موهام رو هم مربیم گل سر زد.

چه خوشگله این کیکه ،به به!

من،امیر احمد،آوا

هانیای اخمو

من نمی ذارم کسی کلاه سرم بذاره!

اینم کیک بستنی که مامانی به مناسبت تولد من برای دوستاش آورده بود.

این میز خاله مه که روش نشستم!

اینجا هم روی پوسترهای اداره نشستم و کیف می کنم!

خلاصه که روز تولدم حسابی پربار بود.کاش همیشه تولد باشه!


 
comment نظرات ()

 
در آستانه ی یک سالگی
نویسنده : مامان هانیا - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
 

سلام به همگی. امروز از مامانی خواستم کارهایی رو که انجام میدم و دیگه دارن قدیمی میشن رو تا یادش نرفته براتون تعریف کنه اونم قبول کرد :

وقتی می گن الوگوشی تلفن رو پیدا می کنم و می گیرم کنار گوشم. البته معمولا شما می تونین شماره گیرش رو ببینین. چون برعکس گوشی رو می گیرم.به من زنگ بزن

وقتی بهم میگن بوس بده لبامو میارم جلو و وقتی میگن بوس کن لپ طرفو لیس میزنم.(اینا مخصوص آدمایی هست که خیلی دوستشون دارم و عمومی نیست.)ماچ

بستنی های بابایی رو ازش می گیرم،یه کم خودم می خورم ،یه کم هم به بابایی می دم.خوشمزه

مثل بزرگترها سر میز ناهارخوری اونا میشینم(نه روی صندلی غذای خودم)بازنده

علاقه خاصی به کشیدن روسری خانوم ها از سرشون دارم.هورا

شیشه آب رو دستم می گیرم و منتظر میشم تا مامان بگه آب بخور،بعدش می خورم.(چقدر با ادبم من!!!!)مژه

دستهام رو (به جای پاهام) توی دمپایی های جیک جیکی ام می کنم و باهاشون راه می رم تا صدا بدن.ابله

به اتو علاقه زیادی دارم. برای کمک به مامانی دائما دارم سرامیک هارو اتو می کشم.(وای که چقدر خسته کننده اساوه)

وقتی مامانی می گه نازم کن،دستمو محکم می زنم روی صورتش(حرکت شروعش اینطوریه)بعدش با ملایمت تمام نازش می کنم و تا وقتی که مامانی بگه نازی ادامه میدم.کلا به کلمه ناز حساسم اگه بشنوم حتی اگه کسی دم دستم نباشه خودمو ناز می کنم.از خود راضی

 اگر کسی از یه اتاق دیگه بگه هانیا بیا با سرعت خودمو می رسونم تا ببینم چیکارم داره.مژه

دوست دارم کانال تلویزیونو عوض کنم ولی دکمه هاش خیلی سفته.آخ

وقتی مامانی و بابایی دارن فیلم می بینن و به من توجه نمی کنن می رم دوشاخه ی تلویزیون رو که مامانی پشت مبل قایم کرده پیدا می کنم و از پریز می کشمش بیرون.عینک

وقتی نی نی حتی بزرگتر از خودم  ببینم انقدر ذوق زده می شم که می خوام از توی بغل مامانی بپرم پایین.هورا

تازگی ها یه کاری انجام می دم که خیلی مزه میده. مامانی و بابایی بهش می گن گاز گرفتن.شیطانخجالت

هر چیزی شبیه سیم،نخ و... پیدا کنم انقدر دور دست و پا و گاهی گلوم می پیچمش که دیگه نمی تونم تکون بخورم. اون وقته که جیغ می زنم تا یکی بیاد منو آزاد کنه.کلافه

وقتی هم یکی از همون سیمها توی دستم باشه و بخوام 4 دست و پا برم دیگه زانوهامو زمین نمی ذارم و فقط از کف پام استفاده می کنم.ابرو

وقتی توی ماشین روی پای مامان بشینم همش یا صدای آهنگ رو زیاد می کنم و بعدش برای خودم دست می زنم یا در داشبورد رو باز می کنم و چیزای توش رو بیرون میندازم.تشویق

تازگی ها مامانی بهم ماست یا غذا رو میده و قاشق هم میده که خودم بخورم. منم همشو میمالم به دست و پام اما تا مامانی منو نگاه می کنه فوری قاشق رو میذارم توی دهنم که فکر کنه من دارم غذامو می خورم.زبان

من بعضی وقتها ایستاده هم خوابم می بره !هیپنوتیزم

راستی این هم یه عکس که تا مامان می خواست عکس بگیره خودمو خنده دار می کردم!دلقک

 

اینم حسن ختام این پست طولانی:


 
comment نظرات ()

 
 



كد ماوس